قضیه اول:
پریروز بهره برداری تماس گرفت که فلان فلو ترنسمیتر خیلی نوسان داره. من و یکی از همکارام رفتیم چک کردیم دیدیم آره خرابه، اومدیم یک ترنسمیتر نو از کالا تحویل گرفتیم و رفتیم عوض کنیم، تقریبا ظهر بود و هوا گرم. برنامه آب هوا موبایل خود شهر رو ۴۰ درجه نشون میداد اما اونجایی که ما بودیم بیرون شهر بود و گیج دما عدد ۴۷ بود که البته توی سایه نصب شده. و ما زیر آفتاب کار میکردیم. خلاصه کارمون یه ۲ ساعتی زمان برد و خیس عرق برگشتیم به دفتر، چند دقیقه بعد رییس الروسا تشریف فرما شدن. برگشته میگه خوبه ها از صبح روی این صندلیا زیر کولر نشستین، بهش گفتم مهندس ما الان تازه ده دقیقس از سرکار برگشتیم شما قیافه ما نگاه کن کاملا مشخصه.
قضیه دوم:
دیروز رییس یکی از واحدها اومد گفت:" که نفرش میخواد بره یه کاری انجام بده تنهایی نمیتونه و یکی از واحد شما باید بره دنبالش." منم جواب دادم:" باید؟ دقیقا همین کلمه. باید؟" گفت:" آره رییس تعمیرات گفته باید برید." گفتم:" ببین آقای فلانی، ما خیلی از کارایی رو رفاقتی با همکاران انجام دادیم که وظیفمون نبود اما اینکه شما از کلمه باید استفاده میکنید اصلا جالب نیست باید بگی لطفا، اگه میشه، خواهش میکنم." بعد پاشد از در رفت بیرون و در رو کوبید به هم. فکر کرده مردم رعیتن و این آقا ارباب. اولا شما رییس ما نیستی که بخوای زور بگی دوما حتی اگه رییس ما هم بودی حق نداشتی از چنین کلماتی استفاده کنی. اینجا ارتش نیست. ما همکاریم و اگه الان شما با سن کم شدی رییس یک واحد، دلیل بر شایستگیت نیست دلیلش اینه دیگه کسی نبوده که رییس بشه و گرنه حتی اگه یک بشکه خالی هم داشتیم من مطمئن بودم اون بشکه رییس میشد نه شما.
چند وقت پیش سرکار، رییس تعمیرات زنگ زد که رییس اداره ایمنی داره دنبالت میگرده. زنگ بزن بهش. مشخص شد دلیل اینکه دنبال من میگشت واسه این بود که یک مشکلی الکترونیکی توی ماشین اطفاءحریق دارن که از روز اول خراب بوده. بهش میگم ببین این چیزی که خرابه اولا کار ما نیس باید با شرکت سازنده ماشین مکاتبه کنی دوما اگه میخواین ما میتونیم براتون درست کنیم اما کارای ما خودمون اولویت اول دارن چون مربوط به استمرار تولید میشن پس فورس نذارید چون ما باید از اول طراحی کنیم . گفت باشه شما درستش کنین هروقت شد.
قطعات رو باز کردم بردم آزمایشگاه دونه به دونه چک کردم. عیبشو پیدا کردم و چون قطعه قبلی کاملا مکانیکی بود و توی تکان ماشین خراب میشد تصمیم گرفتم دیجیتالیش کنم.
قطعه رو اوردم روی میز دفتر گذاشتم، از مرخصی یه روزه که اومدم دیدم قطعه نیست. زنگ زدم همکارم. گفت آره من بردم خونه که درستش کنم. ایده منو برداشته و ظاهرا میخواد طبق ایده من درست کنه. منم گفتم باشه مشکلی نیس اما هرروز زنگ میزنه که به نظرت چکار کنیم. آقای عزیز، تو که ایده منو برداشتی، طراحیش روی کاغذ هم که تقریبا تمومه و اونم برداشتی. فقط برنامه نویسیش میمونه که اونم خودت انجام بده اگه میتونی. چکار من داری دیگه.
