موضوع اول:
بعد از اینهمه فرار و نگرفتن، در آخر امیکرون اومد سروقتم. به قول معروف یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر به دستی ملخک. البته الان اصلا زمان خوبی برای امیکرون نبود. اگه یک هفته شیفت پیدا میکرد همه چیز نرمال میشد.
موضوع دوم:
چند روز پیش یه حس افسردگی خیلی شدیدی داشتم مثل کسی که واقعا نمیدونه مشکل چیه و اصلا از کجا بوده اما فقط افسرده اس. البته فرداش خوب شدم. توی اون روز، به آدمهایی فکر کردم که افسرده هستن. افسرده واقعی. خیلی از ماها دلیل افسردگیمون، مشکلات اقتصادیه چون نمیشه به خیلی از آرزوها رسید نمیشه برای آینده برنامه ریزی کرد و این موضوع میتونه دلیل افسردگی باشه. اما عده ای هستن که از نظر اقتصادی، وضعیت خیلی مناسب و گاها عالی دارن اما باز افسرده ان. این نوع افسردگی به نظرم خیلی خطرناکه. چون اون شخص واقعا دیگه چیزی نیست که ارضاش کنه. هرچیزی که تونسته بهش برسه رسیده اما هنوز یه چیزهایی کم داره که افسرده اس و اون کمبود، با پول حل نمیشه، احتمالا با پارتی بازی هم حل نمیشه. چون معمولا کسانی که پولدار هستن، لابی قوی دارن. پس یک مشکل لاینحلی وجود داره امیدی به حل شدنش نیست. اینجوری پول دلیل و عامل افسردگی میشه...
قرار بود خاطره ای در مورد استقامت بنویسم.
دقیقا 16 سال و یک ماه و یک روز پیش، من به سربازی اعزام شدم. توی یک فصل سرد اونم واسه من که هیچوقت زمستون از شهرمون بیرون نرفته بودم.
آموزشی معمولا سخت ترین قسمت سربازیه. توی یکی از خشم شب ها (خشم شب به بیدارباشی میگن که یهو وسط خواب خوش و شیرین میزنن البته نه که بیان بگن عزیزم پاشو که کارت داریم.
میان توی آسایشگاه البته واسه ما سوله بود، تیراندازی(تیر مشقی) میکنن تا از خواب بیدار بشی و بری برای ادامه بدبختی شبانه) من بدون اینکه پوتین بپوشم با دمپایی پریدم بیرون و دیدم ای داد بیداد که چه خبره. (یعنی اصلا نمیدونستم خشم شب چیه واسه همین با دمپایی رفتم
). خلاصه همه رو به صف کردند و یکی یکی اونایی که وضعیت نظامی کامل نداشتن کشیدن بیرون. که یکی از اون افراد مفلوک و بیچاره، من بودم. اینکه چه بر ما گذشت و چه تنبیه هایی همون شب شدیم که اجازه دادند بریم وضعیت نظامیمونو کامل کنیم بگذریم.
اون خشم شب، آموزش حرکت شبانه بود. همه توی یک صف و پشت سرهم رفتیم که بیرون از پادگان نزدیک به 40 کیلومتر پیاده روی کنیم. مشکل اینجا بود که اگه نفر جلو یکمی توی راه رفتن شتاب بیشتری میگرفت، بخاطر زمان عکس العمل نفرات، اون عقبیها باید میدویدند که عقب نمونن و من بیچاره هم تقریبا نصف رو به عقب بودم. یعنی وضعم خوب نبود. خلاصه ساعت 9 شروع کردیم به حرکت و 4 صبح رسیدیم جلوی پادگان. همه رو دوباره به صف کردند که آمار بگیرن ببینن همه هستند یا نه. بعد از آمار گرفتن گفتند هنوز کارمون تموم نشده باید بریم فلان دریاچه که تقریبا 30 کیلومتر با پادگان فاصله داره. ولی اجباری نیست هرکی میخواد بیاد توی صف وایسه و هرکسی هم که نمیخواد بیاد بیرون بره چندمتر اونورتر صف ببنده. منم به خودم گفتم حالا که اجباری نیست مگه دیوونم برم؟ نمیرم ولش کن. یکی از هم سربازها که با هم دوست شده بودیم توی اون صفی بود که میخواستن برن. گفتش بیا با هم میریم و کجا میخوای بری. نمیدونم خوش میگذره و از این حرفا. منم حرفش رو قبول کردم و دوباره به صف متقاضی های رفتن برگشتم. فرمانده اومد گفت کسانی که گفتند میان، برم توی پادگان . اما اونایی که گفتند نمیان، فکر کردین دل بخواهیه؟ اینجا نظامه. وایسین ببینین، باهاتون کار داریم.
هیچی دیگه اون بدبختا تا صبح پدرشونو در اوردن. ما هم رفتیم توی پادگان واسه نماز و صبحانه و ادامه روز. وقتی هم که برگشتن کلی بهشون خندیدیم و مسخرشون کردیم.
