امروز سرکار مثل تمام روزهای دیگه جلسه بحث در مورد موضوعات سیاسی، اقتصادی، نظامی، جغرافیای خاورمیانه، حماس، اخوان المسلمین، قطر و .... هست.
ولی تفاوتش با بقیه روزها اینه امروز جلسه زودتر شروع شده. معمولا اینجوریه که دوستان و همکاران بعد از خوردن قهوه انرژیشون زیاد میشه و شروع به مباحثه میکنن. رییس جلسه و رییس شورای امنیت شرکت، جناب رییس واحد خودمون هستن که به اندازه چرچیل تجربه سیاسی دارن. حتی در فامیلی هم شباهتی به چرچیل دارن.یکی از جملاتی که امروز رئیس از روی علم و آگاهی فرمودن و خیلی جالب بود این بود که« ترامپ اصلا بلد نیست». فعلا دادیم این جمله رو با آب طلا که نه ولی با آب آهن زنگ زده بنویسن و بزنیم سردر شرکت. حالا اینکه ترامپ چی رو بلد نیست والا من اصلا نفهمیدم
.فقط یه چیزی رو فهمیدم که این اعضای دائم شورای امنیت شرکت، از کابینه اسرائیل بیشتر به نتانیاهو اعتقاد دارن.
آیا از زندگی خودمون راضی هستیم؟
آیا قربانی کردن زمانی برای زمان دیگه کار درستیه؟
تا الان عمرمون فهمیدیم از زندگی چی میخواستیم؟ بهشون رسیدیم؟
از این به بعد میدونیم چه میخوایم؟
چهارشنبه ها ساعت کاری به جای ۴ تا ۳ هست و همین بک ساعت فرصت خوبیه که توی خونه بشه یک چرت زد تا خستگی یک هفته از تن آدم در بره.
دیروز در حالی که خواب بودم، همسر اومد منو از خواب بیدار کرد و گفتش که یک کار خیلی بد کردم. گفتم چکار؟ گفتش که ماشینو زدم به ستون کنار درب پارکینگ. گفتم خب حالا که دیگه خورده، خیلی خراب شده؟ گفت نمیدونم، کاپوت خراب شده. برو نگاه کن چجوریه. گفتم فعلا ولش کن بعدا میرم واسه این منو از خواب بیدار کردی؟ خب بعدا میگفتی. خلاصه که اینقدر اصرار کرد رفتم دیدم که فقط کاپوت نیست، قلاب بکسل گرفته گوشه دیوار و کج شده. همسر اومد توی پارکینگ گفتش خیلی خراب شده؟ گفتم قلاب بکسل هم کج شده. دیدم خیلی ناراحته. بهش گفتم پیش میاد من خودمم ماشین بابام رو اینقدر به اینور و اونور زدم تا رانندگی یاد گرفتم.
دیگه ماشینو بردم صافکاری گفتش که با pdr در میاد و قوطی که قلاب بکسل از شاسی بهش وصل شده اونم کج شده که باید سپر رو باز کنم و صاف کنم. پرسید ماشین بی رنگه؟ گفتم آره. گفتش که این یه تیکه اندازه دوتا سکه که رنگش رفته دیگه چاره ای نیست باید رنگ بشه.
دیروز گذشت و امروز صبح وقتی از خواب بیدار شد دیدم سرحال نیست، ازش پرسیدم چرا سرحال نیستی، سرت درد میکنه؟ گفتش که دیشب نتونستم بخوابم با خوابم نمیبرد یا خواب ماشین میدیدم. بهش گفتم فکر نکن فدای سرت. پیش میاد دیگه. گفتش دیگه پشت فرمون نمیشینم، گفتم نه اتفاقا باید بشینی، قرار نیست با یه اتفاق آدم باخت بده.
البته ناگفته نماند ته دل خودمم خیلی ناراحت بودم، نه بخاطر کاپوت ماشین، بخاطر اون سر شاسی که الان بخوایم ماشین رو عوض کنیم خیلی افت داره. و میخواستیم کم کم ماشین رو عوض کنیم و الان عملا نمیشه. ولی خب سعی کردم ظاهرم نشون ندم.
همکاری داریم که چند ماهه مشکل کمردرد و درد کتف و اینجور چیزها داشت. هرچی دکتر مرتبط با دردش بود، رفت. فیزیوتراپی رفت و خوب نشد. چند هفته پیش به تهران اعزام شد و الان مشخص شده سرطان داره و الان داری شیمی درمانی میشه.
از روزی که خبر رو شنیدم همش توی فکرمه. نمیدونم چرا اینجور نتونستن تشخیص بدن. پریروز بهش زنگ زدم، امیدوارم بتونه شکستش بده و خوب بشه.
این جمله رو قبلا اینجا نوشتم ولی چون خیلی پیش میاد توی دلم مونده و باز مینویسم:
آدم باید به یک اصولی معتقد باشه و اون اصول نباید منفعت طلبی باشه. چون بعضی وقتا برای رسیدن و یا حفظ اصولی که آدم داره، باید قربانی بده. قربانی میتونه هزینه مالی باشه، میتونه وقت باشه و شاید چیزهای دیگه.
کسی که اصولش منفعت شخصی باشه، اونم حاضره برای اصولش قربانی بده و قضیه دقیقا از همینجا خطرناک میشه و چون اصول اون آدم، منفعت طلبیه. پس همه چیز میتونه فدای منفعت بشه حتی انسانیت. چیزی که وجه مشترک تمام دیکتاتورهای تاریخه. بسته به موقعیتی که داره، بسته به قدرتی که داره میتونه هیتلر و نتانیاهو بشه و یا بابایی که کنترل کولر و تلوزیون دستشه.
این نوشته بیشتر مربوط به همکارانم هست که بعضا به اندازه طول یک استخر المپیکی زیرآبی میرن. اما چون احتمالا هیچ کدومشون اینجا رو نمیخونن، تاثیری نداره. البته مستقیما هم بهشون گفتم ولی بعضیاشون کارشون رو غلط نمیدونن که هیچ، به خودشون افتخار هم میکنن.
شاعر برای آن کس که نداند و نخواهد که بداند، چیزی نگفته.
بعضی وقتا یک جمله ای هست که بهشون میگم که خیلی هم مودبانه نیست ولی چون احتمال داره تاثیرش براشون بیشتر باشه میگم که هیچ تاثیری هم نداره و الان بیشتر برام شده ادای دین
، واسه همین ترجیح میدم اینجا ننویسم.