نهایتا بلاگ اسکای برگشت و چیزی که من متوجه شدم اینه که بیشتر از اینکه علاقه به نوشتن داشته باشم، حرفی برای گفتن ندارم.
فکر میکردم بعد از چند ماه، خیلی حرفای نگفته مونده اما واقعا اینجوری نیست. بیشتر خستگی و ناامیدی از آینده مونده تا حرف جدید. هرجوری نگاه میکنی آینده ای نمیبینی.
مثل راهرویی میمونه که روبروش دره بزرگیه و از پشت سر دیوار در حال نزدیک شدنه و این راهرو هی کوچیکتر و کوچیکتر میشه تا جایی که به درون دره پرت میشی و عاقبتت نامشخصه. فکر میکنم این دیوار خیلی خیلی نزدیک شده.
چیزی که آدمای دور و بر میبینن، خود واقعیت نیستی. میخندی، شوخی میکنی، جوک میگی، خاطرات خنده دار مینویسی اما هیچ کدوم اون توی واقعی نیست. این نقابه که داره جای تو حرف میزنه و زیر این نقاب چهره واقعیت پنهان شده و هیچ کسی حتی نزدیکترین آدما بهت اونو نمیبینن و قرار نیست ببینن. کسی به کسی کمک نمیکنه و خودت باید از پس خودت بر بیای. زندگی ادامه داره و باید ادامه بدی.
دیگه اون فراز و نشیب چند سال قبل وجود نداره. اتفاقات دور و بر نه اونقدر ناراحتت میکنن و نه اونقدر خوشحال. مثل یک ولتاژ DC که دیگه مثل AC موج سینوسی نداره و انتگرالش صفر نیست. مساحت زیر نمودار یک عدد ثابته و شاید گهگاهی یک ریپل کوچیک مقداری این ولتاژ رو کم و زیاد کنه اما توی فرکانس های بالا این ریپل کوچیک حرفی برای گفتن نداره.