نزدیک به یک سال پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخوام. از من اصرار و از پدر انکار.
در آخر قبول کرد و شرطی گذاشت که خودت باید بزرگش کنی. گفتم باشه بزرگ میکنم. گفت مسئولیت داره الکی که نیست. باید قبول کنی. قبول کردم و برام خرید.
از فردای اون روز صبح زود باید از خواب بیدار می شدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم، به بلبل غذا می دادم. روزهای اول خوب بود و با ذوق بیدار می شدم و به بلبل غذا می دادم. اما چند وقت که گذشت خسته ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه خودم براش خرج می کردم و خودم گرسنه می موندم. درک نمی کردم چرا روزهایی که من خوابم میومد یا نبودم پدرم این کار رو انجام نمی داد و با عذاب وجدان گرسنگی بلبل تنهام می ذاشت.
یک روز به کلی فراموش کرده بودم برای بلبل غذا بذارم، وقتی اومدم خونه به محض دیدنم سوت زد و خودشو به قفس می کوبید. از دیدنش اشکم در اومد و بغض همه وجودم گرفت. حسابی ناراحت و شرمنده بودم. به پدرم جوری نگاه می کردم انگار اون مقصره. اما تنها جوابی که از پدرم گرفتم این بود: " دوست داشتن به همین سادگی ها هم نیست. باید مسئولیت دوست داشتنت قبول کنی نمیتونی دیگران رو بذاری مراقبش باشن. هیچکس براش "تو" نمیشه! یا چیزی رو دوست نداشته باش یا در مقابل دوست داشتنت احساس وظیفه کن و مسئولیتشو قبول کن ".
این داستان زندگی خیلی از ماهاست، دوست می داریم و در قفس می اندازیم و بعد رهایش می کنیم به امان خدا و می رویم.
می رویم که می رویم و یا در بهترین حالت مسئولیتشو به گردن بقیه می اندازیم.
همین است که بعد از چند وقت پرنده هایمان می میرند و یا گل هایمان پژمرده می شوند.
یک فلان ماهی مغرور...
خب باشه. ولی که چی؟ کجاش افتخارآمیزه؟ مثلا اسفندی بودن یا بهمنی؟ یا آبان و آذر؟
اگه کسی متولد اون ماهی که شما هستی، نیست، ذلت محسوب میشه؟
یا مثلا کسانی که مثل حضرت عالی، متولد ماهی همچون شما هستن، باید افتخار کنن که توفیق الهی نصیبشون شده؟
شاید مغرور بودن افتخاره. اینکه فکر کنی اخلاقت وحی منزله و نباید عوض بشه و همه باید با اخلاقت کنار بیان.
دوستان عزیز، این تفکرات مثل سر زیر برف کردنه و جز ندیدن واقعیت ها، نتیجه ای نداره...
پ.ن: این پست بی ربط تقدیم به تمامی کسانی میشه که خودبزرگ بین هستن.