کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

بازگشت (روزهای خوب میان حتی اگه اون روز ما نباشیم)

خب بعد ۵۶ ساعت، سفر منم تموم شد و به خونه برگشتم.

با سر و صدای جنگ و انفجار و هواپیماهایی که هیچ کدومشون باعث ایجاد حس امنیت و آسایش نمیشن، خیلی غریبم.

امیدوارم این روزها به سرعت بگذرن و فارغ از خواست طرفین، نتیجه چیزی جز رفاه، آسایش و آرامش مردم نباشه.

با اینکه سفر زمینی با اتوبوس، سفر سختی به حساب میاد، اما قشنگی های خودشو هم‌ داره. مخصوصا اینکه میتونی طبیعت اطراف رو ببینی. توی مسیر برگشت از بهبهان رد شدیم. قبلا از بهبهان گذر کرده بودم اما همیشه شب بود و هیچوقت طبیعتش رو ندیده بودم. اما پریروز برای اولین بار در هنگام روز بهبهان و طبیعت اطرافش رو دیدم. چقدر قشنگ بود. البته که هوای بارندگی هم لذت دیدنش رو دوچندان میکرد.

و برعکس چقدر دلم به حال خرمشهر و آبادان سوخت. شهرهایی که همونجور که از اسمشون پیداست به واسطه نفت و وجود غربیها زمانی جزو با امکانات ترین و مدرن ترین شهر های ایران بودن. اما جنگ کاری باهاشون کرد که دیگه هیچوقت رونق نگرفتن. و فقط با مقایسه الانشون با گذشتشون میشه به این موضوع پی برد که جنگ چقدر میتونه برای یک شهر و کشور فاجعه آمیز باشه...

آپدیت

دو هفته پیش یک‌ مسافرت تقریبا یهویی خارج از کشور برام پیش اومد و فکر البته نمیکردم دقیقا فردای روزی که من ایران نیستم جنگ بشه.

دوری و بی خبری از خانواده به دلیل قطعی اینترنت و  خبرهای بمباران که هر رسانه ای شنیده میشد، تجربه تلخی برام رقم زد. چقدر هم تلخ بود، چقدر برای خانوادم، فرزندم گریه کردم، ترس از اینکه براشون اتفاقی بیفته، ترس از اینکه دیگه نبینمشون. حادثه میناب که پیش اومد و خبرش رو دیدم و اون بچه های معصوم که بی گناه کشته شدن و ناخودآگاه همزاد پنداری که آدم‌ با پدر و مادرهاشون میکنه، خیلی وحشتناک بود.

و الانم هنوز به خونه نرسیدم با اینکه بیشتر از ۴۸ ساعته توی اتوبوسم و دارم توی اتوبوس مینویسم. برای رسیدن به ایران ۳ اتوبوس عوض کردیم و از کشور عراق هم گذر کردیم با اینکه عراق اصلا جزئی از مسافرت ما نبود.

خدایا کشورمون رو کشور امن قرار بده.