کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

درد

هفته پیش نوبت ام آر آی گرفتم و دیروز نتیجه رو به دکتر نشون دادم. دکتر گفتش که دیسک مهره پایین پاره شده و ما معمولا میگیم که باید عمل بشه، ولی اینکه میتونی راحت پاتو  بالا بیاری و درد نداری غیر منطقیه. رعایت کن، ورزش نکن، پیاده روی نکن و ۶ ماه دیگه حتما ام آر آی دوباره انجام بده.

حالا منتظرم ببینم در نهایت چکار باید کرد.

بازگشت

هفته بعد رئیس داره برمیگرده و میتونم بگم هیچ کسی به اندازه من از برگشت رئیس خوشحال نمیشه.

ظاهرا نتونسته با شرایط اقماری کنار بیاد و از انتقالی پشیمون شده. کاری به دلیل برگشتنش ندارم، مهم اینه من راحت میشم. توی این ۶ماه که نبود من و بقیه همکاران خیلی بحث با واحدهای دیگه داشتیم که کارهایی که به ما ربطی نداره و سابقاً رئیس متقبل شده بود رو از گردن واحدمون خارج کنیم و تقریبا موفق شدیم. الان میدونم میاد و دوباره گند میزنه به زحمت ۶ ماهه ما.

دوهفته پیش ۴ روزه با ماشین رفتیم کیش. وقتی رسیدیم چارک فهمیدیم نه شناسنامه و نه کارت ملی خودم و نه همسر و نه بچه، هیچی همراهمون نیست. هتل هم که از قبل رزرو شده بود. گواهینامه بهش دادم میگه همراهان پس چی؟ با بدبختی قبول کرد که عکس اسکن شده شناسنامه همسر و بچه که توی گوشیم بود رو نگاه کنه و به همین چک کردن رضایت بده. خلاصه که این ۴ روز هیچ کسی به اندازه من از ترس پلیس قانون رو رعایت نکرد.

ترم قبل مشروط شدم، تقصیر خودم بود چون میخواستم انصراف بدم درس رو گذاشتم کنار و وقتی مدیر گروه منصرفم کرد دیگه خیلی دیر بود که بشه از اول شروع کرد و نتیجه این شد که از ۳ درس، ۲ تاشو افتادم و معدلم پایین اومد و مشروط شدم. البته اونقدرا مهم نیست فقط از این لجم میگیره که میتونستم بیشتر تلاش کنم ولی نکردم.


پکیج های موفقیت یا پکیج های بردگی

آدمهای موفق انگشت شمارن، تعدادشون نمیدونم به یک درصد کل جامعه میرسه یا نه اما این پکیج فروش ها جوری صحبت میکنن که انگار همه میتونن به اون موفقیت برسن. اشکال نداره آدم اینجوری فکر کنه ولی اتفاقی که میفته اینه که آدمها تمام عمرشون برای چیزی که احتمال رسیدنش کمتر از یک درصده، تلاش میکنن و فرصت زندگی کردن رو از دست میدن. روزی میرسه که میبینن نه زندگی کردن و نه به موفقیت رسیدن.

معمولا از این کلیپ هایی که با آدمهای مسن مصاحبه میکنن رو نگاه میکنم. وقتی مصاحبه کننده ازشون میخواد که یه نصیحت که حاصل از تجربه عمرشونه رو بگن، اغلب حرفشون اینه که زندگی کنید، از جوونیتون استفاده کنید و همشون در ادامه میگن من اشتباه کردم، زندگی نکردم. درسته مفهوم زندگی برای هر کسی متفاوته ولی در اصل همون رضایته که قراره بدست بیاد و حسرتی در آینده نباشه.

از هر ۱۰۰۰ نفر شاید یک نفر مثل سایه پیدا بشه که وقتی ازش بپرسن از زندگیت راضی هستی بگه خیلیی...

دانشگاه

دو سه هفته واسه سومین بار از ارشد انصراف دادم ولی مدیر گروه تماس گرفت و فعلا از اینکار منصرفم کرد.

الان ترم ۳ هستم و بعد از انصراف باید شهریه و جریمه ۳ ترم رو پرداخت کنم چون از خدمات رایگان روزانه استفاده کردم وگرنه مدرک لیسانسم گرو میمونه. نمیدونم واقعا فکر میکنن این مدرک اینقدر ارزش داره که بخوان گرو هم بگیرن؟ مال خودتون. یه کاغذ پاره بی ارزش که به درد چک نویس بودن هم نمیخوره. 

خسته تر از اونی هستم که بخوام درگیر درس و دانشگاه بشم...

