کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

نظرسنجی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نشخوارهای ذهنی

بعضی وقتا آدم تصمیماتی میگیره که توی اون زمان بهترین تصمیمه اما در آینده اون تصمیم، تصمیم غلطی محسوب میشه که شاید عواقبش تا مدتها بمونه. نمیدونم باید برای اون تصمیم گذشته، باید خوشحال بود که مشکل گذشته رو حل کرده یا ناراحت که باعث مشکل آینده شده.

یا شاید اصلا در هردو صورت باید خوشحال بود که بصورت نسبی مشکل زمان حال، حل شدن.

بی ربط نوشت:

کنار خونمون یک ساختمون در حال ساخته که الان بخاطر فصل گرما، کار تعطیل شده . کارگرها رفتن و فقط نگهبان ساختمون مونده‌. این بنده خدا با خانوادش توی یک اتاق که فقط بلوک ها روی هم چیده شده زندگی میکنن. هر وقتی و هر زمان از شبانه روز بیرون بری، میبینی که بچه های این نگهبان توی کوچه نشستن یا دارن بازی میکنن. چیزی که ناراحت کنندس اینه که خیلی از مواقع از توی اون اتاق بوی دود تریاک توی کوچه پخش میشه. من دلم به حال اون بچه ها میسوزه که باید این چیزها رو ببینن و مسلما هیچوقت از ذهنشون پاک نمیشه.

نمیدونم چه افرادی این پست رو میخونن اما اگه نمیتونیم نسبت به همسرمون متعهد باشیم، لطفا هیچوقت ازدواج نکنیم. اگر نمیتونیم نسبت به بچه هامون متعهد باشیم، هیچوقت بچه دار نشیم. سیب خراب رو نباید توی سبد سیب ها گذاشت.

صیانت

یادمه یک روز زمان سربازی من و یکی دیگه از سربازها موقع نماز داشتیم به سمت آسایشگاه میرفتیم که سرهنگ قضایی اومد و ما رو دید و صدا زد که بیاین اینجا. من به اون یکی سرباز گفتم میخواد واسه نماز بهمون گیر بده تو چیزی نگو بذار من صحبت کنم. گفت باشه. وقتی پیشش رسیدیم گفت درسته خدا میگه برای پذیرش دین و نماز اجباری نیست اما اینجا اجباره و اومد که اِسمامون رو بنویسه که بریم برای اضافه خدمت و بازداشت، من گفتم ما شیعه نیستیم (البته اون سرباز شیعه بود ولی در مورد خودم راست گفتم). بعدش دیگه ولمون کرد.

حالا داستان ما توی این مملکت همینه. خدا میگه اجباری در پذیرش دین نیست اما واقعیت اینه که اینجا اجبار در پذیرش هرچیزی که آقایون بخوان، هست. 

از دیروز هم که قفل کودک گوگل  اجرا شده چون ما همه بچه هایی هستیم که خوب و بد زندگی رو نمیفهمیم و فقط آقایون میفهمن و برامون تصمیم میگیرن که اینترنت رو فیلتر کنن چون صلاح ما رو میخوان. ولی موقع انتخابات ما می شیم مردم فهیم و همیشه در صحنه.

استاتوس

وضعیت هایی که رییس میذاره  رو توی واتساپ میوت کردم که دیگه نبینم.

من به عنوان یک بیننده از دیدن این وضعیت ها خجالت میکشم اما ایشون از اینکه چنین چیزهایی بذارن ظاهرا نه تنها خجالت نمیکشن بلکه لذت هم میبرن. به عنوان مثال کنار آینه وایساده و داره لپ خودشو میکشه و میگه: " چطوری فلانی (اسم خودشو میگه). خوشکل شدیا".

دیگه تاثیر گرفتن از کلاس های انگیزشی هم حدی داره.

هجویات

چند روز پیش توی خونه توی جمع من یه سوال پرسیدم اونم این بود که اگه به شما یک میلیارد بدن چکار میکنین؟ هرکسی یه چیزی گفت ولی جالب اینجا بود که هیچ کسی نتونست باور کنه که داشتن یک میلیارد تومن امکان پذیره. با اینکه الان یک میلیارد ارزش چند سال قبلشو نداره. خیلی مهمه آدم باور  و ایمان داشته باشه. وگرنه میشه یک انسان ناامید و خسته که فقط داره نفس هاشو میشماره که کی تموم میشه. دقیقا این چیزیه که توی این مملکت سر ما در اومده. نمیتونیم خوشبختی رو حتی تصور کنیم. اگه خیلی آدم خوشبینی باشیم، تصورمون از خوشبختی، ثبات قیمتهاس. یا مثلا ارزون شدن اجناس. اما اینا حداقل حق انسانه نه خوشبختی.

بی ربط نوشت:

یه بار داشتم جلسه دادگاه خسرو گلسرخی رو توی یوتیوب میدیدم. این آدم توی 30 سالگی اعدام شد. یه جایی توی دادگاه داره از اعتقاداتش حرف میزنه و قاضی میگه که به عنوان آخرین دفاع از خودتون دفاع کنید و در جواب، گلسرخی میگه:" من برای دفاع از خودم حرفی ندارم. هرچی هست برای دفاع از مردمم هست. اگه چنین حقی ندارم و چنین آزادی وجود نداره، میتونم بشینم و میشینم".

اون آدم 30 سالش بود و خیلی از ماها 30 سالگی رو رد کردیم...