حرف زدن با بعضی از آدمها اعصاب فولادین میخواد. به خودت میگی یعنی خدایا این واقعا خودش اینهمه نفهمه یا داره اَدایِ نفهما رو درمیاره. داری به زبان ساده ساده براش توضیح میدی اما باز حرف خودشو میزنه. خیر سرشون جز طبقه تحصیل کرده جامعه هم هستن یعنی قاعدتا نباید نفهم باشن. اما هستن.
دیروز باز رفتیم در مورد مشکل حقوقمون صحبت کنیم. با آقای به ظاهر محترم مسئول سر یه ساعت خاص قرار گذاشتیم رفتیم دیدیم در اتاقش بسته س. بعد از دوساعت معطلی صدای قفل درب اتاق میاد و شخص مذکور با چشمانی پف کرده ناشی از خواب از اتاق خارج میشن. اینها بماند. رفتیم باهاش داریم صحبت میکنیم، تلفن برمیداره زنگ میزنه به یکی که فلانی چرا فلان لیست رو نفرستادی تا آخر وقت بفرس. اینا همش زمانیه که ما داریم حرف میزنیم و مشکلاتمون رو میگیم. بعد باز تلفن برمیداره زنگ میزنه به رانندش که بیا بریم. ما هم حکم چوب خشک داریم اونجا.
خداییش ما چقده بدبختیم که اینا رییسمونن. پشیزی برای نیرویهای زیردستش ارزش قائل نیست که لااقل وقتی دارن حرف میزنن، حرفشو گوش بدن.
دوستان عزیزی که میتونید از این مملکت برید، لطفا برید و نمونید. شاید شما زندگی خیلی بهتر از اینجا نداشته باشید اما اجازه بدید آیندگانتون زندگی کنن.
خب اعتراضات همینجوری که انتظار میرفت نتیجه نداد و از این ماه حقوقمون کم میشه. رییس منابع انسانی موافقت نکرد و البته سنگ اندازی رییس ها رو که به این جریان دامن زدن نمیشه نادیده گرفت.
بودن آدم های عوضی در جاهای عوضی و در زمان عوضی نتیجه ای بهتر از این نداره. همیشه وقتی جایی که فکر میکنی از این بدتر دیگه نمیشه یه سنگ از آسمون میاد میخوره پس سرت که بفهمی نه بالاتر از سیاهی هم رنگ هست.
کاش یه تور یک روزه نفت نوردی داشتیم که مردم درک میکردن شرکت نفت چیه. البته توی ستاد نه. توی مناطق عملیاتی.
تورم واقعی نسبت به پارسال چندین برابر شده، مجلس اعلام میکنه ۴۹ درصد. دولت افزایش حقوق رو ۲۵درصد با سقف دومیلیون و پونصد اعلام میکنه. اونوقت رییس های ما تمام تلاششون رو میکنن که نوبتکاری ما رو حذف کنن و البته که موفق شدن. یعنی دریافتی سال ۱۴۰۰ ما از سال ۹۹ کمتره. ما افزایش حقوق منفی داشتیم. خیلی جالب نیست؟ تازه ما هم بی خبر بودیم تا زمانی که دیگه صددرصد اوکی شد که اَزِمون کم میکنن.
دیروز به جانشین رییس گفتم اگه نفع و ضرری هست برای ما بوده که نوبتکار هستیم، اونوقت ما از این موضوع کاملا بی خبر بودیم و بصورت کاملا اتفاقی شنیدیم. بهش گفتم آقای مهندس مشکل اینه ما توی این شرکت شترمرغیم. البته برعکس اون ضرب المثل شتر مرغ. شترمرغ وقتی بهش میگن بار ببر میگه من مرغم. وقتی میگن تخم بذار میگه من شترم. اما ما هروقت که نیاز باشه بار ببریم میشیم شتر و هروقت که تخم بذاریم میشیم مرغ. دقیقا شرکت و رییس ها دارن اینکار با ما میکنن. بهش میگم من روی حساب حقوقم و افزایش حقوق امسال وام گرفتم. الان چجوری باید قسطامو بدم؟ اگه من میدونستم قراره اینجوری بشه که نمیرفتم وام بگیرم.
جوابش جالبه میگه چند هفته پیش مهندس فلانی(رییس رو میگه) میگفت قراره حق شیفتتون قطع بشه، من فکر کردم شما خبر دارید. عذر بدتر از گناه.