اندر احوالات ناترازی انرژی

چند مدته که ناترازی انرژی باعث قطعی گاز و برق میشه. تلوزیون هم نشون‌میده که توی بعضی مغازه ها و خونه ها از وسایل گرمایشی با راندمان کم استفاده و این میتونه دلیل مشکل باشه. حالا که تلوزیون نظرشو میگه پس منم از این رسانه باید نظرمو بگم.

کمبود برق و گاز علت داره و مسبب این مشکل، مردم نیستند. الان قیمت بیت کوین به بالای ۱۰۵هزار دلار رسیده و زمان مناسبیه که ماینرها شروع به کار کنن، دقیقا الان زمانیه که بعضی افراد و گروه های خاص(بدون اشاره مستقیم) شروع کردن به استخراج بیت کوین و مزرعه ماینرهاشون رو راه اندازی مجدد کردن . از اونور هوا سرد شده و مصرف گاز توی کشور بالا رفته و با این مصرف برق و تولید مورد نیاز نیروگاه ها، گاز برای مصارف خانگی کم‌ میاد. خب دولت عزیز و مردمی هم میشینه پیش خودش فکر میکنه که مردم که توی هوا سرد برق نمیخوان، بذار برقشون رو قطع کنیم. ادارات و مدارس و دانشگاهها هم تعطیل میکنیم، فرصت برای کار و تحصیل هست ولی فرصت برای بیت کوین کمه. تهش احتمالا یه فحش هم بهمون میدن.

هم اتاقی

وقتی استخدام شدم، ماها رو برای دوره آموزشی اصفهان فرستادن. تقریبا ۵ ماه اونجا بودیم. من هم اتاقی داشتم که بعد از اتمام دوره، اون رفت یک منطقه و من منطقه ای دیگه. ارتباط ما با هم قطع شد چون همون موقع هم با اینکه هم اتاق بودیم اشتراکات زیادی نداشتیم. الان این بنده خدا سالی یکبار زنگ میزنه و اون یک دفعه که تماس میگیره حتما کاری داره. هر دفعه به خودم میگم دیگه تلفنشو جواب نمیدم و هر دفعه میگم نه شاید بنده خدا کاری نداره زنگ زده واسه احوال پرسی و البته هر دفعه گول خوردم. کارهاش هم اینجوری نیست که زنگ بزنه مثلا سوال بپرسه، زنگ میزنه فلان چیز برام بگیر بفرست، توی دیوار فلان وسیله دیدم برو ببین اگه اوکی و سالمه بگیر بده اتوبوس برام بیاره و ...

یا اینکه میپرسه خونت ویلاییه یا آپارتمانی، میگم آپارتمانی، میگه پس جا واسه نگه داشتن وسایل من نداری، من عجله ای ندارما ولی چون جا نداری اگه زودتر بفرستی، راحت تری. نمیدونم گوشای منو دراز دیده یا روی پیشونی من دیده نوشته خر. یا شاخ دارم.

برای جلوگیری از گول خوردن احتمالی در دفعه های بعد تصمیم گرفتم بلاکش کنم. من مشکلی با کارهایی که داره ندارم، اصل مشکل من اینه چون که هیچوقت همینجوری زنگ نمیزنه و حتما کاری داره، در واقع داره سواستفاده میکنه و منم از اینکار بیزارم. چه خودم انجام بدم چه دیگران.

کانال تلگرام

لینک کانال تلگرام :

آینده

هفته پیش مدیرعامل برای بازدید به منطقه ما اومده بود توی صحبتهاش خواسته و یا ناخواسته گفت که این منطقه و رفاهیات کارمندانش جزو اولویت ما نیستند. دقیقا این جمله رو گفت که این منطقه جرو ۱۰۰ اولویت اول ما نیست. برای ما توسعه میادین مهمتره. از اون روز یک بی انگیزگی شدید به همکاران تزریق شده . ظاهرا یکسال بیشتر هم به تعطیل شدن منطقه نمونده و عمر چاهها به سر اومده و بعدش همه ما قراره همه ما به بقیه مناطق منتقل بشیم. بقیه مناطق اقماری هستند و من چیزی که در خودم میبینم اینه که آدمی نیستم که بتونم دوهفته دوهفته بصورت اقماری کار کنم. واسه همین تصمیمم رو گرفتم که اگه روزی به اینجا رسید، شرکت رو ولش کنم و برم دنبال شغل آزاد. 

نمیدونم اینجا نوشته بودم یا نه ولی یک پزینتر سه بعدی خریدم و میخوام ببینم بازار کارش چجوریه. مخصوصا واسه ساخت قطعات پلاستیکی  که پیدا کردنشون سخته و یا گرون.

