فیلم بیمار انگلیسی را برای چندمین بار نگاه کردم و برای چندمین بار لذت بردم...
مشکلی که من با فیلم دیدن دارم اینه که یک فیلم را فقط نگاه نمیکنم، با دیدن، زندگی میکنم و اینقدر غرق در موضوعات فیلم میشم که تا ساعت ها بعد از تمام شدنش، هنوز جای شخصیت های داستان هستم.
سیزده بدر امسال، با سرکار بودن گذشت. مثل پارسال و سالیان قبل.
امسال که سیزده بدر کسی اصلا نمیتونست بره بیرون ولی کلا سرکار بودن خیلی بهتر از بیرون رفتن وشلوغیه...
طرف پا میشه از اونور ایران میکشه میره اینور، توی شلوغی و بدبختی و ترافیک و گرما که عید مسافرت رفته باشه. من که نمیتونم تصور کنم
اگه قرار باشه من مسافرت برم، تنها رفتن و توی محیطی آروم و بی سروصدا ترجیح میدم
البته ترجیحم به درد خودم میخوره
پریشب برنامه عصر جدید نگاه میکردم، آقاییاز هموطنان آذری اومده بودن و آواز میخوندن که کارشون میوه فروشی بود.
نحوه تبلیغ برای فروش میوه شون اجرا کردن و فکر کنم یک تیکه مداحی به زبان ترکی هم خوندن.
این آقا با این حنجره طلایی، استعدادی داشتن که میشد خیلی استفاده بهتری ازش کرد. ولی در هر صورت میدونستن صداشون خوبه و استعداشون توی صدا هست هرچند استفاده کاملی از این استعداد نکردن.
موضوعی که میخوام بگم اینه که همه ما استعداد هایی داریم که منحصر به فرده. ولی متاسفانه خیلیا اصلا نمیدونیم این استعداد چی هست و قبل از اینکه متوجه بشیم، مرگ به سراغمون میاد و استعداد ناشکفته، مثل جسدمون به خاک سپرده میشه.
خود من یکی از این افراد هستم که اصلا نمیدونم توی چه کاری استعداد دارم و به چه کاری علاقمند هستم. البته شاید اینها نتایج افسردگی باشه و شاید افسردگی نتیجه نفهمیدن استعداد. ولی چیزی که مهمه اینه که داریم نفس میکشیم و هوا را برای کسانی که زندگی میکنن آلوده تر میکنیم.
ما که زندگی نمی کنیم....
فاصله بین آدمها را همیشه نمیشه با کلمات بیان کرد. بعضی از وقتها، فاصله از جنس نوع تفکر و نوع منش هست. اما برخی اوقات این فاصله از نوع داشتنها و نداشتنها ست.
کسی که از درک موضوعی عاجزه حتما دلیلش تفکر نیست. شاید از لحاظ سخت افزاری تفاوت هایی داره که اگه بخواد هم نمیتونه.
در وبلاگ یکی از دوستان مطلبی خواندم در مورد دو دختر، اولی دختری زیبا و سرزبان دار، اما دختر دوم، در واقع قرار بود پسری باشد که نشد.
هدفم نوشتن مطلبی بر نقد تفکر "فرزند فقط پسر " بود:
در خیلی از خانواده ها، فرزند پسر، حکم آتش بسی دارد برای پایان بر عملیات روزانه و شبانه فرزندآوری.
فرزند اول دختر به دنیا آمد، به امید پسر بودن فرزند دوم، دختری زاییده می شود و این سیکل نا متناهی در حلقه بی نهایت ادامه خواهد داشت به امید اینکه روزی با به دنیا آمدن فرزندی پسر، این چرخه به پایان برسد. وقتی به رفتارشان نگاه می کنید، می بینید در ترازو مقایسه بین فرزندان، در کفه ای از ترازو، دخترانش و در کفه ای دیگر تک پسر این خانواده قرار دارند. که از قضا، کفه دردانه، سنگینی عجیبی بر کل ترازو حاکم می سازد. گویا آنچنان وزن این کالای مرغوب زیاد است که تاب مبارزه برای حریف مهیا نیست.
ولی در آخر، از بخت بد روزگار، لعاب زرگونه این ساخته دست هنرمند، کم کم رنگ می بازد و به قول مولانا:
هر کسی دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
رنگ واقعی این جنس به اصطلاح مرغوب که مدتهای زیادی نماد زیبایی بود نمایان می شود.
اما الان؟ مقداری دیر نیست؟
ترس.
