امروز سرکار خبر دادن راننده یکی از ادارات منطقه، کرونا گرفته. حالش بد شده اسکن ریه انجام دادن دیدن تستش مثبته، خدا به خیر بگذرونه. البته که منم دیروز به همین اداره رفتم و کار داشتم . الان نفرات این اداره که با راننده سروکار داشتن همشون تست کرونا دادن. منم منتظرم اگه جواب اینا مثبت باشه، برم تست بدم.
البته که من مطمئن هستم همه میگیرن ولی شدتش شاید تا اون موقع کمتر شده باشه.
فاصله خوابگاه تا باباکوهی کم نبود ولی همیشه توی تمام مدتی که شیراز، دانشگاه بودم، این مسیر پیاده رفتم. شاید بیشتر از 100 بار از مقبره باباکوهی رد شدم و به بالای کوه رسیدم، هوای بارونی یا آفتابی، فرقی برام نداشت. بعد از ظهر بعد از دانشگاه جوری حرکت میکردم که قبل از غروب خورشید به بالای کوه برسم. و اینقدر میموندم که خورشید غروب کنه و چراغ های شهر یکی یکی روشن بشن، بعد از روشن شدن چراغها، به این نور شهر نگاه میکردم و از اینکه شهر از بالا میبینم لذت میبردم و بعد به خوابگاه برمیگشتم. گاهی اوقات مسیر برگشتم با مسیر رفت فرق داشت، برای برگشتن به خوابگاه از بالای کوه به سمت دروازه قرآن میرفتم و وارد محوطه مقبره خواجوی کرمانی میشدم. (همیشه نگهبان ورودی مقبره خواجوی کرمانی از دیدن من تعجب میکرد، چون من از درب وارد نمیشدم ولی از درب خارج میشدم خب اونجا، بلیت و ورودی داشت تقریبا قیافه آدما یادش میموند ولی من همیشه شخصی جدید بودم دلیلش هم این بود من از بالای کوه، کنار آبریز آبشار مصنوعی میرفتم و بعد میومدم توی محوطه). وقتی به خوابگاه میرسیدم چون دوستان شامی باقی نمیذاشتن، تنها جایی که باقی میموند غذاخوری پیرمرد بد اخلاقی بود که از قضا ماکارونی داشت که ما بهش ماکارونی دانشجوی میگفتیم که اون موقع تنها غذایی بود که میشد با جیب دانشجویی، شکمو سیر کرد.
هیچوقت بعد از ظهر کامل توی خوابگاه نموندم، حتی روزهایی که امتحان درس هایی مثل تجزیه و تحلیل سیستم و یا مخابرات آنالوگ و ماهواره داشتم.
به قول حسین پناهی:
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!
ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!!
ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!
ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...!
ﻫِـــــــــــــــــﻪ ......!
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ...!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...!
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ...
ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند...!!!
روزی فرا خواهد رسید که شما در حال خوردن آخرین وعده غذایتان هستید، برای آخرین بار گل هایتان را بو می کشید. عزیزی را بغل می کنید و خبر ندارید که اینها همه آخرین بار هستند.
به همین دلیل باید هرچیزی را با ذوق و شوق انجام بدی...
در زمان دانشگاه، دوستی داشتم که همیشه میگفت پدربزرگم نصیحتم میکنه که وقتی رفتی دانشگاه نه که فقط درس بخونی، بچسب به عشق و حال زندگی. فردا سنت که بالا رفت اونوقت میفهمی که ای داد بیداد جوونیم گذشت و من ازش لذت نبردم. درس همیشه هست. هروقت تموم کنی مهم نیست.
دقیقا برعکس این نصیحت توی خانواده ما بود. میگفتن درستو بخون فرصت برای زندگی کردن زیاده ولی برای درس نه.
