بی ربط نوشت اول:
دیشب باز توی خونه صحبت کسی پیش کشیده شد که حرف زدن در موردش منو عصبانی میکنه. باز تمام دوسال عمر هدر رفتم جلو چشمم اومد و نتیجه ای که من چطور و چرا اینهمه نفهم بودم که دوسال عمرم رو به فنا دادم.
بی ربط ندشت دوم:
موقع سحر، رفتم کتری و چای گذاشتم دم بکشه. سفره رو آماده کردم. نون و پنیر و چای. درب پنیر رو که باز کردم دیدم پنیر خراب شده. مثل کسی شدم که درس میخونه ولی آخر ترم وقتی نمره ش میاد، میبینه که افتاده. ترجیح دادم و البته همیشه ترجیح میدم که بدون سحری روزه بگیرم تا اینکه سحری، برنج و یا غذایی پخته شده بخورم.