تقریبا همه ما با واژه ترس آشنا هستیم، ترس از تاریکی، ترس از دیو و جن که ریشه در داستان های بچگی داره، ترس از اینکه شغلمون از دست بدیم و....
اما ترس از تنهایی، شاید به جرئت بشه گفت ترس مشترک بین همه ما انسانهاست. ولی این نوع ترس برای همه ترس محسوب نمیشه، بعضی از آدمها نه تنها از تنهایی نمیترسن بلکه حتی حاضر نیستن تنهاییشون را با کسی تقسیم کنن. این دسته معمولا ذاتا آدم های دوست دار تنهایی نیستن اما گذر زمان و پیچ و خم های زندگی باعث شده تنهایی براشون بهترین مونس و همدم بشه.
معمولا سفره دلشون برای کسی باز نمیکنن و یا صحبت های خصوصیشون را جایی میگن که، هویتشون برای کسی شناخته شده نباشه.
خود من شاید به همین دلیله که اینجا توی فضای مجازی به دور از واقعیت های قابل لمس مینویسم. لااقل از حواس پنج گانه، فقط حس بینایی خواننده به کار گرفته میشه.
منطق یا احساس؟
وقتی به دوراهی منطق و احساس میرسی تصمیم گیری سخت میشه، چون یکی را باید قربانی اون یکی کرد. کسانی منطق را قربانی احساس میکنن و کسانی دیگه احساس را قربانی منطق.
اصلا چرا باید این دوراهی وجود داشته باشه که حسرت اون یکی بر دل باقی بمونه؟
کسانی منطقی تصمیم گیری می کنند، به قول معروف اهل حساب و کتابند، گامی بدون برنامه ریزی و فکر در مورد نتیجه کار بر نمیدارند، این افراد اگه در مسیر زندگی به نتیجه برسن، خب به مراد مقصود رسیدن اما اگر نتونن برسن چی؟
ولی کسانی که احساسی تصمیم گیری می کنند، اهل حال هستن و در زمان حاضر زندگی میکنن، هدفشون نتیجه نیست، هدفشون لذت بردن از مناظر اطراف جاده مقصد هستش.
اگه یک فرد احساسی با یک فرد منطقی وارد رابطه ای بشن چه اتفاقی میفته؟؟؟؟
ما دهه شصتیا آدم های بی استعدادی نبودیم، ولی نه مدرسه و نه خانواده، کمکی به اینکه بفهمیم استعدادمون توی چه موضوعیه نکرد.
این مشکلو تقریبا همه دهه شصتیا دارن، چون بچه های زمان جنگ هستن. قرار نبود که آینده ای داشته باشن. قرار بود سرباز باشن و توی جنگ کشته بشن. ولی خوشبختانه در اون موقع جنگ تموم شد و بدبختانه ما موندیم و پیک جمعیت و نتیجش ترافیک کنکور، ترافیک سربازی، ترافیک مدرسه و ماحصل کار، انسان های بی هدف و بی انگیزه....
وقتی پای صحبت انسانهای موفق میشینی و راز موفقیتشون رو میپرسی، اغلب از هدف و پشتکار حرف میزنن. موضوعی که من هیچوقت توی زندگیمون بصورت مشخص نتونستم بهش برسم. در واقع هرگز نفهمیدم هدفم چیه و چون هدف نداشتم، پشتکاری هم وجود نداشت. به همین دلیل همیشه از این راه به اون راه رفتم و الان با بیشتر از ۳۴ سال سن، هنوز نمیدونم علاقه ام چیه و چه هدفی دارم.
درسمو خوندم، کارمو دارم ولی از هیچ کدوم از اینا، چیزایی نبود که راضیم کنه.
شاید افراد زیادی مثل من باشن و بی جواب...
امروز دوست عزیزی کامنتی گذاشته بودن و از مصائبی نوشته بودن که واقعا به نظر من فقط یک زن قادر به درک اون موضوعات هست.مشکلاتی از قبیل متلک شنیدن، نگاه غرض باورانه مردان نسبت به زن ها و غیره.
به نظر من زن بسیار قوی تر از مرد هستش، با اینهمه هجمه و مشکلاتی که مردها و جامعه مردسالار برای زن بوجود میاره، فقط زن قادر به ایستادگی هستش.
مرد بودن و نر بودن خیلی باهم فرق داره. آقایون عزیز، اول به خودم میگم. لطفا بفهمید نر بودن با مرد بودن فرق داره. نر بودن را خدا بهمون داده، مرد بودن را خودمون بدست بیاریم.
به امید روزی که مرد و زن در یک صف کنار هم قرار بگیرن و نه پشت سر هم.