کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

اتمام شراکت روحی

وقتی آدما به ترک کردن کسی فکر میکنن

در واقع همون لحظه اونو رها کردن.

دیگه فرقی نداره بعد از اون فکری که توی سرشون اومده، بازم باهاش قدم میزنن، غذا میخورن، زیر یک سقف زندگی میکنن یا نه.

اون شخص دیگه تموم شده هستش.

واقعا عنوانی نتونستم پیدا کنم

چرا بعضیا فکر میکنن اشرف مخلوقاتن؟میگفت تو‌بدون من، هیچی نیستی.

حداقل یک احترام گذاشتن بلد نبودی. حرفات با عصبانیت و بددهنی بود. بعد از اینهمه توهین ،توجیهت یادته؟  احتمالا یادت نیست. البته که دیگه مهم هم نیست چون چندسال گذشته. پس چه اهمیتی داره که کلئوپاترای زمان باشی ولی اخلاق نداشته باشی؟

چرا باید شمارت روی آی کلودم باشه که وقتی کانتکت هام بازیابی میکنم، دوباره اسمت و عکستو بعد از چند سال ببینم و باز اعصابم بهم بریزه؟ ولی این دفعه از آی کلودمم پاکت میکنم که هیچوقت نبینمت.

اصلاح

امروز آخرین فرصت برای انتخاب رشته ارشد بود‌ و من هنوز دودل بودم که انتخاب رشته کنم یا نه.دیدم صدای اس ام اس گوشی اومد. باز کردم‌ دیدم چند اس ام اس اومده و من اصلا نگاه نکردم. توی یکی از این اس ام اس ها نوشته بود: داوطلب گرامی اصلاحات مربوط به دفترچه انتخاب رشته روی سایت قرار گرفت. رفتم دانلود کردم دیدم روزانه هم اورده، سریع پریدم لپ تاپ روشن کردم و انتخاب رشته کردم.

حالا دیگه باید فقط منتظر نتیجه نهایی باشم، رتبه ام‌توی اون رشته امتحانی ۷۶ شده بود. 

سربازی قسمت اول

همه ما در کودکی آرزوهای بزرگی داشتیم که خیلی از ماها به این آرزوها نرسیدیم. آرزو، حتما به معنای محقق شدن نیست. آرزو یعنی هدفی که برای رسیدن بهش تلاش کنی.

اما وقتی سنمون بیشتر شد و بزرگتر شدیم، اینقدر درگیر مسائل روتین زندگی شدیم که آرزوهای دوران بچگیمون یادمون رفت و بعضا وقتی بهشون فکر میکنیم، خندمون میگیره.

وقتی که موعد اعزام سربازی رسید، قبل از ساعت هفت در حالی که موهامو با ماشین زده بودم و پوست سرم احساس شادابی میکرد، به نظام وظیفه رسیدم. دفترچمو تحویل سرباز جلو درب دادم. خیلی شلوغ بود. چون روز اعزام بود. بعد از چند ساعت مسئول اعزام از داخل ساختمان بیرون اومد و شروع به خوندن اسامی و محل اعزامشون  کرد. چند اتوبوس که پر شد گفت: پایگاه ایکس ام شکاری نیروی هوایی ارتش. اسم من جز این لیست نبود.

 شروع به خوندن لیست بعدی کرد و بعد از چندین نفر، اسم منو صدا زد. دفترچه اعزامم بهم داد و گفت برو سوار اتوبوس شو. پرسیدم اعزام کجا هست؟ گفت: پادگان امام رضا کازرون. گفتم چه نیرویی؟ جواب نداد. با پدرم خداحافظی کردم و سوار اتوبوس شدم. از بقیه پرسیدم گفتن سپاه. اتوبوس که شروع به حرکت کرد. توی مسیر  به خودم بد و بیرا میگفتم: آخه چکار بود که رفتی دفترچه سربازی گرفتی که بری خدمت؟ بعد خودم جواب میدادم: آخرش که چی ؟ باید میرفتی دیگه. الانم داری میری.

تقریبا 12 ساعت با اتوبوس 302 قدیمی توی مسیر بودیم و راننده نوار کاست قدیمی از حمیرا گذاشته بود که به جرات میتونم بگم این نوار 1 ساعته، 12 دور چرخید و ما 12 بار این آهنگ ها رو گوش دادیم. (هنوز که هنوزه از اون آهنگ ها بخاطر خاطره اعزام،  بدم میاد). وقتی به پادگان رسیدیم شب بود و بارونی. درب پادگان راننده گفت اگه کسی نمیخواد بره سربازی، الان آخرین فرصت برای نرفتن و فراره. یه لحظه دودل شدم که نرم پادگان و فرار کنم ولی بر نفس اماره(اگه املاش درست باشه) خودم غلبه کردم و با بقیه به جلو درب دژبانی پادگان منتظر شدم که راهمون بدم. دژبان اومد و همه رو زیر بارون به صف کرد تا افسر نگهبان بیاد. به دلیل اینکه شهر من هیچوقت اونقدرا سرد نمیشه، و  نیاز به لباس گرم آنچنانی نداریم،  من کاپشنی ساده که بیشترشبیه کاپشن بهاره بود، پوشیده بودم. زیر بارون لباسهام خیس شده بود، کم کم شدت سرما بیشتر میشد و من بیشتر اخساس سرما میکردم. 

