کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

بی ربطان

بی ربط نوشت اول:

 دیشب باز توی خونه صحبت کسی پیش کشیده شد که حرف زدن در موردش منو عصبانی میکنه. باز تمام دوسال عمر هدر رفتم جلو چشمم اومد و نتیجه ای که من چطور و چرا  اینهمه نفهم بودم که دوسال عمرم رو به فنا دادم.

بی ربط ندشت دوم: 

موقع سحر، رفتم کتری و چای گذاشتم دم بکشه. سفره رو آماده کردم. نون و پنیر و چای. درب پنیر رو که باز کردم دیدم پنیر خراب شده. مثل کسی شدم که درس میخونه ولی آخر ترم وقتی نمره ش میاد، میبینه که افتاده. ترجیح دادم و البته  همیشه ترجیح میدم که بدون سحری روزه بگیرم تا اینکه سحری، برنج و یا غذایی پخته شده بخورم.

داداش

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.