آدم باید استقامت داشته باشه
( من که شانش اوردم وگرنه منم جزو گروه بیچاره ها بودم
) البته اگه اونجا دوست من، منو قانع نمیکرد، الان خاطره ام فرق داشت
چند روز قبل کاری پیش اومد و مجبور شدم به مسافرت دو روزه برم. موقع برگشت، جایی پلیس دوربین زده بود منم تقریبا 80کیلومتر سرعت داشتم و جلوی من رو گرفت. از ماشین پیاده شدم مدارک ماشین رو بهش دادم گفتش: میدونی اینجا حداکثر سرعت چقدره؟ گفتم: من تابلو 110 رو دیدم و بعد از اون تابلویی ندیدم که نوشته شده باشه سرعت مجاز مثلا اینقدر. گفتش: اینجا منطقه مسکونی حساب میشه و حداکثر سرعت 60 کیلومتره. اصلا مدارکمو هم چک نکرد فقط شماره ملی رو پرسید و جریمه نوشت و گفت برو به سلامت.
چند سال پیش توی شهر خودمون واسه صحبت کردن با گوشی جریمه شدم، با بابام بودم. پلیس جلومونو گرفت، اصلا از ماشین پیاده نشدیم. به بابام گفتم من که باهاش کاری ندارم اون کار داره جلومونو گرفته بگو بیاد کارشو بگه
. پلیس اومد گفتش که داشتی با تلفن صحبت میکردی. گفتم بله تلفنم زنگ خورد خوب باید جواب میدادم. تلفن دارم که جواب بدم دیگه. گفتش میدونی جریمه ها زیاد شده؟ گفتم مهم نیست هرچی هست بنویس. اونم نامردی نکرد و 100 تومن نوشت.(قشنگ لارج بازی در اوردم
)
جالب اینجا بود که واسه سرعت اونم چند روز قبل من 46 تومن جریمه شدم ولی واسه تلفن، چند سال پیش، 100 تومن. البته اینجوری بهتره بگم: 30 تومن واسه تلفن و 70 تومن واسه پررویی 

(ولی خداییش 100 تومن ارزششو داشت. بسی لذت بردم از قیافه عصبانی و درهم پلیس. بنده خدا کاردش میزدی خونش در نمیومد
)
هرکسی که فکر میکنه درس خوندن و سواد داشتن، شخصیت میاره، سخخخت در اشتباهه. مثال نقض این نظریه اشتباه تا دلتون بخواد هست...
رک بودن و گستاخی، دو موضوع کاملا متفاوته دوست عزیز. اون چیزی که شما بهش میگی رک بودن، در واقع گستاخیه.
دیروز سر موضوعی داشتم با رییس صحبت میکردم که شباهت به مدرسه رفتن من داشت، یاد اون خاطره افتادم:
از کوچیکی من، خانوادم علاقه داشتن که من زود به مدرسه برم و به قول معروف پله های ترقی رو زود طی کنم(در نهایت چه طی کردنی هم شد
). اینم بگم که من قبل از کلاس اول، هم مهدکودک و هم آمادگی رفتم. به واسطه همین دلایلی که گفتم، سال ۶۸ یعنی دقیقا توی ۴ سالگی من رو به مهدکودک فرستادن. کارم این بود که هر روز گریه و زاری که من نمیخوام و نمیرم، وارد کلاس میشدم. یادمه خانم معلم بیچاره خیلی واسه من وقت میذاشتن که من دلتنگ خونه نشم. (اگه زنده هستن، امیدوارم همیشه سلامت باشن و اگه بین ما نیستن، خدا رحمتشون کنه و بهشون پاداش خیر بده).
خلاصه با هر بدبختی و فلاکتی که بود، مهدکودک گذشت و سال ۶۹ رسید یعنی من ۵ سالمه و باید برم آمادگی. خب شهر ما، مخصوصا اون موقع ها، شهر کوچیکی بود و تعداد مدرسه ها اینقدر زیاد نبودن. آمادگی من توی مدرسه ای بودش که خیلی با خونه ما فاصله داشت، تقریبا اونور شهر موقع بود. فقط یک کلاس آمادگی داشت که کلاس در واقع نبود، سالنی بود که تبدیل به کلاس کرده بودن و به نسبت کلاس، خیلی بزرگ بود. صف جلو نیمکت و آخر سالن، صندلی چیده بودن. من روی صندلی آخر کلاس می نشستم. ته سالن یک سوراخی توی دیوار بود جای کولر گازی بود اما کولری توش نبود. خب اما کار من:
خب من صندلی رو خیلی آروم میکشیدم به سمت اون سوراخ کولر و وقتی معلم حواسش نبود، از توی اون سوراخ فرار می کردم که به خونه برم(خب الاغ چطور میخوای خونه رو پیدا کنی؟). همیشه و بلا استثنا بعد از فرار از اون سوراخ، سرایدر جلو درب ورودی، من رو میگرفت و به دفتر میبرد. اونجا هم مدیر یه شیرینی به من میدادن و میگفتن برو سر کلاست بشین. دیگه کار هر روز من شده بود، فرار میکردم، سرایدار منو میگرفت میرفتم دفتر شیرینی می خوردم میومدم سر کلاس.