ظاهرا داستان از این قراره که رییس ها اومدن بخاطر اینکه خودشون اقماری برن بیان، حق شیفت ما رو بدون اطلاع کم کردن، که بتونن از مدیرعامل امتیاز بگیرن.
داشتن حریم شخصی حق هر انسانیه. نه فقط از نظر فیزیکی. ما ایرانیا توی فرهنگمون خیلی اعتقادی به این مقوله نداریم. تقریبا همه ما حداقل چند بار با سوالایی مثل چرا ازدواج نمیکنی، چقدر حقوق میگیری و یا چرا بچه نداری، مواجه شدیم. جالب هم اینجاس که جوابی که برای هر کدوم از این سوالا بدی، نه تنها مشکل رو حل نمیکنه بلکه باعث میشه اون افراد یارکشی کنن و تعداد کسانی که این سوالای شخصی رو میپرسن، بیشتر هم بشه.
من نمیدونم کی قراره ما یاد بگیریم که زندگی خصوصی هرکسی مربوط به خودشه. یکی دوست داره ازدواج کنه یکی دوست نداره. یکی بچه میخواد یکی نمیخواد. یکی حقوقشو دوست نداره جایی بگه یکی مشکلی با گفتنش نداره. زندگی خصوصی هرفردی مربوط به خودشه.
لطفا مُفَتِّش نباشیم...
دیروز سر سفره که نشسته بودیم، داشتیم در مورد داداش صحبت میکردیم. به مامان گفتم: یادته روزی که نامزدی من بهم خورد، بابای دختره برگشت چی به من گفت؟ گفتش: همش تقصیر تو و بی فکری توئه که داره همه چیز بهم میخوره اما خودشم میدونست واقعیت این نبود ولی پشت دخترشونو خالی نکردن، نگفتن تقصیر دختر ماست. این کاریه که شما الان با داداش نمیکنید. توی هیچ بهم خوردن زندگی، فقط یک نفر مقصر نیست، هر دو طرف مقصرن. اما شما وقتی زن داداش زنگ میزنه همش میگید من شرمندم. چرا شما شرمنده باشید؟ شما چرا پشت پسرتون رو نمیگیرید؟ حرفایی که زن داداش زده یادتون رفته؟ وقتی این دو نفر باهم خوب بودن یه بار سراغ شما رو میگرفتن؟ مگه شما نبودید که چون زن داداش امتحان داشت، هر روز براش ناهار میپختین و با آژانس میفرستادین در خونشون؟و فقط آخر هفته ها ظرف های خالی غذا که شما فرستاده بودید رو جمع میکردن و میاوردن تحویل میدادن و ناهار میخوردن و باز میرفتن. اون موقع توی خوشیهاشون یه بار شد به شما زنگ بزنن؟ بعد اونوقت شما، پیامایی که زن داداش به خواهرم میفرستاد که مضمونش این بود که به خانواده شوهر نباید رو بدید، رو یادتون رفته.
علت: مشکل مادر من اینه که خیلی زیادی مهربونه. بیشتر از ظرفیت آدمها. اگه دستش تا آرنج هم بزنه توی عسل، آخر دستشو گاز میگیرن.
پ.ن : دیروز اولین روز دادگاهشون بود...
زندگی مثل داستان سیمرغ منطق الطیر عطار میمونه. آدمها زندگیِ الانشونو فدای خوشبختی میکنن که قراره در آینده بهش برسن اما خوشبختی، هدف نیست. راه رسیدن به هدفه.
یکی از بحث هایی که همیشه من با همکارام دارم، همینه. طرف حقوقشو که میگیره واسه قرون قرونش برنامه چیده. اینقدر برنامه ریزی (اگه اسمشو برنامه ریزی بشه گذاشت) سنگینی کرده که غذایی رو که شرکت به عنوان ناهار میده رو در زمان ناهار نمیخوره. در زمانی بین ناهار و شام میخوره که هم ناهار باشه و هم شام و نخواد توی خونه شام درست کنن. البته این موضوع زمانیه که غذای اضافی نباشه. اگه غذای اضافی باشه که واسه یه پرس غذای شرکت(همه میدونن غذاهای محیط کار چه کیفیتی داره) که فقط توی شرکت میشه خورد، سر میبرن.
