ارغوان
شاخهی همخون جداماندهی من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابیست هوا
یا گرفتهست هنوز؟
من درین گوشه
که از دنیا بیرونست
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم
دیوار است
آه
این سخت سیاه
آنچنان نزدیکست
که چو برمیکشم از سینه نفس
نفسم را برمیگرداند
هوشنگ ابتهاج (سایه)
چند روز پیش وقتی داشتم موسیقی استاد شجریان گوش میدادم، رسید به جایی که این بیت از حافظ خوندن:
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش بر زبان گرفت
داشتم با خودم تفسیر میکردم و البته تعجب، تعجب از اینکه چرا حافظ گفته شمع میخواست افشای راز کنه و خدا را شکر که سر و حرف دلش بر زبان اومده.
توی اینترنت در مورد این موضوع جستجو کردم و به تفسیر بسیار جالبی بدین شرح رسیدم:
شمع در اینجا نماد حسد و کینه توزی هستش. شمع از اسرار صوفیان و کسانی که شب زنده دارن خبر داره.
وقتی که قصد و نیت آشکار کردن این راز میکنه و حرف درونش به زبان میاره، از شدت این حسد زبانش شروع به سوختن میکنه که همان شعله شمع هست. و نمیتونه این راز را برملا کنه.
حافظ خدا رو شکر میکنه که سر دل شمع به زبانش اومده و در آتش کینه خود میسوزه.
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
بین اینهمه درد و رنج سایه جنگ و انهدام هواپیما(از واژه سقوط استفاده نمیکنم)، از خبر خداحافظی کیمیا علیزاده برای مدت کوتاهی خوشحال شدم. لااقل شاید این دختر آینده ای درخشان تر پیش رو داشته باشه. نه فقط در حوزه ورزش، بلکه در حوزه کمال انسانیت.
یادمه در زمان مدرسه، اگر کار اشتباهی انجام میدادیم مثلا دعوا میکردیم ، ناظم مدرسه تا جایی که توان داشت از خجالت ما در میومد و کتک میزد. یه جمله وجه مشترک بین تمام ناظم های مدارس بود."بگو غلط کردم".اینقده باید میگفتی غلط کردم تا شاید از کتک زدن دست میکشید.
اما چند روز پیش که اینهمه مسافر هواپیما توسط یک موشک از بین رفتن ، مسئولی گفت غلط کردم؟ گفت من استعفا میدم ؟ شاید دعوا کردن از کشتن 177 انسان مظلوم، گناهی بزرگتره .یا شاید غلط کردنهای زمان مدرسه، فقط مخصوص ما بود و توی مدرسه اونا تربیتشون با آفرین آفرین بوده.
نمیدونم!!!!!
امروز صبح که توی مسیر برای رسیدن به محل کار بودم، راننده رادیو گرفته بود و اخبار گوش میدادیم.
ستاد مشترک نیروهای مسلح اعلام کرد، برخورد موشک باعث سقوط هواپیما اوکراین شده. وقتی شنیدم مثل کسی شدم که انگار آب یخ روش ریخته باشن. واقعا چرا؟؟ حق کسایی که دنبال بقیه عمرشونن اینه؟ اشتباه سهوی بوده ولی به چه قیمتی؟ به قیمت زندگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به خودم می گفتم اینجا جای موندن نیست هرکسی بتونه بره و از اینجا نره، به فرزندان و آیندگانش خیانت کرده. بره و دیگه هیچوقت نیاد. یادش بره که گذشتش کی و چی بوده و از کجای دنیا اومده. بذار همه بگن خائنه.
البته کسایی هستن که نمیرن، نه اینکه نخوان برن، نمیتونن برن. من و خیلیای دیگه جز همین دسته هستیم. به قول شادمهر "میخوام برم پا ندارم، میخوام نرم جا ندارم، داد بزنم نا ندارم ".
من به شخصه دیگه ناامیدم. وقتی آیندمو تجسم میکنم میبینم هیچی جلوم نیست. ترکیب سن و وضعیت زندگی، نتیجش جز درد کشیدن چیزی نیست. هی روزگار. امان از دستت.


برسان باده که غم روی نمود ای
ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا نقش دل ماست در آیینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امّید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک، وین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

چند روز پیش بعد از مدتها رفتم کنار دریا، خیلی شلوغ نبود. احتمالا چون صبح بود. معمولا بعد از ظهرها شلوغه آخه من شلوغی رو دوست ندارم.
قبلا بیشتر دریا میرفتم. یادمه وقتی کوچیک بودم تا زمان دبیرستان تقریبا هرهفته جمعه ها با هم محله هام میرفتیم لب ساحل بازی فوتبال میکردیم و بعدش میرفتیم توی آب. تابستونا توی دریا پر بود از عروس دریایی. میرفتیم توی آب میگرفتیمیشون میزدیم به هم. عروس دریایی واسه دفاع از خودش یه مایعی اسید مانند داره که وقتی روی پوست میریزه پوس قرمز میشه و میسوزه.
تقریبا 10 یا 15 سال پیش اون ساحلی که محل بازیمون بود سنگ ریختن دریا خشک کردن و خیابون کشی شد. دیگه ساحل شنی نمونده اگر هم مونده، مردم کثیفش کردن .

امروز داشتم آهنگ آتشی در نیستان شهرام ناظری گوش میدادم(واقعا یکی از زیباترین آهنگ های سنتیه که اگه هزار بار بشنوید باز هم انگار نشنیده ای). شروع با دوبیتی بسیار زیبایی از عطار نیشابوری هست:
هنگام سپیده دم خروس سحری/
دانی که چرا همی کند نوحه گری/
یعنی که نمودند در آیینه صبح/
که از عمر شبی گذشت و تو بی خبری/
در مورد اینکه عطار چگونه به مقام تصوف رسید داستان قشنگی هست البته نمیدانم این داستان واقعی هست یا خیر:
صبح روزی همچون تمامی روزهای عادی، عطار دکان عطاری اش را باز کرد. مردی در ظاهر فقیری نزدش آمد و از او طلب چیزی کرد. عطار با بی حوصلگی جواب فقیر را نداد. آن مرد به عطار گفت : تو با این خسیسی چگونه جان با عزراییل خواهی داد؟ عطار در جواب گفت : همان گونه که تو این کار را خواهی کرد. در جواب، مرد فقیر گفت : من بدین گونه جان را تسلیم خواهم کرد. آنگاه کاسه اش را زیر سر گذاشت ودراز کشید و دیگر هرگز برنخواست. عطار از دیدن این صحنه منقلب شده، کار عطاری را رها کرد و رهسپار سفر هفت شهر عشق شد