کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

حسادت

خوشحالی و ناراحتی در زندگی، یک رازه. قرار نیست کسی در مورد اینکه یک نفر یا یک خانواده چقدر خوشحالن یا چقدر ناراحتن، چقدر زندگیشون روی رواله و یا نیست چیزی بدونه. مخصوصا با این وضعیت آدمهای حسود. اونکه هدفش پز دادن و کلاسه که هیچی ولی اگه هدف، این نیست، هیچ کسی نباید در مورد جزئیات زندگی چیزی بدونه. مهم نیست شما چی داری، چکار میکنی، زندگیت اصلا به سختی میگذره.  چون بازهم هستن دوست نماهایی که تنگ نظرن. آدم از آشنا آسیب میبینه.

مالکیت زندگی

کلیپی نگاه میکردم آقائه حرف جالبی میزد میگفت: چیزی به اسم مالکیت وجود نداره، چیزی که شما اونو مالکیت میدونی در واقع نوبته.

این یعنی که الان خونه داری، کار داری، ماشین داری، زندگی داری‌ و ... اینا در واقع مال تو نیست، الان نوبت توئه که اینا رو داشته باشی، شاید فردا نوبتت تموم بشه. یا برعکس هیچی نداری چون هنوز نوبتت نشده. شاید روزی برسه، شاید هم هیچوقت نرسه. فکر میکنم این تفکر باعث میشه آدم نه از دست دادن چیزی ناراحت بشه و نه با به دست اوردن چیزی اونقدر خوشحال. حالا اینکه چقدر مفیده و چقدر مضر، بستگی به خود آدم داره...

برای همشهریانم برای بندرعباس

ما بدبخت نیستیم، توی شهر ما، شهر بندرعباس ۳ کارخونه فولاد هست، یک کارخونه آلومینوم، ۳ نیروگاه برق، یک پالایشگاه نفت، یک پالایشگاه گاز، یک پالایشگاه میعانات گازی و دو اسکله که یکیشون بزرگترین اسکله ایرانه، اسکله رجایی.

اما روی پیشونیمون نوشته رعیت. برق نداریم، آب نداریم، گاز نداریم، امکانات نداریم، حمل و نقل عمومی درست و حسابی نداریم. حداقل ها رو نداریم چون قرار نیست رعیت چیزی داشته باشه. رعیت قراره تا پای جونش برای اربابش کار کنه و آخ نگه و یه جایی مثل پلاسکو، متروپل، سانچی و اسکله رجایی سرشو زمین بذاره و بمیره و بچش یتیم بمونه و زنش بیوه. سرنوشتمون مثل رنگ پوستمون که بخاطر آفتاب سوخته س، سیاه شده. اما خورشید سرنوشت ما رو سیاه نکرده، مسئولین بی لیاقت سرنوشت ما رو سیاه کردن. خسته ایم، خسته از بی انصافی،تبعیض، ظلم و جور.

شهر من بندرعباس من، تسلیت من را بپذیر و مطمئن باش تو ماندنی هستی و کسانی که باعث اشک تو شدن، رفتنی.

حادثه اسکله رجایی بندرعباس

متاسفانه از دیروز قسمتی از اسکله رجایی در حال سوختنه و هوا به شدت آلودس. امروز مدارس، دانشگاهها و ادارات تعطیل شدن و من خونم.

دیروز موقع ناهار یکی از همکاران تعریف میکرد که داداشش گفته توی شرکت فولاد که تقریبا ۱۰ کیلومتر با اسکله فاصله داره، تمام شیشه ها شکستن. حتی توی خونه ما با فاصله ۴۰ کیلومتری از محل حادثه، موج انفجار رو احساس کردن. یکی از همسایه های ما جزو فوتی ها هستش.

دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که واقعا زیرساختی برای شرایط اضطراری وجود نداره، دیگه سرکار دارم میبینم اوضاع چقدر خرابه. کلا سیستم به قول خودشون جهادیه. اینم نتیجه جهادی بودن و غیر اصول بودنه. نهایت کاری که میشه کرد، به کار انداختنه موقته به هر قیمتی که اصلا قیمتش اهمیت نداره و موقع چنین حوادثی تازه میفهمن که چکار کردن، ولی بازهم اراده ای برای اصلاح و کار اصولی نیست. کلا سیستم یه چیز میگه: حالا یه کاریش بکن. این حادثه و هزاران حادثه قبل و بعد که پیش خواهد اومد، برای همین یکاریش بکنه.

نمیدونم این جهاد کی قراره تموم بشه و کی منطق حکم فرما بشه. کی باید اولویت اول رو حفظ جون آدمها، منابع انسانی و مالی گذاشت نه حفظ آمار و ارقام.

امیدی نیست، لااقل به این سیستم امیدی نیست...


مرز زندگی

میتونم زندگیم رو به دو قسمت تقسیم کنم و مرز این تقسیم بندی ۱۴ روزیه که تعطیلات سال ۱۴۰۴ بوده. این ۱۴ روز بهترین روزهای تجربه زندگیم بوده ولی متاسفانه خیلی به سرعت گذشت. الان میدونم راه رو از اول اشتباه اومدم.

توی این مدت ۱۴ روز که خونه نبودم، بچم مریض شد و من پیششون نبودم اما نه نگرانش شدم و نه دلتنگ. اونم برای منی که صبح تا بعد ازظهر سرکار،  دلم براش تنگ میشه.