بیابان را سراسر مه گرفته ست...
متاسفم برای تمام بشریت و تمام انسانهایی که فقط اسم انسان رو یدک میکشن و دربرابر وضعیت انسانیت بعضی انسانها سکوت و یا بعضا حمایت میکنن.
این فایل رو از کانال تلگرام یکی از اساتید تریدینگ دانلود کردم اما بعد از چند روز تمام نوشته ها و تمام فایل های کانالشون رو پاک کردند.
این فایل، پادکست مصاحبه با ایشونه که البته ربطی به تریدینگ نداره و در مورد فلسفه صحبت میکنن.
اگه این فایل رو دانلود کردید و قصد گوش دادن بهش رو دارید لطفا با دقت به حرفاشون توجه کنید
پ.ن1:
اینقدر حرفاشون برای من جذاب بود که دلم نیومد به اشتراک نذارم.
دیشب ساعت 12:40 رییس پیام داده که فردا میتونی بیای سرکار فردا فلانی تنهاس ؟ خب برادر من مگه روزِ خدا رو ازت گرفتن؟ یهو اون موقع شب یادت اومده؟ حالا منم هیچوقت اون موقع بیدار نیستما ولی دیشب یه مستند جالبی بود داشتم نگاه میکردم. کار خدا همه چیز رو با هم جور کرد که من امروز سرکار باشم و اتفاقا کار زیادی هم باشه و همکارم تنهایی داغون نشه. با هم داغون بشیم
.
نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که اتفاقای بد و خوبی رخ بده که همه چیز دست به دست هم بده برای یه اتفاق بزرگ و البته نتیجه بهتر از تصور؟
یادمه زمان دانشگاه درسی به اسم مخابرات آنالوگ داشتیم، این درس رو من میخواستم تابستون بگیرم که از اونور بتونم یه ترم زودتر دانشگاهمو تموم کنم. مسئول آموزشمون یه خانومی بود که اخلاق خیلی بدی داشت، من و یکی از دوستام رفتیم پیشش تا اگه قبول کنه تابستون من درس مخابرات آنالوگ بگیرم. اون روز قبل از من نگو یکی دیگه اومده بود پیشش که باهاش بحث کرده بود و این خانوم اعصابش خرد بود، خلاصه من هم باهاش دعوام شد و درس رو قبول نکرد که به ما بده. منم وقتی از دفترش میومدم بیرون گفتم به جهنم که نمیدی
. هیچی دیگه گذشت و من تابستون اون درس رو نگرفتم اما ترم مهر که شد بخشنامه ای اومده که رشته ما نیاز به گذروندن این درس ندارن، اونجا بود یاد ضرب المثل "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد" افتادم.
یکی از زیباییهای محل کار ما اینه که کلا عین مستند های راز بقا، تنوع حیوانات اینجا زیاده.
تقریبا همیشه اول صبح یک قورباغه توی ساختمون هست که به دنبالش مار هم برای شکار میاد. از اونور عقرب هم هست.
اون روز موقع کار، یک مار شاخ دار قشنگ دیدیم. واقعا زیبا بود. اما قبل از اینکه عکس بگیریم فرار کرد.
پ.ن ۱:
اگه یه روزی پست نذاشتم، بدونید احتمالا اون ماره یا عقرب، منو گزیدن و من به درجه رفیع هلاکت رسیدم

پ.ن۲:
از قورباغه عکس گرفتم:

توی اینستاگرامم کلیپی رو استوری گذاشتم از صحبت های دکتر بیژن عبدالکریمی، استاد فلسفه. کل صحبت ایشون توی چهار استوری جا شد.
صحبتشون در مورد مقایسه بین زندگی یک فوتبالیست و یک استاد فلسفه بودش، استوری اول مربوط به یکی از برنامه ها بودش که از فیروز کریمی و خداداد عزیزی میپرسن اسم ۳ نویسنده رو نام ببرید و این دو نفر، یه جورایی مسخره نویسنده ها میکنن.
موضوع صحبت من در مورد کسانی که این استوری ها رو نگاه کردن. نکته جالب اینجا بود که استوری اول رو اگه مثلا ۵ نفر دیدن، استوری دوم ۳ نفر و به همین ترتیب استوری آخر اصلا بازدید کننده نداشت. دقیقا حرف استاد صحیحه، ما توی جامعه ای زندگی میکنیم که مردم به فوتبالیست بیشتر برای زندگی نیاز دارن تا فلسفه. دقیقا این موضوع رو میشه به کل جامعه بسط داد.
زنگ زدم کارگاه، اون بنده خدایی که اتفاقا من خیلی از رفتارش بدم میاد گوشی برداشته، میگم رییس هست؟ میگه نه هنوز نیومده. میگه چی شده؟ میگم رییس منطقه اومده کارش داره. میگه الان میگم بیاد. دیدم یک دقیقه بعد از کارگاه اومد بیرون.
خب مرد حسابی چرا دروغ میگی که نیومده؟ دیگه به جایی رسیده که کاسه صبرم از اینکارا، از دروغ گویی، از دزدی، از کم کاری، از زیرآب زدن لبریز شده. دیگه نمیتونم این چیزا رو تحمل کنم.
داشتم با یک نفری در مورد این موضوع صحبت میکردم، به من میگفت تو چیزی نگو، زیرآبت میزنن اضافه کارت کم میکنن. ولی من نمیتونم تحمل کنم حق کسی ضایع بشه. یکی دیگه کار کنه یکی دیگه منفعتشو ببره؟ نمیگم حقوق مهم نیست، اتفاقا خیلی هم مهمه ولی همه چیز نیست. طرف از صبح میاد اینجا میخوابه تا ظهر. اضافه کارشم فول میگیره. بعد اونوقت تورو تهدید میکنه نامه تمرد از دستور میزنم، خب بزن. مگه مهمه؟ تهش میخواد اَپریزال رو کم کنه دیگه، خب کم کنه.
باید صحبت کنیم یه آیتم روی استیتمنت بذارن با عنوان صعوبت کار با عجایب و ایجاد تشوش ذهنی، شاید خدا خواست و بازنشستگی پیش از موعد دادن.
اولین کنکوری که شرکت کردم سال ۸۲ بود. وقتی از جلسه کنکور پا شدم اینقدر مطمئن به قبولی بودم که کنکور هفته بعد دانشگاه آزاد رو اصلا نمیخواستم امتحان بدم. هدفم قبول شدن تهران بود. سوالا و کلیدشون که اومد، جواب های سر جلسه کنکور رو دوباره حل کردم و با کلید چک کردم، دیدم امتحانم عالی بوده. اما وقتی نتیجه کنکور اومد حتی مجاز هم نشده بودم، مثل آدمی شدم که بدون اینکه بدونه چرا، دنیا براش به آخر رسیده بود.مشکل از اونجایی شروع شده بود که من یک سوال رو اشتباها جابجا علامت زده بودم و باعث شد تمام سوالات اختصاصیم از بالا تا پایین جابجا بشه. اون موقع دنیا برای من تموم شده بود. اما دنیا به پایان نرسید و الان خوشحالم از اینکه سال اول کنکور قبول نشدم، نه به دلیل اینکه رشته بهتری رفتم، بخاطر اینکه اون شکست باعث شد بپذیرم دنیا همینه. قبول کنم حتی اگه آدم شکست هم بخوره دنیا براش به پایان نمیرسه.
پدر و مادرم خیلی کمکم کردن که ناامید نشم. این مطلب رو نوشتم که اگه کسی خوند و توی خانوادش کنکوری بود، بدونه همه چیز کنکور نیست. مهمتر از درس، امید به آیندس.
پ.ن:
مطلبم در روزهای بعد در پست جدید باز ادامه خواهد داشت...