افسر نگهبان اومد و اجازه داد که ما وارد پادگان بشیم، دفترچه اعزام هممونو گرفتن و به آسایشگاه رفتیم. اون شب به هر نفر 2 پتو دادن که یکی برای آنکارد تخت استفاده میشد و اون یکی برای اینکه زیرش بخوابیم. اون شب یکی از سخت ترین شب های زندگی من بود که از شدت سرما تا صبح به خودم لرزیدم. چون لباس هام خیس بود و لباس نظامی نداده بودن مجبور شدم با همون لباس های خیس بخوابم.

فردا صبح به جلو گردان رفتیم. به صف شدیم و با حفظ همون صف از سوله ساتر، لباس های نظامی، کیسه، پوتین، جوراب و بقیه وسایل تحویل گرفتیم. گفتن برین وسایلتونو توی آسایشگاه بذارین. آسایشگاه جدید با آسایشگاه شب قبل فرق داشت. سوله ای بود که شب ها با بخاری علاءالدین نفتی گرم میشد. گرم که چه عرض کنم، اصلا با سوراخ هایی که سوله داشت نمیتونست سوله رو گرم کنه. علاوه بر این شباشروع به دود کردن میکرد و نگهبان اونو از آسایشگاه خارج میکرد که دودش بقیه سربازها رو خفه نکنه. من خودم شب ها با لباس نظامی، اورکوت، کلاه پشمی، دستکش و پوتین میخوابیدم و باز سرما باعث میشد که نتونی راحت بخوابی. انگشتای پای من همیشه از سرما بی حس بودن. شاید بقیه این مشکلاتو نداشتن ولی برای من تحمل سرما خیلی سخت بود.

خب، بعد از اینکه وسایلمونو توی سوله گذاشتیم، گفتن برین نمازخونه. توی نمازخونه  ازمون با آبمیوه پذیرایی شد. به خودم گفتم سربازی هم بد نیستا همه آدما از سختیش مینالن که غذا بده و امکانات نیست. گفتن یک پذیرایی اینجا داریم یکی میدون صبحگاه. به خودم گفتم دمشون گرم چقدر اینا آدمهای خوبین.

بعد از سخنرانی فرمانده پادگان، به میدون صبحگاه رفتیم و معاون عملیات پادگان اومد. چنان پذیرایی ازمون کردن که هرکی هرچی خورده بود بالا اورد . من با اینکه قبل از سربازی ورزش میکردم و حتی روزی تقریبا 7 کیلومتر میدویدم، آرزوی مرگ میکردم که زود این به اصطلاح پذیرایشون تموم بشه. 

پذیرایی تا ظهر موقع نماز ادامه داشت و بعد از نماز که موقع ناهار شد، دیدم یا خدا. تقریبا 1000 نفر یعنی کل پادگان توی 2 صف دارن غذا میگیرن.

واقعیت، حقیقت و یا ....

واقعیت یا حقیقت، کدوم مهمتره؟ اصلا با هم فرق دارن؟

مرز بین واقعیت و حقیقت، در جاهایی به اندازه مو باریکه و انسان اشتباها این دو رو یکی حساب میکنه. ولی یکی نیستن و فرق دارن. 

اگر شخصی با ماشین، به عمد جلو ماشین کسی بپیچه که ماشین عقبی از پشت با ماشین جلویی برخورد کنه، واقعیت اینه که ماشین عقبی مقصره چون فاصلشو با ماشین جلویی حفظ نکرده اما در حقیقت مقصر ماشین جلویی هستش که عمدا میخواسته تصادف کنه. اینجا حقیقت و واقعیت خیلی با هم فرق دارن. خب کدوم مهتره؟ واقعیت یا حقیقت؟

داستان زندگی ما انسانها هم همینه. حقی رو ناحق میکنیم چون میدونیم طرف مقابل نمیتونه ثابت کنه که حق باهاشه.

مثل اون شخصی که چون توی اداره ثبت بوده، تونسته خیلی از زمین ها و ملک و املاکی که حقش نبود و ارثیه بوده، تصاحب کنه. تا جایی که میتونی از این حق ها بخور دوست عزیز. 