شاید این حرفای من که نظر شخصیه درست نباشه اما اینکه آدم بخواد الانشو فدای آینده کنه خیلی معقول نیست. شما هزینه هنگفتی برای مسافرتی میکنی که در سن 25 سالگیه. اون پول روزی شاید برگرده که حتما برمیگرده. اما لذت اون مسافرت رو در 50 سالگی داری؟ اون زن و بچه ای که بخاطر آینده، الانشونو ازشون گرفتی میتونن 20 سال دیگه لذت الانو ببرن؟
فقر مطلق و فقر نسبی خیلی با هم متفاوتن. فقیر مطلق کسیه که فکرش فقیره. اما فقیر نسبی کسیه که الان شرایطش نابسامانه. اون که مطلقه، همیشه در فقر مطلق میمونه حتی اگه به اندزه تمام زمین ثروت داشته باشه.

دیروز داشتم کانال های تلوزیون رو عوض میکردم، شبکه دو برنامه ای گذاشته بود با عنوان از لاک جیغ تا خدا.
یه دختره داشت صحبت میکرد، ظاهرا قضیه از این قرار بود که دختره قبلا مذهبی نبوده و الان چادری و مذهبی شده. یاد داستانی افتادم:
شیخی روی منبر داشت سخنرانی میکرد و میگفت:" در بین جمع ما آدمی هست که قبلا اهل نماز نبوده، مشروب خوار بوده، بودنش برای همه شر بود، مایع آبروریزی بود، اهل دعوا بود، به پدر و مادرش احترام نمیذاشت و از این قبیل معضلات. آقای فلانی بیا خودت توضیح بده. اون شخص بلند شد و گفت والا از وقتی من اینکارا رو گذاشتم کنار، خدا آبرو منو نبرد اما این شیخ هر روز این منبر و اون منبر داره آبروی منو میبره."
اینکه بخوان شخصی رو بوق توی کرنا کنن و بگن این انسان هدایت یافته س، اصلا کار صحیحی نیست. اولا شاید خود شخص راضی به این چیزا نباشه. ضمنا هدایت یافتنی که مد نظر شماست، از کجا معلوم با چیزی که خدا میگه یکیه؟
خدا خیلی چیزا برای عمل کردن بهش گفته اما یه عده فقط قسمتی که به نفعشونه رو میگیرن. خدا گفته دزدی نکنین. خدا گفته به مردم ظلم نکنین. خدا گفته دروغ نگین. اما اینا هیچی چون منفعت توی قبول نکردنه. ولی مهمه مثلا یک نفر حجابشو رعایت کنه؟ چون منفعت همون عده توی رعایت کردنه. حتی اگه اصلا اون آدم، مسلمون نباشه و مشکلش فقط اینه که داره توی جامعه اسلامی زندگی میکنه؟ اینکه خدا هم میگه هیچ اجباری در پذیرش دین نیست، اینم هیچی، چون منفعت به اینه که اجبار باشه.
اون آدمی که میلیارد میلیارد دزدید و رفت کانادا، روی پیشونیش ننوشته بود لاک جیغ. روی پیشونیش پینه بسته بود. چه پینه واقعی بخاطر نماز، و یا حاصل ریا و تزویر. اما دزد از آب در اومد.
همکارم میگه چطوره که همه میخوان شیفتشون با تو باشه؟
کسی که قراره با هم هم شیفت باشیم توی اتاق نشسته بود. گفتم: نه موضوع چیز دیگس، اینا میخوان با کسی هم شیفت باشن که همیشه سر شیفتاش به موقع بیاد چون میخوان اول و آخر شیفت رو بپیچونن.
همکارم که ادعای ریاست هم داره لبخند تلخی زد و هی سعی کرد توجیه کنه. بهش گفتم: مگه غیر از اینه؟ تو الان نمیخوای آخر شیفت، زودتر بری؟ تا حالا شده روز اول و آخر شیفت، سرکار باشی؟ یا از اول نمیای یا از آخر و یا هردو. دیگه چیزی نگفت.
متاسفانه توی آزمون استخدامی و مصاحبه های طول و طویل بعدش، معیاری برای شعورسنجی وجود نداره. چون اگه هم داشت، الان روسا افراد دیگه ای بودن.