کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

...

چرا ما انسانها به ظاهر بیشتر از باطن توجه میکنیم؟ جالبش اینه حتی درمورد این موضوع ضرب المثل هم‌ داریم: “فلانی رو نگاه کن سرتاپاش دوزار هم نمی ارزه”

داستانی هست که روزی ملانصرالدین میخواست به مجلس مهمی بره، با لباسی ژولیده و با حالتی ژنده پوش به ورودی اون مجلس که رسید نگهبان درب ورودی راهش نداد‌.ملا برگشت و لباسشو عوض کرد و لباس مرتبی پوشید و دوباره به مجلس مهمونی رفت، این بار نگهبان با گرمی پذیرایش شد و راهنماییش کرد، خلاصه، موقع شام رسید و غذا که اوردند، ملانصرالدین شروع به خوردن کرد، لقمه ای در دهان خودش گذاشت و لقمه ای روی لباسش ریخت، صاحب مجلس وقتی اینکار دید، گفت: شیخ چرا داری اینکار میکنی؟ جواب داد: چون ارزش این لباس از من بیشتره. من الان بخاطر این اباس اینجام و انصاف نیست که این لباس از این مهمونی بهره مند نشه.

داستان زندگی ما هم همینجوره. فلانی چون مثلا پسر فلانیه خب قدمشون روی چشم. فلانی چون سفارش فلانیه بفرما. ولی اینها همش ظاهره، در باطن چی؟ باطنش چیزی هست که ارزش این ظاهرسازی داشته باشه؟ هیچوقت مصاحبه استخدامی که چندین سال قبل رفتم که اسمش مصاحبه تخصصی شغلی بود، یادم نمیره. 

جایی که تنها شخص متقاضی که برای تصدی اون شغل بود و مدرکش و سابقه کارش داشت من بودم. مصاحبه با من فقط یک سوال داشت: نماز آیات کی میخونن!!!

بماند که بعدها فهمیدم مصاحبه سوری بود و هدف و قصدشون این بوده که پسر فلان آقا سرکار بیاد.

در هر صورت این هم یک نوع دزدیه. دزدی هوشمند. یعنی متناسب با برخورد شما حقتون میدزدند.

...

- آدم ها دو جور گریه دارند، زمانی که خیلی غمگین اند‌ و زمانی که خیلی خیلی غمگین اند

- گفتم: اینها مگر فرقی هم دارند؟

- گفت: آره، دومی دیگه اشک نداره...

...

امروز داشتم کتابخونه دانشگاهمو نگاه میکردم و کتاب هایی که با مشقت خوندم و درسشو‌ پاس کردم ورق میزدم، یک دفتر دیدم که به نظرم آشنا نمیومد. دفتر باز کردم دیدم دفتر خاطراته.

از مادرم پرسیدم این دفتر چیه؟ مال کیه؟ گفت دفتر خاطرات سربازی داییته. داییم تنها زندگی میکرد و خیلی کم حرف میزد و خیلی کم از کسی کاری میخواست که براش انجام بدن و هیچوقت بدهکار کسی نبود در واقع هیچوقت از کسی چیزی قرض نمیگرفت و در نهایت در سن ۴۳ سالگی تنها و بی همدم، پارسال فوت شد.

مادرم گفت وقتی فوت شده بود و مادربزرگ داشت وسایلشو جمع میکرد، چون سواد خوندن و نوشتن نداره، این دفتر میخواست بندازه دور که من برداشتم و گذاشتم اینجا.

دفتر باز کردم و کمی از نوشته ها و خاطرات سربازی داییم خوندم و بغضم گرفت.

یکی از متن های دفتر خاطراتش این بود:

به یاد روزهای رفته مباش که هرگز برنمی گردد نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر زیبا، که انسان خود را بدان بفروشد. نفرت هرگز با نفرت از بین نمی رود، برای از بین بردن نفرت محبت نیاز است. 

...

امروز از سر بی حوصلگی و خستگی روحی که متاسفانه مدتهاست ول کن ماجرا نیست، سه تارم برداشتم و کمی به قول دوستم دنگ دنگ کردم. چون واقعا چیزی ازش بلد نیستم

همیشه علاقه زیادی به موسیقی داشتم ولی خب توی خانواده ما وقتی که موقع یادگرفتنش بود یعنی زمانی که سن کمتر داشتم، خیلی طرفدار نداشت. الان دیگه کسی نه مخالفت میکنه و نه موافقت.خیلی براشون مهم نیست. ولی خودم خسته شدم. خسته از اینکه هرکاری بخوام از صفر شروع کنم. نه فقط موسیقی، درواقع هرکاری.

دوست دارم راه برم و فکر کنم و فکر کنم. فکر به تمام گذشته ای که به بطلان رفت و منی که دارم به میان سالی نزدیک میشم و چون زیربنای آینده، گذشته هست، آینده ای هم پیش روی خودم نمیبینم. شاید در بهترین حالت من بیشتر از نیمی از عمر متوسطی که هر انسان میتونه داشته باشه، گذروندم اما از این گذشتگی فقط گذران عمر و نتایجش نصیب من شده. اما زندگی که باید می داشتم نداشتم. به مانند یک دونده ماراتن که باید مسیر طولانی طی کنه اما وقتی میبینه رقبایش به خط پایان رسیدن ولی هنوز نصف راه براش مونده دیگه انگیزه ای برای ادامه دادن نداره.

بگذریم که سخن فراوان است و مجال کم..

دانلود اولین دنگ دنگ من

دانلود دومین دنگ دنگ من

پ.ن:چون  احتمالا توی متن بالا غلط انشایی زیادی می بینید، از تمام کسانی که میخونن معذرت میخوام. دلیلش اینه که اصلا خودم نوشته هامو نخوندم.

چه سازم که صدای من جرس نیست

به جسم ناتوان من نفس نیست

رفیق روز حالا هست و بسیار

رفیق روز آخر هیچ کس نیست