دوستت دارم را...
باید بعضی دغدغهها را نداشت
باید نشست و تماشا کرد آنهایی که روزی هزار بار برایشان جانت میرفت با جای خالی ات چطور کنار میآیند؟هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد همه چیز برمیگردد به اولویت های ان آدم. اگر به هر دلیلی کسی تورا از یادش رفت، فقط یک دلیل دارد:
تو ..جزو اولویت هایش نیستی
حال من، حال اون شخصی است که صادق هدایت در اول کتاب بوف کور توصیفش کرده:
"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را اهسته می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند ان را با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی کنند زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پبدا نکرده و تنها داروی فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و پس ازمدتی به جای تسکین بر شدت درد می افزایند."
چرا سه تار؟ چرا باید سه تار آموخت؟
سه تار، ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغض فروخورده است انگار؛ طنین مخفی ترس و شیدایی. میگویند یک نفر شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد.
اما دیده بودم حوالی سه صبح که همه ی اشباح مدرنیته در خواب اند و دیگر نه صدای رفت و آمد ماشینی هست نه صدای دور و دَرهم کارخانه ای، چنان رسا میشود این صدا که باید خفه اش کنی از ترس همسایه.اگر می خواهید یک نفر را بکشید، پیشنهاد می کنم اول به او محبت کنید
با او خاطره بسازید، ساعتها، روزها، ماهها با اون وقت بگذرانید
شادی اش را باعث شوید
اینگونه زنده اش می کنید، ودقیقا زمانی که جز شما کسی را در زندگی اش ندارد،
رهایش کنید!!!
ترجیحا این رفتنتان بدون دلیل باشد، بی هیچ حرفی،بدون خداحافظی!!
در آخرین پیامتان هم برایش آرزوی خوشبختی کنید!
شک نکنید او خواهد مرد، هرروز از نو...
هرروز از نو می میردو تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود!!
پ.ن:
دوستان قتل دل کسی را باعث نشوید. اگر هدفتان بودن با کسی نیست، دل کسی نبرید. دل کسی به بازی نگیرید
آن که حق است گمانش به گمان تو، که نیست
گفت بیرون ز جهان است جهان تو، که نیست!
هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند
چه توان داد نشانی ز نشان تو که نیست؟
تا چنین هر چه مرا بود و توان نیز افزود
همه از آن تو شد، چیست از آن تو که نیست؟
از تن زنده روان است روان تو، که گفت
بی تن زنده روان است روان تو؟ که نیست!
گفت عالم همه در بندگی شیطان اند
گفتم ای زاهد خودبین به زیان تو که نیست!
ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد
سایه گفتند که صوفیست، به جان تو که نیست!
احتمالا اگه در یکی از کشورهایی که نزدیک قطب شمال هستن و روز و شبشون عجیب و غریبه زندگی میکردم، از غصه، جسمم مانند روحم می مرد.
تصور اینکه جایی باشی که 6 ماه آفتابش بصورت مایل بتابه واقعا ملال آوره. انگار بعد از ظهر جمعه تنها کنار ساحل بر روی شن ها نشسته ای و به غروب خورشید که کم کم و کم کم در پشت دریا پنهان می شود نگاه میکنی. اما پنهان شدن و شبی در کار نیست و این پنهان شدن از حرکت می ایستد و تو میمانی و انتظار بیهوده شب و فردای بهتر. روز پایانی ندارد. تنهایی و بی کسی صاحب خانه دل بی رمقم شده.