توی محله ما تقریبا همه فامیل با همیم، یعنی خانواده مادریم همه اینجا زندگی میکنن.
زمانی که من و یکی از دوستام به دبیرستان رسیدیم تقریبا میشه گفت هیچ کسی از محله ما حتی دیپلم هم نداشت، من و دوستم اولین کسانی بودیم که دیپلم گرفتیم. دید فامیل به ما مثل کسی بود که دکترا مخابرات رمز داره
همیشه و از بچگی توی گوش من میخوندن که نگاه کن فلانی و فلانی زندگیشون چقدر سخته، چون درس نخوندن. تو اگه درس بخونی مثل فلان دکتر میشی( برعکس خانواده مادریم، توی خانواده پدری دکتر و مهندس خیلی داشتیم و همشون توی کارشون آدمای موفقی هستن). در هرصورت، درس خوندن شد هدف زندگی من. دیپلم که گرفتم، پیش دانشگاهی که رفتم، امتحان کنکور دادم و سال اول دانشگاه دولتی قبول نشدم و دانشگاه آزاد بخاطر هزینه ای که داشت نرفتم. سال بعد کنکور، رشته مخابرات قبول شدم.
بعد از پایان درس و سربازی، موقع رسیدن به سر خرمنی بود که یک عمر توی گوش من خونده بودن که درس همه چیزه و من تازه فارغ التحصیل شده توی تصورم این بود که الان همه منتظر منن که استخدامم کنن. ولی واقعیت این نبود، دربه در دنبال کار گشتم ولی کاری پیدا نشد، آخرش مجبور شدم توی مغازه بابام کار کنم، بعد از یک مدت یکی از دوستای بابام کاری برام پیدا کرد و من سرکار رفتم، دیدم نه مدرک من اینقده باارزش نیست، باز کنکور دادم و ایندفعه ارشد. بعد از قبولیم، توی مرخصی دادن بخاطر حجم کار همکاری نمیکردن، بعلاوه که محل کار من ۴۰ کیلومتر با ورودی شهر فاصله داشت. از نظر حقوقی هم تفاوت لیسانس وفوق فقط ۴۰تومن بود.
این چیزا باعث شد من از درس زده بشم و انگیزه درس نداشته باشم
فردا باز کنکور ارشده، میخوام بعد از سالها دوباره توی کنکور شرکت کنم، اولین و آخرین دفعه ای که امتحان دادم سال ۹۲ بود که اتفاقا قبول شدم حتی دانشگاه ثبت نام کردم ولی یک جلسه هم کلاس نرفتم و انصراف دادم.
بعد از این همه دور بودن از درس، بعیده که قبول بشم وحتی اگه قبول بشم احتمالا باز مثل دفعه قبل میشه.
همه چیز انگیزه میخواد!!!!
وقتی خیلی تلاش میکنی کسی را فراموش کنی
خود همین تلاش کردن به یک خاطره فراموش ناپذیر تبدیل می شود
حالا باید بکوشی این فراموش کردن را فراموش کنی و این چنین، یک خاطره فراموش ناشدنی دیگر ایجاد میشود...
برگرفته از کتاب جز از کل اثر استیو تولتز
امروز یاد خواب زمان بچگیم افتادم، نمیدونم چند سالم بود که این خوابو دیدم ولی مطمئنا خیلی از اون موقع گذشته.
کنار ساحل در روزی که موجهای بزرگ، رنگ دریا را از آبی به سفید تغییر داده بودند، ایستاده بودم و نگاه قایقی میکردم که در بین اینامواج به شدت بالا و پایین میشد. ساحل پر بود از افرادی که برای تفریح و شنا اومده بودن.
زمانی رویای بچگیم همین دریا بود که اتفاقا فاصله زیادی تا خونه ما نداشت. همیشه منتظر جمعه ای بودم که با دوستان اون زمان برای فوتبال و شنا به کنار ساحل بریم.
اما الان اون ساحل خیابون کشی شده و شن ها از بین رفتن و ساحلی شنی جاشو به تکه سنگ هایی داد که حتی نمیشه ازشون پایین رفت تا به دریا برسی.
بین من و دوستان اون موقع، دیگه رفاقتی باقی نموند و هرکسی سرگرم گرفتاریهای زندگی خودشه و شاید بعد از ماهها همدیگه رو ببینیم و سلامی با هم داشته باشیم.
کاش زمان هیچوقت نمیگذشت و هیچوقت بزرگ نمیشدیم!!!!