کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

تجربه جدید

فقط تجربه داور طلاق شدن مونده بود که خدا رو شکر اینم حاصل شد...

دگرگونی منفی

اینقده همه چیز برعکس شده که اگه یک نفر هم بخواد درست کار کنه، بقیه مسخرش میکنن و ناراضی میشن.

یه همکاری داریم اینقده توی کارش وسواس داره که کارشو درست انجام بده که بقیه همیشه شاکی ان ازش. اون روز سر صحبت شد منم گفتم آقای فلانی کارش واقعا با دقت انجام میده و اگه هر واحد دو نفر اینجوری داشته باشه همه چیز عالی پیش میره. اینو که گفتم دیدم همه جبهه گرفتن که این چیه تو میگی  چه حرفیه، فلانی اینهمه کار میتراشه و از این حرفا...

منم گفتم خب کارتونو بد انجام میدید که این حرف رو میزنید، چرا این آقا با واحد ما مشکلی نداشت و با شما مشکل داره؟ چون تمام نفرات واحد شما افراد شو من هستن. قشنگ فیلم بازی میکنید اما خیلی بد کار میکنید و کلا کارتون ماست مالیه.

توی یک سیستم مریض، یک نفر هم که درست کار کنه اینجوری به جرم خوب کار کردن طرد میشه.

هیهات از این دل و دنیا

از یه جایی آدم میگه دیگه بسه. این بس بودن، باید باعث بشه خیلی از کارا رو کنار بذاری اما میبینی تو آدمی نیستی که بتونی بی تفاوت باشی، حتی نسبت به سگی که توی یه شهر با فاصله خیلی دور ازت، دهنشو میبندن و توی بیابون رها میکنن تا بمیره. پس باز میشینی و غصه میخوری، غصه همه افراد دور و نزدیک، غصه اون آدمی که برای زندگی بهتر خانوادش، جونشو از دست میده. خب مسلما کاری که از دستت ساخته نیست و فقط غصه خوردن و ناتوانی در بی تفاوت بودن، سهمت میشه.

دوستی که دیگر دوست نیست

۱۸ اردیبهشت به یک دوست پیام دادم، بعد از دو روز جوابم داد که به قول خودش ویکِند فری میشه. از اون روز تا الان هنوز اون آخر هفته مدنظر، نرسیده. بعد از چند روز باز پیام دادم اما دیگه پیامم رو نخوند و خب مشخصا پیامی که خونده نشه جوابی هم داده نمیشه. 

البته من کاری باهاش نداشتم و فقط میخواستم حال و احوالش رو بپرسم چون مدتی ازش بی خبر بودم اما جواب احوالپرسیمو بر خلاف انتظار گرفتم.

ادامه و ادامه

ادامه موضوع حق شیفت:

همکارم دیروز زنگ زده که قراره همکاران از نوع کار ما منفعت ببرن و اونا بدون هیچ گونه تغییری حقوقشون درست بشه اما فقط کار واحد ما سخت بشه. منم گفتم: من حاضر نیستم فدای دیگرانی بشم که فقط به فکر خودشونن.

امروز باز رییس واحد تماس گرفته و حرفای دیروز همکارم رو زده. نظرم رو پرسید. منم گفتم من نه حقوقشو میخوام و نه حاضرم اونجوری کار کنم. برامم مهم نیست که شیفت بقیه چی میشه. من این ظلم رو قبول نمیکنم حتی اگه از نظر مالی به ضررم باشه.

 برنامه رو جوری چیدن که به بهترین حالت به نفع خودشون باشه. بعد جانشین رییس اداره برمیگرده توی گروه مینویسه:" تاکید رییس اداره بر حل مشکل همکارانه. " آره تو که راست میگی. حتما تاکید رییس اداره بر همینه و حتما من بد شنیدم که فکر کردم رییس اداره گفته درخواست تغییر سمتتون میزنم که دیگه قانونی هم نتونید اعتراض کنید.

ادامه موضوع بیمارستان:

بعد از اینکه مریض ترخیص شد، به مسئول ترخیص میگیم که رسید و هرچیزی که برای بیمه نیازه به ما بده. یه رسید که روی ترمو پیپر چاپ شده رو به ما داده. خلاصه پرونده پزشکی و این رسید رو بردن بیمه، اما قبول نکردن میگن که باید گزارش اتاق عمل،بیهوشی نمیدونم ریز هزینه ها و این چیزا باشه. گفتم بذارید من میرم بیمارستان برای بقیه کارا. رفتم بیمارستان دیدم قسمت ترخیص کسی نیست. یه خانومه که فکر میکنم بیمارستان رو با فشن شو اشتباه گرفته بود توی قسمت پذیرش گفت کارت چیه؟ منم براش توضیح دادم. گفت الان سیستم قطعه بعد از ظهر بیا. (این سیستم نمیدونم چجوریه که همیشه قطعه، البته فقط سیستم ترخیص. سیستم پذیرش که همیشه وصله).

بعد از ظهر نرسیدم برم. فرداش وقتی رسیدم بیمارستان ساعت نزدیک 2 بود. ترخیص شلوووغ. به خانومه گفتم من ریز هزینه ها میخوام. میگه چرا همون موقع نگرفتی؟ میگم مگه من میدونم بیمه چی میخواد؟ شما کارتون اینه و بهتون گفتیم که برای بیمه میخوایم ولی شما فقط یک رسید به ما دادی. چیزی نگفت و برگ ها رو پرینت گرفت، مهر کرد و داد به من. بهش گفتم من گزارش اتاق عمل و بیهوشی باید از کی بگیرم. گفت برو اتاق روبرو. رفتم در اتاق زدم یه خانومه نشسته بود. بهش میگم من گزارش برابر اصل این چیزا رو میخوام. میگه نمیدم. میگم چرا؟ میگه باید بیمه به ما نامه بده تا من این چیزا رو بدم. میگم ببینید خانوم، دفعه اول که نیست ما از بیمارستان داریم این چیزا رو میگیریم. فلان بیمارستان (بیمارستان خصوصی) بدون هیچ مشکلی این چیزا رو داده. میگه ما روالمون فرق میکنه نمیدم. گفتم باشه. (توی دلمم گفتم ما که فعلا کارمون گیر شماست). رفتم بیمه، میگه مسئولش شنبه میاد ولی من تا حالا نشنیدم.

 یعنی توی روال اداری قشنگ پیر میشی.

بلیت

توی این گیر واگیر خواهرم زنگ زده که واسش بلیت پرواز تهران بگیرم، صحبت های من و خواهرم:(مثبت خواهرمه و منفی من)

+ چک کردم واسه چهارشنبه ساعت ۱۰:۲۰ بلیت بگیر

- چک کردم پرواز ساعت ۱۰:۱۰ داره نه اون ساعتی که گفتی. بگیرم؟

+ بگیر خوبه.

 بلیت رو واسش گرفتم توی واتساپ فرستادم. 

+ چرا ۱۰ شب گرفتی؟ 

- خب خودت گفتی بگیر.

 + منظورم صبح بود. 

-صبح که اصلا پرواز نداره.

 +چرا من چک کردم داشت. وایسا یه بار دیگه چک کنم.

 خلاصه بعد از چند دقیقه زنگ زده:

+ من برعکس، مسیر تهران به شهرمون رو اشتباهی چک کردم.  

- خسته نباشی. خب حالا چکار کنم؟

+ کنسلش کن.

 منم کنسل کردم  و اینگونه شد که ۵۰۰ تومن ناقابل به باد فنا رفت

نتیجه گیری:

۱- اگه خواستین بلیت واسه کسی بگیرین حتما حتما تنظیمات صحبتتون روی ۲۴ ساعت باشه. نگین ۱۰ شب، بگین ۲۲.

۲- حتما حتما آدم آلزایمری باشید که یه چیز رو ۱۰ بار میپرسه. اگه گفت ۲۲، باز زنگ بزنین بگید: ساعت چند گفتی؟ بعد از چند لحظه باز بپرسید:  دقیقا ساعت چندمنظورت  بود؟ 

گندزدگی از نوع حاد،مزمن و مسری

مسخره تر از بیمارستان دولتی، فقط رییس این بیمارستانه.

این هست، اون نیست. دکتر هست مسئول فلان قسمت نیست. مسئول قسمت میاد، دکتر دیگه نیست. همه هم ماشالله طلبکار.

آقایون روسای بیمارستان، لطفا شما هیچوقت از بی صاحب بودن مملکت ننالید. مشت نمونه خرواره. مسئولیت یه بیمارستان بهتون دادن، گند زدین با این مدیریتتون. همتون به اندازه ای که دستتون میرسه گند میزنین. شما دستت به بیشتر از بیمارستان نمیرسه، وگرنه استعدادشو داری. آقای وزیر دستش بازتره به وزارت گند میزنه و اون آقای رییس جمهور چون دستش خیلی بازه، به مملکت.

ب.ن:

فکر کنم دکتر شریعتی مرتکب گناه بزرگی شده...

تشابه اسمی

در زمان دانشگاه،  برنامه امتحانی توی سایت نبود یعنی سایت هنوز نصفه و نیمه بود. ترمای اول و دوم انتخاب واحد دستی انجام میدادیم و نمرات هم توی بورد میزدن. یکی از عادتهای غلطی که من داشتم این بود که اصلا برنامه امتحانی یادداشت نمیکردم و بعد از هر امتحان، به دفتر گروه میرفتم و روی بورد برنامه امتحان بعدیمو میدیدم. (همیشه شاگرد شب امتحانی بودم).

بعد از امتحان رفتم برنامه امتحان بعدیمو دیدم که درس ارتباط داده ها بود. توی چند روزی که فرصت بود، این درس رو تا روز امتحان قشنگ خوندم. قبل از اینکه امتحان شروع بشه با دوستام که صحبت میکردم فهمیدم امتحان امروز، درس ارتباط داده ها نیست. امتحان انتقال داده ها داریم و من یه چیز دیگه خوندم و اتفاقا ترم آخر هم هستم. اون لحظه فکرم به سمت افتادن و یک ترم اضافه  بخاطر یک درس و این چیزا رفت. دیگه کار از کار گذشته بود و فرصتی حتی برای تقلب نوشتن هم نبود.

اون امتحان با هر بدبختی بود به کمک دوستان با ۱۱ پاس شدم اونم با روش تقلب نوشتن روی دستمال کاغذی(دوستم روی دستمال کاغذی جواب سوالا رو نوشت و من ازش گرفتم که مثلا سرما خوردم) . اما تجربه ای شد که اگر باز روزی خواستم درس بخونم برنامه امتحانی رو یادداشت کنم.

سنتر بولت

از صبح که از خواب بیدار شدم گردن درد گرفتم و گردنم صاف نمیشه. فکر کنم سنتربولت بریدم