یا اون آقایی که موقع مصاحبه گرفتن، بخاطر اختلاف شخصی که باهات داره مردودت میکنه. تو هم قدرتشو داری میتونی زور بگی، مهم نیست.

ما که زورمون نرسید ولی تمام این ظلم ها و کتمان حقیقت ها، جایی هست که باید جواب داده بشه. امیدوارم اونجا هم جواب داشته باشی. اگه جوابی نداشته باشی، اونجاست که متضرر تویی و شاید کسی که میخنده منم.

من درس نمیخونم

نتایج‌ اولیه کنکور ارشد اومد، خیر سرم مثلا من خوب زدم. الان که میخوام رشتمو انتخاب کنم میبینم اصلا روزانه نداره، فقط مجازی و غیر انتفاعی داره. 

چه مسخره بازیه؟ کد محل انتخاب رشته ها چرا نباید توی دفترچه اول باشه؟ اگه میخواستم غیر انتفاعی برم که تمایل برای انتخاب غیر انتفاعی، بله میزدم. اگه میدونستم روزانه درکار نیست، اصلا ثبت نام نمیکردم. 

توی این وضعیت کرونا با ترس رفتم سر جلسه امتحان، اما آخرش رشته ای که امتحان دادم انگار اصلا پذیرش نداره، خنده دار نیست؟ احساس میکنم گوش هام درازه.

معامله باخت-باخت

 بذارین‌حرفمو با یک داستان شروع کنم که چطور ممکنه هم از انجام کاری و هم از انجام ندادنش پیشمون شد:

در یکی از شب های تاریک گروهی از انسانها به غاری رسیدند که برای رسیدن به مقصد به ناچار باید از آن غار رد می شدند. چون هیچ ابزاری برای روشنایی به همراه نداشتند، در غار با مشکلاتی روبرو شدند. سنگ های زیر پای افراد، مزید بر علت شده بود. رهبر گروه به افرادش گفت: سنگ های زیر پایتان را جمع کنید و در کوله پشتیهایتان بگذارید. عده از مردم با کراهت اینکار انجام دادند و عده دیگر از انجام این کار سر باز زدند. وقتی به بیرون از غار رسیدند، هوا روشن شده بود. افراد به سنگ های داخل کوله پشتی نگاه کردند و دیدند تمامی آن سنگ ها در واقع سنگ های یاقوت و زمرد هستند و با خود گفتند کاش زحمت به جان میخریدیم و سنگ های بیشتری جمع می کردیم. افرادی که از انجام اینکار سر باز زده بودند نیز به خود می گفتند کاش حداقل یک سنگ برمیداشتیم. بله اینگونه شد که هر دو گروه پشیمان شدند.

اگه دقت کرده باشید، وقتی از یک آدم فقیر در مورد وضع زندگی سوال کنید، از بی پولی میناله. اگه همین سوال از یک پولدار بپرسید، از نداشتن آرامش ناراضیه.

همین موضوع در مورد کسانی که درس خوندن یا نخوندن هم صدق میکنه. اصلا چرا ما انسانها ذاتا زیاده خواه هستیم؟ وجه مشترک اولین انسان تاریخ و آخرین که هنوز متولد نشده، زیاده خواهی هستش. که از سه ویژگی عمده انسان حاصل میشه.

این سه ویژگی خاص انسانه و اگه نتونیم کنترل کنیم، باعث بدبختی ما میشه. از بین رفتنی نیست، فقط باید با تمرین محدودشون کرد.

ویژگی  مشترک ما انسان ها، ظالم بودن، جاهل بودن و عجول بودنه.

اگه به تمام جنایاتی که انسانها مرتکب میشن نگاه کنید، به نحوی مربوط به این سه ویژگی هستن.

در یک جمله انسان یعنی:

انسان ظالمه پس از هر روشی برای رسیدن به مقصدش که نتیجه عجول بودنشه استفاده میکنه و چون جاهله فکر میکنه کار درستی داره انجام میده.

یازده سال پیش پدر بزرگم به علت تومور 

فوت شد، اون زمان خیلی از دکترهای شهرمون تشخیصشون سکته مغزی بود جز یک دکتر که از تهران میومد. ایشون گفتن امیدوارم تشخیص من اشتباه باشه ولی به نظر من تومور مغزیه ولی برای اطمینان عکس ام آر آی، به دکتر دیگه نشون بدین.

خانوادم، پدر بزرگمو برای تشخیص دقیق تر تهران بردن و اونجا هم حرف دکتر قبلی تایید کردن و گفتن الان اینقدر تومور پیشرفت کرده که دیگه نمیشه کاری کرد، اگه عمل کنن یکسال زنده میمونن و اگر عمل نکنن، شاید یکماه هم دووم نیارن. 

