تقریبا یک ماه پیش همسایه دیوار به دیوار خونه ما، بدلیل کرونا فوت شدن و فردای اون روز، مراسم خاکسپاریشون بود. توی اون جمعیتی که برای مراسم خاکسپاری اومده بودن، همه جز سه نفر ماسک زده بودن. یکیشون شغلشون جوریه که خیلی با افراد مختلف سروکار دارن و اتفاقا اصلا معتقد به ماسک نیستن. اتفاقا یک جورایی افراد ماسک زده رو به سخره هم میگیرن و البته توجیهی که میارن اینه که: کرونا الکیه اگه واقعیت بود من که با همه سروکار دارم باید تا حالا میگرفتم.
امروز مادرم میگفت که همین شخص کرونا گرفته. امیدوارم حالشون خوب بشه ولی الان باید بفهمن که علم رو نمیشه الکی و بدون دلیل نقد کرد. اگه تمام دنیا میگن هست و راه انتقالش این چیزاست و باید اینکارا رو بکنین، الکی نیست. نه اینکه بگی عمر دست خداست و تقدیر آدم نوشته شده. عمر دست خداست ولی چرا خودتو از بالای ساختمون پرت نمیکنی پایین؟ خدا به آدم عقل هم داده.
زوج بی انگیزگی و بی حوصلگی، زوج فاجعه باریه. اصل مشکلش اونجاس که کسی متوجه نمیشه یعنی ظاهرتو خوب حفظ کردی. میخندی، شوخی میکنی، اما اینا همش پوششه. ظاهره. واقعیت نیست و البته کسی نمیفهمه و اصلا قرار نیست بفهمه.
دقیقا 4 سال پیش، واسه دوره رفته بودم اصفهان و کنار سی و سه پل منتظر دوستم نشسته بودم که بیاد یک آقایی تقریبا 25 ساله که ظاهرش به افراد مذهبی میخورد اومد و بهم گفت:
+ میتونم باهاتون مصاحبه بگیرم؟
-در چه موضوعی؟
+ در مورد انتخابات.
- بله میتونید مصاحبه بگیرید اما چیزی که شما میخواین بشنوین من نمیگما. من نمیگم رای میدم و نمیگم مردم رو تشویق میکنم که در انتخابات شرکت کنن.
+ چرا
- بین این آدمهایی که هستن به نظرت کدومشون خوبن؟
+ آقای رییسی.
-ببین من که رای نمیدم ولی اگه یک درصد قصد رای دادن داشته باشم رای ام آقای رییسی که میگید نیست.
ما شترمرغیم. هروقت نیاز به شرکت در انتخابات باشه میشیم مردم فهیم. اما قبلش شورای نگهبان زحمت فیلتراسیون رو میکشه چون نادان هستیم و نمیدونیم باید به کی رای بدیم و یه وقتی آدمی که نباید رای بیاره، رای میاره. مثل اون سالی که ناصر حجازی رد صلاحیت شد چون میدونستن رای میاره.
امسال هم باز همین داستانه. چند روز پیش مجری یکی از شبکه های تلوزیون میگفت که احساسی رای ندید. منم چون موقع رای دادن احساساتی میشم و یهو دیدی با رای من، انتخابات به انحراف کشیده شد و خدایی نکرده فرد غیر اصلح شد رییس جمهور و این حق بزرگ از مردم ضایع شد، ترجیح میدم رای ندم.
دنیا چقدر عجیبه. آدمها رو میبینی که هر کدوم دلخوشی دارن هر کدوم غصه ای دارن. غصه یک نفر دلخوشی شخص دیگست و دلخوشی اون یکی، غصه فرد دیگه.
دنیا نه جایِ موندِنِن شادون اَتِی ناشاد اَرِی
مثل یه مردِ چی چیکا بعد دو روز اَیاد اَرِی
دیروز خبری خوندم در مورد شناسایی جسد یک کودک که چند ماه پیش در سواحل نروژ پیدا شده. ظاهرا جسد متعلق به یک کودک ایرانیه که پارسال تمام اعضای خانوادش در حین مهاجرت به انگلیس غرق و کشته میشن.
این خبر رو توی اینستاگرام هم دیدم. کامنت های زیادی نوشته شده بود و اغلب شامل احساس همدردی میشد. اما عده بودن که این نوع مهاجرت رو حماقت میدونستن یا حتی فردی نوشته بود پدر این خانواده رو عامل مرگ اعضای خانوادشه. به نظر من این قضاوت، اشتباه محضه. چون اولا شما توی شرایط اون خانواده نبودید. دوما هیچ پدری(استثناها منظورم نیست) حاضر به مرگ اعضای خانوادش نیست. اگه اون فرد تمام مشقت و سختی ها رو به جون میخره. اگه حاضره جون تک تک اعضای خانوادش رو در این راه به خطر بندازه، فقط برای آینده بهتر بچه هاشه.
جون فرد فرد این آدمها که در این راه کشته میشن، گردن کسانیه که مردم رو وادار به مهاجرت میکنن. کسانی که اینقدر زندگی رو سخت کردن که یک انسان، حاضره جونشو کف دستش بگیره و فقط به امید زندگی بهتر، سعی کنه که از اینجا بره. وگرنه اگه زندگی اینجا خوب بود، کی حاضر میشد جونشو به خطر بندازه بره جایی که نه هم زبونن و نه هم فرهنگن؟ تازه غیر از این، همیشه به دید یک خارجی باهاشون برخورد بشه؟ آقایون مسئولین، از خدا بترسید. از آه این مردم بترسید. از آه تک تک کسانی که در حقشون به هر نحوی ظلم کردید، بترسید. حتی اگه به خدا هم اعتقاد ندارید پس بدونید که قانون سوم نیوتن فقط در مورد حرکت اجسام نیست. در مورد رفتار آدمها هم صدق میکنه.
دوموضوع در هم:
زندگی ما آدم ها همیشه با حسرت گره خورده، اینکه کسی بگه من هیچ حسرتی توی زندگیم ندارم، مطمئنا یه جای کارش میلنگه. شاید هممون داستان گروهی که با مشقت فراوان به غاری رسیدن رو شنیدیم، فکر کنم قبلا داستانشو اینجا نوشتم.
شاید ذات تنوع طلب و ناراضی ما باعث میشه همیشه حسرت بخوریم، حسرت چیزهایی که نداریم ولی دیگران دارن و یا حتی بلعکس.
یکی تمام زندگی به قیمت از دست دادن سلامتی کار میکنه که پول بدست بیاره و وقتی پولدار میشه، حاضره تمام اون پول رو بده اما سلامتی از دست رفته دوباره برگرده. خب مگه به هدف و مقصدت نرسیدی؟ چرا پس باز میخوای به خونه اول برگردی؟ دلیلش واضحه:
دوستان عزیز، مقصد و هدف یکی نیستن. مقصد یک نقطه ست اما هدف، راه رسیدن به مقصده. ما اگه هدفمون، راهِ رسیدن باشه ولی به مقصد نرسیم، چیزی از دست نمیدیم حتی شاید توی این راه چیزهایی بدست هم بیاریم. اما اگه هدفمون خود مقصد باشه، برای رسیدن بهش، دست هرکاری میزنیم. کاری که هیتلرها و موسیلینی ها کردن. کاری که خیلی از ماها میکنیم و به قصد مقصد، همه اصول رو زیر پا میذاریم. و چون توی این مسیر خیلی چیزها بخاطر اون نقطه از دست دادیم، شاید به بن بست برسیم.