اون دوست من، درسشو 1 ترم و یک ترم تابستون، بعد از من تموم کرد یعنی کل فرق ما شاید 6 یا 7 ماه بود ولی من شدم کسی با حسرت گذشته و کارایی که باید انجام میدادم و ندادم. و اون شد کسی که گذشتش لااقل برای خودش لذت بخشه.
دردا که مرگ
نه مُردنِ شمع و
نه بازماندنِ ساعت است ،
نه استراحتِ آغوشِ زنی
که در رجعتِ جاودانه بازش یابی
نه لیموی پُر آبی که میمَکی
تا آنچه به دورافکندنیست
تفالهیی بیش نباشد:
تجربهییست
غمانگیز ، غمانگیز
به سالها و به سالها و به سالها
گویند که در دو طرف درب ورودی کاخ سلطان محمود غزنوی، دو مستمند نشسته بودند. یکی چاپلوس بود و هرکس که رد می شد، از وزیر و وکیل و سلطان با چرب زبانی چیزی کاسب می شد؛ اما دیگری ساکت بود. گاهی گدای چاپلوی به او می گفت: "مگر تو احتیاج نداری، پس چرا از این زبانی که خدا بهت داده استفاده نمی کنی بیچاره!" گدای دیگر همیشه جواب می داد که کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه! یک روز کسی به سلطان گفت: "قربان قضیه این دو تا گدای دم درب ورودی را می دانید؟" گفت: "نه، اتفاقاً می خواهم بدانم چرا یکی ساکته و دیگری پرحرف؟"
سلطان به سلامت باشند، گدایی که ساکت است، گاهی کلامی بر لب می راند که بهتر است از جلوی در او را رد کنید. سلطان پرسید: چه می گوید؟ پاسخ شنید که وقتی به او می گویند، چرا جلوی سلطان و وزیر احترام نمی کنی تا صله ای بگیری؟ او می گوید که کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خره کیه! سلطان محمود که عصبانی شده بود، گفت: حالا به او خواهم گفت که دنیا دست چه کسی است! سلطان فرمان داد که یک مرغ شکم پر برای شام حاضر کنند. مرغ را آوردند و سلطان یک الماس خیلی ارزشمند داخل شکم مرغ گذاشت و گفت: "ببرید برای گدایی که به ما احترام می کند تا رفیقش بفهمد همه کاره چه کسی است."
مرغ را برای گدای چاپلوس بردند، ولی از قضا آن شب وزیر هم یک بوقلمون برایش فرستاده بود و او سیر بود. به دوستش گفت: امروز چقدر کار کردی؟ پاسخ شنید: 3 سکه. گفت: "بیا این مرغ با اینکه خیلی بیشتر می ارزه، ولی 3 سکه رو بده و مال تو". گدای دیگر پاسخ داد که نمی خواهم! گفت: "دو سکه بده." جواب داد که نمی دهم. گفت: "یک سکه." گفت: "نه، این مرغ روی دستت باد کرده و باید دور بیندازیش حالا می خواهی سر من کلاه بذاری؟"
گفت: "بیا مجانی برش دار که اینجا بماند بو می گیرد!" برداشت و لقمه اول را که خورد الماس را دید. گذاشت جیبش و گفت: "رفیق، شاید از فردا من رو ندیدی، ولی یادت باشد؛ کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خره کیه"! فرداش سلطان دید، این گدا هست و دیگری نیست. گفت: بیاریدش داخل و از او پرسید که رفیقت کجاست؟ گفت: "دیروز همچین حرفی زد و امروز هم نیامد." سلطان با عصبانیت گفت: "تو چرا دوباره گدایی می کنی، مگه من به تو صله ندادم؟" گفت:" بله سلطان ولی چون بوقلمون وزیر را خورده بودم، دادمش به رفیقم." سلطان ابتدا ناراحت شد ولی بعد لبخندی زد و گفت: این جمله که من می گویم تو هم تکرار کن وگرنه میدهم شلاقت بزنند. بگو: "کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه!"