تصمیم به عمل شد و هزینه سرسام آور عمل جراحی به کمک پدرم و داداش پدر بزرگم که ما بهش عمو میگیم، تامین شد. 

تشخیص تهران درست بود و پدربزرگم نزدیک به یکسال بعد فوت شدن، اما در این یکسال به دلیل دردی که داشتن ، دکتر مسکن براشون نوشته بود که فقط با نسخه پزشک متخصص میتونستیم بگیریم.

تمام این مقدمه ها گفتم که به اینجا برسم:

یک روز که مسکن پدربزرگم تموم شده بود، مادرم توی شهر خودمون پیش متخصص مغز اعصاب رفت که بنویسه، دکتر وقتی پرونده پزشکی رو دید که عمل تهران بوده، دفترچه پدر بزرگمو از درب مطب به بیرون پرت کرد و گفت پولاتونو تهران خرج میکنید داروشو من باید بنویسم؟ تا مدتها از اون دکتر بدم میومد حتی زمانی که خودم مشکلی از ناحیه کمر پیدا کردم حاضر شدم پیش دکتر دیگه که از ایشون تجربه کمتری داشت برم ولی پیش این آقا نه.

برعکس این آقای دکتر که نه تعهد بلکه فقط درآمد براش اهمیت داشت، پدرم، متعهدترین کسی بود که تابه حال نسبت به کارش دیده بودم تا جایی که حتی روز تشییع جنازه پدربزرگم بخاطر مشکلی که سرکار بود نتونست بیاد. شاید خیلیا بگن کارش اشتباه بوده ولی من میگم کارشو تایید میکنم چون دیدم که هیچوقت کم فروشی نکرد و حتی با پای شکسته و گچ گرفته ای که از حادثه کار بود، سرکار حاضر میشد

توی زندگی هر کسی، اتفاقای کوچیک و‌بزرگی میفته که مسیر زندگی و آیندشو تحت تاثیر قرار میده. این تاثیرات میتونه مثبت و یا منفی باشه

دزدگیری خوابگاهی

خوابگاه ما در واقع یک خونه دو طبقه قدیمی بود که دیواراش هنوز گلی بود اما با گچ روشو پوشونده بودن. هر طبقه ۴ تا اتاق داشت و برای هر طبقه یک یخچال مشترک.

چون یخچال مشترک بود خیلی از مواقع، دوستان هم خوابگاهی از اتاقای دیگه، یخچال رو پاکسازی میکردن و محتویاتشو به غارت میبردن. مثلا صبح میرفتی سروقت یخچال، پنیری که دیروز خریدی رو برداری، اما اثری از پنیر و حتی قالب خالیش هم نبود و باید گرسنه به دانشگاه میرفتی. 

یکی از هم اتاقی های من، آدم بسیار فضولی بود. باهاش صحبت میکردم که به نظرت چکار کنیم که بدونیم دزد این یخچال کیه، به این نتیجه رسیدیم از قرص مسهل برای پیدا کردن اون فرد استفاده کنیم. من یک ورق بیزاکودیل خریدم و چند قرص پودر کردم داخل نوشابه خانواده ریختم و داخل یخچال گذاشتم. ظرف نوشابه چند روز داخل یخچال بود و کسی اون نوشابه نخورد و بعد از مدتی بیرون ریختیم.

بقیه قرصا توی اتاق موند تا اینکه یکی از دوستای همون هم اتاقیم که گفتم خیلی فضول بود، اومد. بعد از شام دوستش گفت : سردرد دارم، دنبال مسکن بود. هم اتاقیم به من چشمک زد و گفت : اگه مسکن داری بیار بهش بده. منم همون قرص بیزاکودیل اوردم بهش دادم، اسمشو نگاه کرد و گفت : من تا حالا مسکن با این اسم نشنیدم. هم اتاقیم گفت: فکر میکنی چون دانشجو پرشکی هستی باید اسم تمام داروها بدونی؟ این بیچاره از همه جا بی خبر خورد. ما شب خوابیدیم و صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم نیست و رفته. به هم اتاقیم گفتم : گناه داشت اینکار باهاش کردیم. اونم با کمال پررویی گفت: اینجوری رفاقتمون باهاش نزدیکتر میشه.:خنده:

بعد از یکی دوماه دیدمش گفتم: چرا صبح زود رفتی؟ گفت: تا صبح پدرم در اومد اصلا نتونستم حتی یک لحظه پلک روی هم بذارم. میومدم میخوابیدم حالم بد میشد میرفتم بیرون برمیگشتم هنوز دراز نکشیده بودم دوباره حالم بد میشد.  :خنده: