اوضاع شرکت از چند سال پیش که رییس بزرگ عوض شد بد شده و هرروز داره بدتر میشه. بعضی از همکاران انتقالی گرفتن به شرکت های دیگه و خیلی ها دنبال انتقالی هستن.
یکی از دوستان که خودش هم از شرکت ما انتقالی گرفته و رفته، چند روز پیش زنگ زده بود منو ترغیب کنه که انتقالی بگیرم. بهش میگم من نمیخوام فعلا انتقالی بگیرم، دنبال سمت و جایگاه هم نیستم. میگه الان سمت رییس مخابرات خالیه راحت میتونی بگیری هم رشته ات میخوره بهش هم گرید شخصیت.
بهش میگم من دنبال انتقالی نیستم مخصوصا جایی برم و یا سمتی بگیرم که با روحیه ام سازگار نباشه. من از ریاکاری متنفرم بعد برم جایی که بخاطر ترس از اینکه جایگاهم خراب بشه، خودم اینکارو رو بکنم؟ ترجیح میدم روی همین سمت فریز بمونم ولی اونجوری نباشم.
ولی خب اون بنده خدا خودش آدم محافظه کاریه، چی میفهمه من چی میگم.
توی این اعتراضات یک موضوع خیلی خوب مشخص شد. اونم اینه که مردم سه دسته هستن.
یک دسته موافق این نظامن و یک دسته مخالف. حالا چه بروز میدن چه ندن ولی جز یکی از این دسته ها هستن.
دسته آخر و ترسناک ترینشون، اونایی هستن که خط وسط رو گرفتن و گاهی میان جز دسته اول و گاهی دسته دوم. توی زمان امروزی بهشون میگن محافظه کار اما در قدیم میگفتن منافق. اینکه چی صدا میزنن مهم نیست. مهم رفتار خطرناکشونه که هم از آخور میخورن هم از توبره.
جمله " من مامورم و معذور"، یعنی میدونم حق با توئه ولی اینقدر ترسو هستم که نمیتونم طرف حق رو بگیرم.
اون آدمی که به طرف مردم تیراندازی میکنه، وقتی شب به خونه میاد به زن و بچش چی میگه؟ میگه امروز کارم خوب بود از کارم راضی بودم؟
وقتی شاخه و برگ های درخت رو قطع کنی، شاخه و برگ های اون درخت بیشتر میشه و خارهای بیشتری روی شاخه ها در میاد. دفعه بعد قطع کردن شاخه ها به آسونی دفعه اول نیست اما باز اینکارو انجام میدی و باز خارهای درخت بیشتر میشه و این سیکل قطع کردن و جوانه زدن دوباره درخت اینقدر ادامه پیدا میکنه که درخت میشه سرشار از خار. دیگه چاره ای نداری جز اینکه قبول کنی که اون برگ ها حق زندگی دارن و تو نمیتونی این حق رو ازشون بگیری.
حق آدمها هم همینه. حق آزادی، حق انتخاب، حق صحبت کردن. شاید بار اول و دوم و صدم سرکوب بشن اما در نهایت اون خارها نمیذارن به راحتی حقشون رو پایمال کنی، مجبوری قبولشون کنی، مجبوری قبول کنی که تو جایگاهی نداری و اونها هستند که موندنین و تو رفتنی...
بعضی وقتا آدم تصمیماتی میگیره که توی اون زمان بهترین تصمیمه اما در آینده اون تصمیم، تصمیم غلطی محسوب میشه که شاید عواقبش تا مدتها بمونه. نمیدونم باید برای اون تصمیم گذشته، باید خوشحال بود که مشکل گذشته رو حل کرده یا ناراحت که باعث مشکل آینده شده.
یا شاید اصلا در هردو صورت باید خوشحال بود که بصورت نسبی مشکل زمان حال، حل شدن.
بی ربط نوشت:
کنار خونمون یک ساختمون در حال ساخته که الان بخاطر فصل گرما، کار تعطیل شده . کارگرها رفتن و فقط نگهبان ساختمون مونده. این بنده خدا با خانوادش توی یک اتاق که فقط بلوک ها روی هم چیده شده زندگی میکنن. هر وقتی و هر زمان از شبانه روز بیرون بری، میبینی که بچه های این نگهبان توی کوچه نشستن یا دارن بازی میکنن. چیزی که ناراحت کنندس اینه که خیلی از مواقع از توی اون اتاق بوی دود تریاک توی کوچه پخش میشه. من دلم به حال اون بچه ها میسوزه که باید این چیزها رو ببینن و مسلما هیچوقت از ذهنشون پاک نمیشه.
نمیدونم چه افرادی این پست رو میخونن اما اگه نمیتونیم نسبت به همسرمون متعهد باشیم، لطفا هیچوقت ازدواج نکنیم. اگر نمیتونیم نسبت به بچه هامون متعهد باشیم، هیچوقت بچه دار نشیم. سیب خراب رو نباید توی سبد سیب ها گذاشت.
یادمه یک روز زمان سربازی من و یکی دیگه از سربازها موقع نماز داشتیم به سمت آسایشگاه میرفتیم که سرهنگ قضایی اومد و ما رو دید و صدا زد که بیاین اینجا. من به اون یکی سرباز گفتم میخواد واسه نماز بهمون گیر بده تو چیزی نگو بذار من صحبت کنم. گفت باشه. وقتی پیشش رسیدیم گفت درسته خدا میگه برای پذیرش دین و نماز اجباری نیست اما اینجا اجباره و اومد که اِسمامون رو بنویسه که بریم برای اضافه خدمت و بازداشت، من گفتم ما شیعه نیستیم (البته اون سرباز شیعه بود ولی در مورد خودم راست گفتم). بعدش دیگه ولمون کرد.
حالا داستان ما توی این مملکت همینه. خدا میگه اجباری در پذیرش دین نیست اما واقعیت اینه که اینجا اجبار در پذیرش هرچیزی که آقایون بخوان، هست.
از دیروز هم که قفل کودک گوگل اجرا شده چون ما همه بچه هایی هستیم که خوب و بد زندگی رو نمیفهمیم و فقط آقایون میفهمن و برامون تصمیم میگیرن که اینترنت رو فیلتر کنن چون صلاح ما رو میخوان. ولی موقع انتخابات ما می شیم مردم فهیم و همیشه در صحنه.
وضعیت هایی که رییس میذاره رو توی واتساپ میوت کردم که دیگه نبینم.
من به عنوان یک بیننده از دیدن این وضعیت ها خجالت میکشم اما ایشون از اینکه چنین چیزهایی بذارن ظاهرا نه تنها خجالت نمیکشن بلکه لذت هم میبرن. به عنوان مثال کنار آینه وایساده و داره لپ خودشو میکشه و میگه: " چطوری فلانی (اسم خودشو میگه). خوشکل شدیا".
دیگه تاثیر گرفتن از کلاس های انگیزشی هم حدی داره.
چند روز پیش توی خونه توی جمع من یه سوال پرسیدم اونم این بود که اگه به شما یک میلیارد بدن چکار میکنین؟ هرکسی یه چیزی گفت ولی جالب اینجا بود که هیچ کسی نتونست باور کنه که داشتن یک میلیارد تومن امکان پذیره. با اینکه الان یک میلیارد ارزش چند سال قبلشو نداره. خیلی مهمه آدم باور و ایمان داشته باشه. وگرنه میشه یک انسان ناامید و خسته که فقط داره نفس هاشو میشماره که کی تموم میشه. دقیقا این چیزیه که توی این مملکت سر ما در اومده. نمیتونیم خوشبختی رو حتی تصور کنیم. اگه خیلی آدم خوشبینی باشیم، تصورمون از خوشبختی، ثبات قیمتهاس. یا مثلا ارزون شدن اجناس. اما اینا حداقل حق انسانه نه خوشبختی.
بی ربط نوشت:
یه بار داشتم جلسه دادگاه خسرو گلسرخی رو توی یوتیوب میدیدم. این آدم توی 30 سالگی اعدام شد. یه جایی توی دادگاه داره از اعتقاداتش حرف میزنه و قاضی میگه که به عنوان آخرین دفاع از خودتون دفاع کنید و در جواب، گلسرخی میگه:" من برای دفاع از خودم حرفی ندارم. هرچی هست برای دفاع از مردمم هست. اگه چنین حقی ندارم و چنین آزادی وجود نداره، میتونم بشینم و میشینم".
اون آدم 30 سالش بود و خیلی از ماها 30 سالگی رو رد کردیم...