n% - 2 = 1/2 existed
امروز صبح که آلارم گوشیم از خواب بیدارم کرد که بعنی باید کم کم آماده بشم واسه سرکار رفتن، دیدم روی گوشیم یه نوتیفیکیشن اومده نوشته: "یک اسمی joined to telegram "
اون کانتکت، پسر خالم بود که ۴ سال پیش فوت شد. نمیدونم خطش دست کیه و یا احتمالا واگذار شده یا نه اما تمام اون خاطرات تلخ بیمارستان و خاطرات زیبای قبل از بیمارستان یک لحظه از جلوی چشمم گذشت.
خدا رحمتت کنه پسر خاله.
دیشب بازی های جام جهانی برای تیم اعزامی از ایران تموم شد. اینکه این تیم نماینده کی بود، خیلیا در موردش صحبت کردن اما موضوع قابل بحث اینه که چرا مردم بعد از باخت از آمریکا شادی کردن و هنوز خوشحالن؟ احتمالا یک عده میگن وطن فروشن. اصلا وطن چیه؟ به چی میگن وطن؟ وقتی جنگ ظفار توی عمان بود، ارتش ایران به دولت عمان کمک کرد که پیروز بشه. تلفات هم دادن. خیلی از همون افراد سال 59 با عراق جنگیدن. خب الان اون شخصی که توی هر دو جنگ بوده، کی وطن فروش محسوب میشه و کی وطن پرست؟
تا حالا فکر کردیم چرا مغز بدون حد و مرز میتونه همه جا سیر کنه و هیچ انسانی نمیتونه محدودش کنه؟ چرا میتونیم به همه چیز فکر کنیم و هیچ نیروی نظامی و غیر نظامی نمیتونه جلوی این فکر رو بگیره؟ شاید بشه فکر رو به سمت خاصی هدایت کرد اما نمیشه جلوشو گرفت.
فکر میکنم دلیلش اینه چون آزاد خلق شدیم. آزاد از نظر اندیشه و فکر. دلیل دیگه ای نمیتونم براش پیدا کنم.
پ.ن یک:
خیلی از حرفا رو باید نوشت و باید گفت اما بیان کردنشون لطفی نداره و البته شنونده، تمایلی به شنیدنش نداره. خب تراوشات ذهن هرکسی خوندنی نیست. پس باید توی همون صندوق زنگ زده بمونن و با قفلی در اونو محکم کنیم.
گاهی دور و برم رو که نگاه میکنم میبینم چقدر دنیای ماها متفاوته. بعضی چیزها رو اصلا درک نمیکنم. بعضی دغدغه ها که حتی تصورش برای من غیر قابل باوره. وقتی حرفشون رو گوش میدم، نمیفهمم دارن از چی صحبت میکنن و چرا دارن به این چیزها فکر میکنن. یعنی این موضوعات اینقدر برای بشریت مهمه؟ فکر میکنم از یکجایی و یک زمانی انسانیت فرو ریخت.
شاید من اشتباه میکنم...