در زمان دانشگاه درسای عمومی همیشه کسل کننده هستن اما برای من درس اندیشه اسلامی 2 اینجوری نبود حتی با اینکه رشته تحصیلیم فنی بود. البته دلیلش خود درس نبود در واقع استاد این درس اصلا در مورد اندیشه اسلامی و اینجوری چیزا صحبت نمی کرد. صحبت های استاد در مورد موضوعاتی بود که دانشجوها پیش میکشیدن.
یادمه یکبار یکی از دخترای کلاس یک سوال در مورد تقدیر آدما پرسید. سوالش این بود که یکی توی خانواده پولدار دنیا میاد یکی توی خانواده فقیر یکی قیافه زیبایی داره یکی قیافش زیبا نیست. چرا باید خدا آدما رو اینجوری خلق کنه؟ اونی که قیافش زیبا نیست چه گناهی داشته که زیباییش به اندازه اون شخصی که زیبا هست نیست؟
البته استاد جواب این سوالش رو داد ولی براش قانع کننده نبود. برای منم قانع کننده نبود. گفت که خدا انسانها رو آفریده و اینکه به یکی زیبایی میده لطف از طرف خدا هستش. نه اینکه باید اینجوری باشه.
من نتونستم جوابشو قبول کنم. تا آخر کلاس سر این موضوع خیلی بحث شد هرکسی چیزی گفت ولی حداقل من قانع نشدم.
الان که به اون موقع فکر میکنم به خودم میگم شاید بهتر بود که میگفت هر چیزی که خدا به کسی میده باید نسبت به اون پاسخگو باشه. در واقع به بیان ریاضی : نسبت یک نعمت به مجموع نعمت و پاسخگویی باید بشه عدد نیم.
0.5 = (نعمت + پاسخگویی ) / نعمت
خب هرچی یک نعمت بزرگتر باشه باید پاسخگویی هم بزرگتر باشه که این نسبت ثابت بمونه. این چیزی که گفتم در واقع حرف من نیست، حرف استاد درس بود. من خودم هنوز توجیهی برای این موضوع پیدا نکردم.
به نظر شما دلیل اینکه آدما اینجوری خلق شدن چیه؟
دلم تنگ است
دلم میسوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری
لینک پایین از خودمه ولی خوب نیست چون دانش موسیقی من بیشتر از صفر نیست.
الان که توی فرودگاه نشستم و منتظر اعلام پروازم هستم، صحنه هایی میبینم که برام جالبه.
مثلا آدم هایی که موقع رفتن و خداحافظی کردن همدیگه رو میبوسن. فکر نمیکنم بچه ها، پدر و مادرشونو بدون دلیل بوسیده باشن. شاید اینقده این بوسیدن ها عجیب شده که اگه کسی بدون دلیل اینکارو انجام بده، پدر و مادر حتما فکر میکنن منظوری دارن یا چیزی میخوان. نمیدونم....
یا دختر خانومی که ظاهرا دیر رسیده و کانتر رو بستن و هرچقدر گریه و زاری کرد فایده نداشت. کسی به گریه هاش توجه نکرد البته یکی از آقایون حاضر شد کانترو باز کنه و کارت پرواز براش صادر کنه ولی مدیریت خدمات فرودگاهی قبول نکرد. شایداگه جای این دختر خانومی که مقداری به ظاهر خودش رسیده بود، یک آقا بود همون یک نفر هم حاضر به همکاری نمیشد. باز هم نمیدونم....
هنوزم اون دختر رو میبینم که در تکاپو هست ولی الان که دارم مینویسم اعلام کردن پرواز ساری پرید و دختر گریه کنان راهشو گرفت تا از فرودگاه بره.
امشب که داشتم کنار خیابون راه میرفتم، دختری دیدم که شاید به زور بشه گفت 15 ساله. با پسری راه میرفت و صحبت میکرد. بعد از مسافتی، پسر ازش جدا شد و رفت. دختر توی تاقچه هایی که از سالیان دور یادگار مونده نشست و سیگاری روشن و شروع به کشیدن کرد.
از کنار دختر رد شدم و از خودم میپرسیدم چرا یک شخص با این سن و سال کم سیگار میکشه؟
جوابایی که برای سوالم پیدا کردم :
-- شاید فکر میکنه سیگار کشیدن یک تفریحه
-- شاید تصورش بر اینه کسی که سیگار میکشه آدم متمدنیه
-- شاید برای فراموش کردن مشکلات احتمالی در زندگی
ولی بعد یاد شعری از حافظ افتادم، وقتی حافظ از روزگار گله میکرد در بیت آخربه خودش اینچنین گفت:
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست
بر لبش جام شرابی و سبویی در درست
گفتم نکنی شرم از این می خواری؟
گفتا مگر حکم به جلبم داری!؟
گفتا تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟
در روز جزا وعده به آتش کرده؟
گفتا که برو بی خبر از دینداری
خود را به ز باده خوران پنداری؟
من هر چه کنم گنه از این می خواری
صد به ز توام که دایما هشیاری
عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هرکجا وقت خوش افتاد همانجانست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
صائب تبریزی
دیروز توی خیابون پشت یک چراغ قرمز وایساده بودم، پسری سمتم اومد که پارچه ای دستش بود. خیلی مودبانه گفت: شیشه ماشینت تمیز کنم؟ من به جیبم نگاه کردم و دیدم پولی توش نیست گفتم: نه ممنون.
بدون هیچگونه اصراری لبخندی زد و رفت. از لبخندش خجالت کشیدم.
به خودم گفتم چرا پسری با این سن باید کار کنه؟ الان حق این پسر نیست که مثل تمام بچه های هم سن خودش بازی کنه درس بخونه از زندگی لذت ببره؟
فکر میکنم حق تک تک این بچه ها گردن ما مردمه و ما داریم با کارامون در حقشون جفا میکنیم.
یا زنی که با بچه اش سر خیابون توی سرما و گرما، جوراب و لیف حمام و غیره میفروشه، آیا راه ساده تری برای کسب درآمد برای اون زن نیست؟ چرا حتما هست. ولی به خودش اجازه نمیده که شرف و آبروی خودشو بخاطر پول بفروشه.
جلوی پای این افراد باید فرش قرمز پهن کرد. اینها شرف و عظمت رو لمس کردن.
لطفا نسبت به اطرافمون بی تفاوت نباشیم.
خوشبختی با قسمت کردن لحظات خوش زندگی با هم بدست میاد. پس خوشبخت باشیم و خوشبخت زندگی کنیم.