خب کسی نیست بگه مگه مرض داشتی؟ تو که میدونستی میگیرنت چرا هر روز فرار می کردی؟ هدفت فرار بود یا شیرینی؟
پ.ن:
خداییش خیلی آدمهای خوبی بود. هم معلم هم مدیر مدرسه. شاید اگه برخوردشون جور دیگه ای بود، من همون موقع از درس زده میشدم.
امروز یه دزد محترم اومده و گوشی بابامو از توی مغازه دزدیده.این دفعه، سومین باری هستش که گوشی بابامو دقیقا از توی مغازه میبرن و احتمالا همش کار یک نفر باشه. چون انگاری بلد شدن چجوری باید بیان و ببرن. دفعه قبل چند نفر ظاهر مشتری اومده بودن و شلوغ و پلوغ کرده بودن.پدرم که رفته بودن دنبال جنس، گوشیشو برداشته بودن. این دفعه از روی میز توی مغازه که از ویترین دور هستش، دزدیده.
بعضیا خیلی پست و بی ارزش شدن درسته وضعیت اسفناک اقتصادی مملکت گل و بلبلمون، عامل اصلیه این کار بوده اما انسانیت کجاست؟
خودم در جواب سوالم میگم: وقتی هرروز همه چیز گرون تر بشه، انسانیت ارزون تر و بی ارزش تر از همیشه میشه. انسانیت خیلی وقته از اینجا رخت بر بسته و رفته.
آدم بعضی وقتا چیزهایی میبینه که دوست نداره. از دیدنشون ناراحت میشه اما واقعیت و حقیقت زندگیه...
امروز سرکار توی مسیری که از کنار قبرستون یکی از روستاها رد میشه از کمپ به سمت یکی از ایستگاه ها، یک مادر جوان و یک پسر تقریبا 5 ساله دیدم که بالای یک قبر نشسته بودن داشتن اون قبر رو تمیز می کردن و می شستن. 30 دقیقه بعد که کار ما تموم شد و توی مسیر برگشت باز اونا رو دیدم که کنار قبر نشستن. احتمالا قبر عزیزی بود که نسبتی با مادر و بچه داشت. یک لحظه حالم دگرگون شد و ناراحت شدم. یاد عزیزانی که دیگه پیش ما نیستن افتادم. یاد آشنایانی که نزدیکان خودشون رو از دست دادن و یک شبه پیر شدن...
چقدر تنهایی سخت و رنج آوره. مخصوصا برای کسی که تجربه تنها نبودن دارن...
امروز یه کاری در اومد رفتم که انجام بدم بعد از کلی کلنجار عیبش پیدا شد. دقیقا یه جایی که اصلا فکر نمی کردی بود و یک اورینگ خیلی کوچیک از روی قطعه برداشته بودن.
قبل از رفتن راننده گفت فلانی(همکارم) تقریبا ۳۰ دقیقه پیش رفته همین جا اما ابزار دستش نبود. به موضوع مشکوک شدم که احتمالا همکارم فهمیده اون بساط لهو و لعب اش رو من برداشتم و چون نمیتونه زیرآبم رو بزنه داره سعی میکنه توی کار تلافی کنه حتی به قیمت تریپ خوردن و قطع شدن تولید گاز.
دلیل مشکوک شدنم اینه چون طبق صحبت خودش قبلا از اینکارا کرده.
یکی دو هفته پیش توی اداره گوشیم از دستم افتاد و صفحه اش شکست. گوشیم سامسونگ نوت هستش. صفحه اش اِجه و خیلی نازک نارنجیه و به کوچکترین افتادنی حساسه. خلاصه گوشی از فاصله ۲۰ سانتی از دستم افتاد و شکست. دقیقا جایی ضربه خورد که یک فاصله یک میلی متری بین محافظ گلس ال سی دی و قاب گوشی خالی بود.
گفتم ببرم بدم درستش کنن قبل از اینکه ال سی دی خراب بشه. تعمیرکاره گفت ۵درصد احتمال خرابی ال سی دی داره. گفتم مشکلی نیست( اینکه چجوری ۵ درصد رو محاسبه کرده جای سواله
.یعنی ۱۰۰ تا گوشی تعمیر کرده و توی ۱۰۰تا، ۵ گوشی خراب شدن؟
).اومدیم ابروشو درست کنیم چشمش کور که نه ولی کم سو شد. 
دقیقا من شامل اون گروه ۵ درصد شدم و الان ال سی دی پر از خط و خش موازی و بصورت افقی شده.(البته اینم زیبایی های خودشو داره
اینو نگم چی بگم
)
دقیقا یاد مناظره انتخاباتی سال ۹۶ افتادم که قالیباف به روحانی میگفت ۴ درصدی ها. حالا نه اون ۴ درصد اما جز ۵درصدی ها شدم