تا حالا خیلی سعی کردم نسبت به حرکات رییس بی تفاوت باشم اما احساس میکنم دیگه از این بعد نمیتونم. آخرش یه روزی بحثم میشه باهاش.
چند روز پیش توی واتساپ یه درخواست خرید فرستاده میگه آیتم ۲ رو توی یک درخواست جدید بنویس تا من بیام امضا کنم. بعد از اون ده بار زنگ زده که اینکار کن اونکار کن، منم در آخر جواب تلفنش ندادم. در آخر هم میگه درخواست رو فرستادی؟ میگم نه شما گفتی میام امضا میکنم، میگه عههههه، نیاز به امضا من که نیست مستقیم میره پیش رییس منطقه. میگم خب من از کجا باید بدونم؟ میگه خب توی مسیر برگشت برو بذار حراست فلان جا که فردا بدن به رییس. توی مسیر برگشت از کار رفتم حراست تحویل دادم. باز شب پیام داده که اون درخواست رو فردا با خودت بیار سرکار. میگم آفای فلانی شما گفتی تحویل بده منم تحویل دادم رفت.
یعنی هرچی میخوای بگی ولش کن مهم نیست، نمیشه. ماشاالله کاراش هم همیشه فورسه، باید همون لحظه انجام بشه. یعنی الان تولید اوپک خوابیده، مردم دنیا از سرما قندیل بستن و صنایع تعطیل شدن، چون ماها کار این آقا رو مثلا دیر انجام دادیم. خب زحمت بکش، قدم بر روی دیدگان ما بذار و از اون تاریکخانه اشباح بیا بیرون خودت پیگیر کارات باش. همش توی اتاق کارگاهه که درب کرکره ای داره، درب همیشه بستست و از صبح تا عصر فِرت فِرت سیگار میکشه. اصحاب کهفی؟ حداقل یکمی بیا بیرون نور آفتاب بهت بخوره ویتامین دی کم نشه که راشیتیسم نگیری.
آدم وقتی تاریخ رو میخونه متوجه میشه بعضی از افراد کارهایی خوبی انجام دادن هرچند که بقیه ازش به بدی یاد کنن. مثلا الان که فکر میکنم میبینم محمد علی شاه قاجار کار خوبی کرد و حق داشت که مجلس رو به توپ بست.
طرح صیانت از فضای مجازی، طرحی که به قول خودشون ۲۰۰۰ ساعت فکر و کار کارشناسی پشتش خوابیده. آخه برادر من ۲۰۰۰ ساعت یعنی اگه ۵ نفر روش کار کرده باشن با روزی ۸ ساعت کار میشه، ۵۰ روز. شما طرحی که فقط راجع بهش ۵۰ روز فکر کردین رو تصویب میکنین که برای ۸۵ میلیون نفر اجرا بشه؟
خودتون هم میدونید شرکتی مثل گوگل عمرا توی ایران نمیاد که دفتر بزنه. این طرح صیانت نیست. خیانته.
اگه واقعا روزی این مصیبت اجرایی بشه، با جهشی بزرگ به دوران پارینه سنگی نزدیک میشیم و احتمالا جای بسته های اینترنت باید بسته های چوب و هیزم بخریم و با دود حرفامون رو سِند کنیم.
البته بعد از اجرای این طرح کارشناسی شده، مشکل تورم، بیکاری، آب، برق و هزار چیز دیگه حل میشه. یعنی پاک میشه. وقتی کسی ندونه تورم چیه و بقیه کشورهای دنیا چه خبره، خب دیگه مشکلی نیست. عین این میمونه که توی یک امتحان، جای اینکه بخونی تا جواب سوالها رو بدی، جلوت برگه سفید بذارن و بگن بنویس. خب اون موقع هرچی بخوای مینویسی کسی هم نمیتونه بگه چرا خزعبل نوشتی.