محل کار ما با ورودی شهر تقریبا ۲۵ کیلومتر فاصله داره و دقیقا همون جاده ای که مسیر قاچاق گازوئیله. واسه همین تقریبا هر چند مدت یکبار عین یکی از فیلم های جنگی که تانک های سوخته کنار جاده ها افتاده بودن، ماشین های سوخته کنار جاده افتادن رو میبینیم. بعضی از ماشین های جزغاله شده رو بعد از چند روز میبرن کنار پاسگاه نیروی انتظامی میندازن و بعضیاشون همینجوری رها شدن و حتی بعد از یکسال هم کسی سروقتش نمیاد.
اصل مشکل اینه که توی جاده ی یک طرفه بیرون شهر که سرعت مجاز ۱۱۰ هستش، یهو میبینی چند تا ماشین عین قطار پشت سرهم و با سرعت سرسام آور دارن جاده رو برعکس و خلاف میان و شما هم چون انتظار اینو نداری، شاید تصادف کنی و احتمالا در آتیش گازوئیل بسوزی و تا آتش نشانی از شهر بیاد، فقط سگک کمربندت ازت میمونه.
تقریبا ۲ سال قبل از کسی در مورد درآمد این کار پرسیدم، اون موقع میگفت که هر سرویس که انجام بدن تقریبا ۵ میلیون براشون درآمد داره و معمولا ۲ سرویس در شبانه روز انجام میدن و بعضیا حتی ۳ سرویس.
امروز که داشتم سرکار میومدم، ظاهرا به این دوستان قاچاقچی گفته بودن که پلیس راه رو بستن و دارن بازرسی میکنن، در نتیجه امروز از اون روزهای خلاف اومدن بود که ۱۰ یا ۱۵ ماشین داشتن جاده رو برعکس میومدن. با خودم فکر میکردن، این افراد دیگه نمیتونن کاری دیگه انجام بدن، شما فکر کن ماهی ۳۰۰ میلیون (تازه نرخ دوسال قبل)درآمد داری بعد بهت بگن اینکارو ول کن برو کارگری کن و اصلا دوبرابر حقوق اداره کار بهت میدیم، اصلا شدنیه؟ طرف زندگیش رو با ماهی ۳۰۰ میلیون و ۵۰۰ میلیون داره میگذرونه چطور میتونه الان مثلا با ماهی ۲۰ میلیون اصلا ۳۰ میلیون زندگی کنه؟
یک جزیره کوچیکی هست به اسم خصب دقیقا سر دماغه امارات اما جز خاک عمان به حساب میاد، قبلا که هیچ وارداتی نداشتیم منظورم زمان ویدیو های نوار کوچیک و نوار بزرگ و برگ سبز و اینجور چیزاس. احتمالا خیلیا یادشون باشه و البته خیلیا هم نه. اون موقع ۳ تا از دایی های من کارشون قاچاق بود، از اینور گوسفند میبردن خصب و از اونور ویدیو، تلوزیون، ضبط کاست و اینجور چیزا میووردن. پدر بزرگم بارها ازشون خواست که اینکارو ول کنن و بیان کار کارمندی کارگری کنن اما هیچوقت داییام قبول نکردن به قول خودشون که میگفتن ما پول توی گونی میاریم خونه، اصلا مگه میتونیم کارگری کار کنیم. چون دو نفر دو نفر با قایق میرفتن، تنها چیزی که پدربزرگم تونست انجام بده این بود که اجازه نده دونفرشون با هم باشن. یعنی توی هر قایق یکیش دایی من بود یکی، شخص دیگه. میگفت من که نمیتونم شما رو منصرف کنم ولی اگه قراره قایق غرق بشه یا تیر بخورین، لااقل یکیتون کشته بشه.
خلاصه در نهایت از این کارها دایی های من خیری نبردن و گرفتنشون، پولشون رفت، قایق هاشون رفت، زندگیشون رفت و رسیدن صفر. و از همون صفر به ناچار با کارگری شروع کردن و الان حسرت گذشته رو دارن.
واقعا راه سالمی برای یک شبه پولدار شدن وجود نداره...
پ.ن:
البته اون موقع برای من که تنها نوه خانواده بودم بد نبود، مثلا زمانی که همه جامدادی معمولی داشتن، من جامدادی داشتم که واسه مثلا پاک کن، تراش، مداد رنگی، اینها همش جای مخصوصی داشت و هر کدوم دکمه مخصوص خودش که وقتی فشار میدادی فقط همون میومد بیرون. چیزهایی داشتم که کسی تا به حال ندیده بود و اون موقع توی مدرسه فخر فروشی میکردم
همین قدر بی ظرفیت و تازه به دوران رسیده بودم