یادمه یه همزن فیلیپس داشتیم چون چرخ دنده ش سائیده شده بود و گیر نمیومد انداختیم بیرون، اگه الان بود میتونستم چرخ دنده رو درست کنم

دکتر

پسرم از دیروز مریضه، سرفه های خیلی بد داره.دیشب تبم داشت.  توی شهر ما فقط یک فوق تخصص عفونی کودکان داریم که نوبت دادنش از ساعت ۱۲ شب باز میشه تا هروقت تموم بشه. دیشب خواستم نوبت بگیرم ساعت ۱۲:۱۵ دیدم همه نوبتها پر شده و فقط ۵ نوبت باقی مونده که اونا هم مینویسه افراد دیگه در حالت نوبت گیری هستن. خلاصه تا ۱۲:۳۰ تقریبا درگیرش بودم که یهو یکیشون اجازه داد و نوبت گرفتم.

این آقای دکتر، بسیار خوش برخورد، بسیار محترم و توی کارشون بسیار حاذق هستن، واسه همین همیشه مطب شلوغه

 یه منشی دارن که علیرغم قیافه عبوسی که دارن خیلی آدم مهربونی هستن. بارها شده بچه رو بردیم پیشش با اینکه نوبت نداشتیم ولی قبول کرده که اجازه بده بریم پیش دکتر. ولی خب این خانم منشی قلق داره اگه قلقش رو ندونی عمرا نوبت نمیده. و خدا رو شکر ما قلقش رو میدونیم 

ب.ن:

یادمه یکبار توی مطب دکتر از همون موقع ها که بدون نوبت رفته بودیم نشسته بودیم یک خانواده آذری زبان هم بودن و ظاهرا اینها هم نوبت نداشتن، نشسته بودن. منشیه داشت غر  میزد  و میگفت که اینا فکر کردن من نمیفهمم. اگه بهشون نوبت دادم، بذار تا شب وایسن. از قرار معلوم این خانواده نوبت خواسته بودن و منشیه گفته بود که نوبت نداریم و اینها بعدش که داشتن با هم صحبت میکردن به منشیه به زبون ترکی فحش داده بودن. نگو که منشیه ترکی بلد بوده و فهمیده اینا فحش دادن و شده بود عین شراره آتش. یه ۱ ساعتی اینا رو معطل کرده بود و بعدش بهشون نوبت داد، داشت میگفت دلم به حال بچه مریضش میسوزه وگرنه اگه به این پدر و مادر بود اصلا نوبت نمیدادم. 

غرنامه

یه مدته احساس خستگی شدیدی دارم و فعلا بخاطر شرایط پیش اومده و احتمالا شرایطی که پیش خواهد اومد، تمامی مرخصی ها کنسل شده و امکان مرخصی گرفتن وجود نداره. پریروز داشتم تماس های گوشیم رو چک میکردم، طی ساعت ۷ صبح تا ۴ بعد از ظهر، ۳۷ بار مکالمه با موبایل غیر از تلفن دفتر داشتم. از راننده بگیر که زنگ میزنه صاحب ماشین گفته فردا خودم میام نفرات جابه جا میکنم ولی الان دیگه تلفن جواب نمیده و منم نمیام سرکار، تا نفر واحد خودمون که زنگ زده اتفاق اینجوری افتاده و ایمنی اومده گفته من گزارش میکنم. یا نصف شب زنگ میزنن که اینجوری شده و تو مجبوری یک تصمیمی بگیری که اختیارش دست تو نیست و دست رییس بالاتره، ولی اون ساعت از شب رییس بالاتر جواب تورو نمیده، اونوقت فردا بخاطر این تصمیم مجبوری با رییس بالاتر بحث کنی و اگه تصمیمتو قبول نکنه، مسئولیتش با توئه و قرار نیست نیروی تحت اختیارت از تصمیم تو آسیب ببینه و خودت باید پاسخگو باشی چون خیلی راحت بهت میگن تو در جایگاهی نیستی که این تصمیم رو بگیری. اینا و هزاران اتفاق دیگه، گیر و گور های مسئولیتی هستن که به ناچار گردنم افتاده و از درون خود واحد هم هر از چند گاهی اتفاقاتی میفته که در واقع سعی در تخریب دارن.

یکی از همکاران دنبال گرفتن سمت بالاتره و این سمت رو فقط برای ۵ درصدی که قراره روی حقوقش بیاد میخواد نه مسئولیتش، اما این سمت هنوز آزاد نشده و قراره در صورت آزاد شدن به من بدن. و البته من هیچ تلاشی برای بدست اوردنش نکردم و نمیکنم. منتظرم که آزاد بشه و اگه ان شالله این سمت رو به همکارم بدن، چون ناخودآگاه از من بالاتر میشه، خود به خود همکارم میشه رییس واحد. و من از تمامی این شرهایی که یقه مو گرفته راحت میشم. ۵ درصد حقوقش هم مال خودش نوش جونش.

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید.

چقدر هم غر زدم