امیدوارم زندگی که قراره تهش به خراب شدن ختم بشه، اصلا شروع نشه.
شاید در نگاه اول این عکس خنده دار به نظر بیاد اما با مدیریتی که مسئولین ما دارن، متاسفانه نتیجه خنده دار نخواهد بود

ما انسان ها، ذاتا مدعی قدرتیم و همیشه سعی در قوی نشون دادنمون داریم. اما جالبه همین انسان قدرت طلب و قوی، در جاهایی به دروغ گویی متوسل میشه.
خود دروغ، نشانه ضعفه انسانه. چون دروغ نتیجه ترسه و ترس یعنی ضعف.
خب پس چرا به دروغ گویی پناه میبریم؟ دلیلش کاملا واضحه چون ما تعریف صحیحی از قدرت و قوی بودن نداریم. قدرت به این نیست که چون زور داری، زور بگی یا هیچوقت کارت اشتباه نباشه.
توی مملکت ما خیلی از آدمها ادعای قدرت دارن اما اتفاقا خیلی دروغ گو هم هستن. توی ادارات چقدر انسان با این صفات میبینیم؟ طرف رییسه اما جایی که چیزی به ضررش باشه خیلی راحت دروغ میگه. قدرت اون کسی داره که به اشتباهش اعتراف میکنه و پاش وایمیسته نه اینکه بندازه گردن این و اون
امروز از اول صبحی با مسخره ترین اتفاقات شروع شد، اول صبح که میخواستم بیام شرکت، خونه برق رفت و من توی آسانسور موندم
. خوب بود داداشم خونه بود. بهش زنگ زدم و گفتم که چجوری در آسانسور رو باز کنه. عجب تجربه دل انگیزی بود
هیچی دیگه از سرویس جا موندم. خواستم ماشین بیارم بیرون درب چون کرکره ای بود و مثل آسانسور، باتریش خراب بود باز نشد. اول صبح با زنجیر همراه با سر و صدای زیادش درب رو باز کردم و احتمالا همسایه با فحشاشون بنده رو مورد عنایت قرار دادن
. رسیدم سرکار ساعت ۸ بود و تاخیر خوردم.
اینم آغاز امروز
من معتقدم آدمهای محافظه کار، آدمهای خطرناکین. چون اولویت زندگیشون منافع شخصیشونه و برای حاصل شدن این منافع، رنگ عوض میکنن. تکلیفشون با بقیه مشخص نیست که کدوم وَریَ ن.
نمونه این آدمها تا دلتون بخواد توی جامعه موجوده. همشون اصول زندگیشون بر منافع شخصی بنا شده. حالا شاید یکی بیشتر محافظه کار باشه و یکی کمتر. از این آدمها باید ترسید. از مراوده باهاشون باید فراری بود. زندگی که فقط منافع شخصی نیست. خیلی از جاها باید بخاطر جمع، از منافع شخصی گذشت.
این افراد، دورو هستن. معمولا توی کارهایی که امکان تنش هست، بقیه رو پیش میندازن و در هنگام نتیجه گیری، جزو اولین ها هستن.
خیلی از همکاران من چنین ویژگی هایی رو دارن. مثلا امروز موضوعی پیش اومد نیاز بود رییس اوکی بده، زنگ زده به من که از رییس نپرسیدی؟ منم گفتم نه. خیلی نتیجش برام مهم نیست(با اینکه اتفاقا خیلی مهم بود). دیگه زنگ نزد.
آسمان را چو بنگری
دگر زمین را نخواهی دید
دگر طعم تلخ خیانت را نخواهی چشید
دگر قیل و قال آدمیان را نخواهی شنید
دگر بوی نامطبوع ظلم را استشمام نخواهی کرد
و دگر بار دستان سرد ترس را، لمس نخواهی کرد
اما کیست که آسمان را بنگرد؟
کیست که خود را از قید و بند های حواس دنیا رها سازد؟
بعضی وقتا به گذشته فکر میکنم، از بعضی از کارام سخت ناراحت میشم. مثلا چرا تمام مطالب وبلاگ قبلیمو پاک کردم که فقط جسد وبلاگ بمونه حتی از توی زباله ها هم پاکشون کردم
. البته دلیل کارم اون موقع این بود که میخواستم یه چیزهایی بریزم دور و از نو شروع کنم ...
اما هنوز آهنگش مونده و وقتی توی وبلاگ میرم آهنگ پخش میشه
اومده اول صبح همه رو جمع کرده رفتن توی بیابون صبحانه بخورن اینم رییس نامحترم ما. آدم باید پایبند به یه اصولی باشه. خداییش هدفتون از اومدن سرکار چیه؟
خدا رو شکر که من جایگاهی توی شرکت ندارم وگرنه یا باید این وضعیت فلاکت بار اصلاح میکردم یا خودم سکته میکردم 
یکی از چیزهایی که خیلی بدم میاد اینه که کسی بهم تک زنگ بزنه. اصولا با کسی که تک زنگ بزنه هیچوقت تماس نمیگیرم و اصلا مهم نیست اون شخص کیه.
الان یه بنده خدایی هرروز تک زنگ میزنه و هردفعه بیشتر از ۱۰ بار. آخه بگو تا حالا شده تو تک زنگ بزنی و من بعدش زنگ بزنم؟ نکن اینکارو. نه خودتو اذیت کن و نه من. اگه کار داری درست زنگ بزن.
امروز جناب مدیرعامل تشریف فرما شدن
بیشتر از 30 نفر خدم و حشم دورش مثل پروانه ای که دور گل میچرخه، میچرخیدند. اونم چه گلی

همکارم به من میگه تو چرا نیومدی؟ میگم من بیام چکار؟ خیلی خوشم میاد ازش یا انگار اومدنش قراره دردی رو دوا کنه.