کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

از دیروز که متوجه شدم حس بویاییم کار نمیکنه، به کسانی فکر میکنم که یکی از حواس پنجگانه ندارن. برای من‌که حس بویاییم فقط خرابه که شاید پیش عوام خیلی مهم هم نباشه و بوی بد و خوب و عطر غذا و ادکلن تشخیص نمیدم زندگی تا حدودی بی معنا شده، حالا اون افرادی که نابینا و ناشنوا هستن چه می کشن، خدا فقط میدونه.

شاید کسی که مادرزادی نابینا باشه زندگی براش آسونتر باشه از کسانی که طی یک حادثه نابینا میشن. به قول معروف کسی که ورشکست شده زجر بی پولی میفهمه، وگرنه کسی که از اول بی پول بوده که اصلا تجربه پولداری نداره. داستان این افراد هم همینه

چند روزه سردرد امونم بریده، رفتم درمانگاه شرکت میگه ۳۸ درجه تب داری، تست crp گرفته، گفت اگه جوابش مثبت بود باید بری اسکن ریه انجام بدی. هرچند که دکتره میگه ریه ات مشکل داره. آره خب الان تقریبا ۵ ماهه از روزی که کرونا پیدا شد و بازار الکل و مواد شوینده داغ شد، سرفه من شروع شد و‌هنوز هم ادامه داره. 

جوابش ظهر اومد منفی بود و دکتره گفت نیازی به اسکن نداری.

امروز حموم‌که رفتم وقتی صابونو برداشتم حس کردم بو‌ نداره. خلاصه از حموم اومدم بیرون، شیشه ادکلنو برداشتم دیدم آره واقعا بو‌نداره. در واقع حس بویایی فعلا پریده

گاهی 

لال می شود

آدم...

حرف دارد؛

اما...

کلمه ندارد...!!!

معنای زندگی

یه سخنرانی از دکتر الهه قمشه ای نگاه میکردم حرف‌ قابل تاملی زدن، میگفتن:

هر کسی توی زندگیش باید کسی رو داشته باشه اگه اون شخص نباشه احساس کنه زندگی روی سرش خراب میشه. اگه زندگی کردید و چنین شخصی توی زندگیتون نبود، بدونید که اصلا زندگی نکردید.

بیهوده پیمایی

چند ماه دیگه تا 35 سالگیم مونده. توی تمام این سالها کاری جز سگ دو زدن و نرسیدن به آرزوهام نداشتم. آرزوهایی که هرروز کوچیکتر میشن و من دورتر ازشون. در واقع امید من هرروز از رسیدن به آرزوها کم رنگ و کم رنگ تر میشه . موضوع فقط رسیدن به آرزو نیست. هر آرزویی سن خاص خودشو میخواد. وقتی از اون سن بگذری دیگه مهم نیست که بهشون برسی یا نه. چون برات دیگه اهمیتی نداره. داستان زندگی خیلی از ماها همینه. نرسیدیم. وقتی باید میرسیدیم نرسیدیم. 

خیلیاش تقصیر من و امثال من نیست. تقصیر اقتصاد شکوفای مملکتمونه. که هرچی تلاش کنی با ز میبینی حتی سرخط هم نیستی. انگار توی یک باتلاق که هرچقدر بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میری. اگر تلاش نکنی بازم فرو میری. یعنی تقدیرت فرو رفتنه.

شاید حرفم برای خیلی از کسانی که این مطلبو میخونن خنده دار باشه. ولی من حاضرم 20 سال از عمرم بدم ولی شروع زندگیم  20 سال قبل باشه. با اینکه 20 سال از عمرم کم میشه

خسته ام. خسته از دویدن و نرسیدن...

...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای از امروزها ، دیروزها

خاطره مانور

چند سال پیش توی شرکت محل کار مانوری برگزار شد که مثلا  آمادگی نیروهای امدادی بسنجند.

از بخت بد اون روز، شیفت کاری من بود و قرار شد من نقش مصدوم بازی کنم. مانور هم سناریویی با موضوع مسمومیت غذایی داشت.

با نیروهای امدادی در مورد امروز این داستان ساختگیه و مانوره هماهنگ نکرده بودن. 

خلاصه، زنگ زدن که توی ساختمون فلان جا، دو نفر هستن که حالشون بده و احتمالا مسموم شدن. آمبولانس اول اومد و مصدوم اول که یکی از همکاران بود را برد. آمبولانس دوم که اومد قرار شد منو ببره به بهداری. توی مسیر که میرفت جوری حرکت میکرد که من عین یک تیکه گوشت از اینور به اونور میشدم. بعد دست کرده یک سرم  آماده کرده که بزنه به دست من. بهش میگم آقا این مانوره جدی نگیر. من طوریم نیست. حالا قیافش عین گچ هم سفید شده، دست و پاش هم گم کرده. میگه حالا که باز کردم بذار بزنم حیفه. میگم یعنی چی حیفه. چون حیفه تو باید به من سرم بزنی؟ تازه اومدیم من دیابت یا اصلا فشار خون دارم. تو که اگه مثلا سرم نمکی بزنی به یه فشارخونیه که قسمت فوتی شناسنامشو پر میکنن. خلاصه بعد از کلی بحث راضی شد سرم نزنه.

عاشق یا عاقل

سوالی که همیشه ذهن منو درگیر میکرد این بود که اگه من و کسی که دوستش داشتم الان با هم بودیم و زیر یک سقف زندگی میکردیم، آیا الان انسان هایی خوشبخت بودیم یا نه؟

یا اینکه فقط توهم دوست داشتنی بود و مثل تمام کسانی که اول زندگی، شروعی عاشقانه داشتن ولی در  ادامه، در پیچ و خم زندگی اختلافاتشون نمایان شده و در آخر کارشون به طلاق کشیده، بودیم.

عاشق باشیم یا عاقل؟ و یا عاشق عاقل؟


تقدیمی به رومینا اشرفی

ما با خود داعش سر و کار نداریم. اما متاسفانه تفکرات داعشی در بسیاری از خانواده های ما ایرانیها از هزاران سال پیش وجود داشته که نسل به نسل منتقل شده و  به ما رسیده.

رومینا اشرفی، قربانی جهل و جنایت و تعصب بی جا و نا به جا پدری شد که تنها 37 سال سن داره و به اصطلاح از نسل امروزی  و مثل خیلی از ماها، یک دهه شصتی هستش.

اما به جرات میشه گفت نوع تفکر این به ظاهر پدر، مربوط به این زمان و شخصی با سن ایشون نیست. ولی تعصبات کورکورانه موجب میشه یک پدر تصمیم به قتل فرزندش بگیره و درد اینجاست که در پندار خودش، اینکار، تصمیمی صحیح و درست بوده.

متاسفانه کم نیستن دخترها و پسرهایی که قربانی این نوع تعصبات میشن.