بعضی وقتها نه میشه تعمیر کرد و نه میشه از نو ساختنش.فقط باید رها کرد و رفت.
الان دقیقا این وضع مملکت ماست.
هفته پیش از بورس برای همیشه بیرون اومدم. فایده نداره با اینهمه استرسش. واسه خیلیا خوبه ولی من از اینکار، سودی نصیبم نمیشه. نه سود مادی. سود آرامشی. بورس باعث میشه تمرکزم روی کارهای مهم زندگیم کم بشه. تمرکز روی کارم. روی زندگیم. روی شغل دومی که در حال راه اندازیش هستم و خیلی چیزهای دیگه.
ما را به خیر تو امیدی نیست، شر مرسان.
دیروز وقتی رفتم خونه، سازم برداشتم که تمرین کنم. دیدم اینقده خستم که حوصله تمرین کردن ندارم. روی مبل دراز کشیدم و توی اینستاگرام مرزها رو طی کردم و دیدم اونور مرز هم لااقل برای من خبری نیست.باز مثل همیشه رفتم توی فکر که روز و شب داره سپری میشه ولی من هرچی میدوم به جایی نمیرسم. نمیدونم شاید دویدنم اشتباهه. خلاصه توی این فکرها بودم، کنترل تلوزیون برداشتم و روشن کردم، هیچ کانالی نمیگرفت. رفتم چک کردم دیدم ای بابا، فیش آنتن قطع شده. اصلا حس درست کردنش نبود.
خلاصه این زندگی دیجیتالی اینجوری فایده نداره. نه از اون دیجیتال ها که فکر میکنن. دیجیتال از نوع رفتار که یا صفره و یا یک. یا از اینور بوم میفتی یا اونور. باید تبدیلش کنم به آنالوگ. همه چیز دیجیتالش خوب نیست.
لطفا احمق نباشیم
کلیپی توی اینستاگرام نگاه میکردم که توی اون کلیپ، از مردم پرسیده میشه سخت ترین حرفی که تا به حال شنیدی چی بوده.
اغلب افراد میگفتن بهم گفته شده تو اونی نیستی که من دوسش دارم.
تقریبا تمام پسرا و دخترها این جمله رو شنیدن که دوستشون ندارن.
اما به نظر من سه نفر، از سخت ترین جملات گفتن:
اولی پسری بیست و چند ساله بود که میگفت دکتر بهش گفته سه ماه دیگه بیشتر زنده نیست چون یک نوع تومور نادر داره، و از اون موقع ۵ ماه گذشته و از همه سخت تر اونجایی بود که گفت منتظرم که روزش برسه.
دومی، خانومی بود که گفت مادرش بهش وقتی کلاس چهارم بوده موقع انجام تکلیف ریاضی، گفته تو چرا باهوش نیستی، و ادامه داد که الان خودش یک پسر داره و هیچوقت این جمله رو به پسرش نمیگه و پسرشو بغل کرد.
سومی خانومی بود که دوستش بهش گفته باید از من تشکر کنی که دوستت دارم وگرنه کسی با یک آدم چاق دوست میشه.
همه ما جملاتی شنیدیم که هیچوقت از ذهنمون نمیره و نخواهد رفت. شاید برای خود من، یکی از اون جملات، جمله ای بود که چند روز قبل توی یکی از پستام در مورد اون شخص گوینده نوشتم.
امروز همکارم باز بحث دین و مذهب پیش کشیده و من چقدر از بحث کردن سر این موضوع بدم میاد.میگم: تا حالا شنیدی من حتی یکبار کوچکترین بی احترامی به اعتقاداتت داشته باشم؟ تازه تو خودتم میگی که خیلی چیزها در مورد اعتقادات ماها میدونی. خب خدا خیرت بده، نپرس. از من نپرس. من اطلاعاتم ناقصه. و چیز زیادی نمیدونم. برو با کسی دیگه بحث کن ولی با من نه که نه حوصلشو دارم و نه چیزی میدونم.تازه بحث کردنت چه فایده ای داره وقتی من راهم، راهی دیگست و تغییر نمیکنه و تو نمیتونی تغییرش بدی؟
عیسی به دینش موسی هم به دینش. آخه تو چکار من داری؟
مثل اون آقایی که چند سال پیش تو اتوبوس موقع برگشت از نمایشگاه کتاب، کتاب توی نایلون دست من دیده کلی حرف زده و در آخر حرفش اینه: من وظیفمه تورو هدایت کنم. آقا من نمیخوام هدایت بشم. یا اون دوست همکلاسی که میگه شما خدا رو میپرستین؟ تازه اینها که چیزهای عادیه. عجبیت ترین چیزی که شنیدم و واقعا بیشتر خندم گرفت تا اینکه بخوام ناراحت بشم این بود که یکی میگفت آدمهای هم مذهب من دم دارن


آخه عاقل، مگه آدم با اعتقاد مذهبیش دم درمیاره یا دمش از بین میره؟ چه فکری کردی که این حرفو زدی؟ اصلا فکر کردی؟
میگه: اگه داری دوتومن قرض بده به فلانی، تا سر ماه پس میده بهت، خودم ضمانتش میکنم.
میگم: ضمانت؟ تو خودت ۳ ساله صد هزار تومن از من گرفتی پس ندادی، بعد میخوای ضمانت کسی دیگه کنی؟