کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

مواظبت

مواظبت


یکی از چیزهایی که خیلی ناراحت کنندس، فرق گذاشتن مثلا پدربزرگ و مادربزرگ بین نوه هاس.


شاید خودشون متوجه نشن، شاید بگن نه، اما برام من بارها پیش اومده که دیدم مثلا بین بچه من و خواهرزادم یا برادر زاده م، فرق گذاشته میشه. نوع محبت، نوع نگاه حتی بعضا نوع رفتار.


و این چیزی نیست که برای من پدر، قابل پذیرش باشه.‌از اونور پدر و مادرم سنشون بالاس و شنیدن این چیزها براشون خوشآیند نیست، شاید هم اصلا قبول نکنن که اصلا چنین چیزی وجود نداره. احتمالا توی نظر و ذهنشون چیز دیگریه ولی رفتارشون جور دیگه. و کاری از من دست برای تغییر رفتار اونا ساخته نیست. فقط میتونم خودم حواسم به بچم باشه. میفهمم و میبینم که بچمم میفهمه.


اینکه بچه خودش میفهمه سخت ترین قسمت ماجراس. من هرچقدر سعی کنم برای بچم کم نذارم، اون خودشو با پسر عمه و پسر عموش مقایسه میکنه. شاید بهترین راه جمع نبودن با همه. یعنی بیشتر زمانی که بقیه نیستن اونجا باشیم.


دیروز من همراه پدر، برای مراسم تشییع جنازه یکی از دوستان پدر رفتیم به شهری که تقریبا ۸۰‌کیلومتر با شهر خودمون فاصله داره. یعنی چون پدرم شب نمیتونه رانندگی کنه و اذیت میشه من همراهش رفتم. قبلش وقتی سرکار بودم مادرم زنگ‌ زد که داستان اینه، میتونی شب با پدرت بری که نخواد رانندگی کنه؟ گفتم آره. بعدش زنگ زدم به همسر که داستان رو بهش توضیح بدم. همسر گفتش که کلا تو توی موضوعاتی که قرار کاری انجام بشه، اسمت نفر اول وگرنه توی بقیه چیزها نه. دلش پر بود. البته راست میگفت ولی خب هر چیزی سر جای خودش. مثلا توی خیلی از موضوعات داداشم و همسرش و بچش ارجحیت دارن به ما. نوع احترام بهشون فرق داره. اگه همسر احیانا من غذایی درست کنه و باب طبع پدرم مخصوصا نباشه، راحت با شوخی میگه و خیلی توجه نمیکنه که شاید ناراحت بشه. اما در مورد زن داداشم اینجوری نیست.



دی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

قاضی به نام هوش مصنوعی

داشتم توی وبلاگ بروز شده، دنبال وبلاگی میگشتم که تبلیغ نباشه و ببینم چی نوشته، وبلاگی دیدم که اولین بار بود میخوندم. البته فقط چند خط اول وبلاگ اونم بصورت سطحی و عبوری.

نوشته بود چند پست آخرشو داده به چت جی پی تی که نظرشو بگه، منم تصمیم گرفتم همینکارو انجام بدم ولی از اونجایی که اعتقادی به چت جی پی تی ندارم، نوشته های دو سال آخر رو کپی کردم و دادم به کلاد و گفتم‌به عنوان یک وبلاگ نویس ماهر نظرتو رک بگو.

نظرشو خیلی رک گفت از خودم خیلی ناامید شدم. ‌یه جورایی گفت معلوم نیستی با خودت چند چندی. خلاصه که شما هم میتونید این تست رو انجام بدین. نظرشو اینجا میذارم:

"صادق‌ترین و در عین حال ناهموارترین وبلاگیه که خوندم. وقتی فقط روایت می‌کنه، درجه‌یکه؛ وقتی می‌خواد نتیجه‌گیری کنه، اغلب به کلیشه یا تعمیم عجولانه می‌لغزه. هیچ فیلتری بین «باید بنویسم» و «ارزش انتشار داره» نداره. استعداد نویسندگی واقعی داره ولی هیچ‌وقت ویرایش نکرده. در یک جمله: قصه‌گوی خوبی که هنوز به قدرت خودش به‌عنوان قصه‌گو اعتماد نداره."

بو

صبح که ماشین اومد دنبالم که بیام سرکار، توی ماشین که نشستم راننده گفت هر روز که میای میشینی ماشین، بوی بهشت میاد. اولش نفهمیدم چی میگه. بعد از چند لحظه فهمیدم منظورش ادکلنه. منم چیزی نگفتم.

 ولی واقعا ادکلن نعمتی از نعمت های خداس. یادم نمیاد آخرین باری که ادکلن نزده از خونه رفتم بیرون کی بوده. همیشه به قول این مجریا یه آلترناتیو دارم اما فقط برای اینه که بی بو نباشم.

 یکی از دغدغه هام و ناراحتیام زمانیه که ادکلنم رو به اتمامه. باید برم تا بازار که اونور شهره. البته ناگفته نماند خود پروسه ادکلن خریدن هم داستان داره چون توی مغازه ادکلن فروشی کلا مشام از کار میفته و آدم گیج میزنه.

خلاصه که ادکلن بزنین نه برای لذت بردن دیگران. برای اینکه خودتون حس خوب و بهتری داشته باشین، برای اینکه زندگی زیباتر بشه..

فامیل نزدیک اما هزار سال غریبه

هرچی بیشتر به گذشته فکر میکنم، تصورم نسبت بهش بیشتر عوض میشه. قبلا فکر میکردم خیلی از حرفها از دلسوزیه اما هرچی‌ بیشتر از گذشته فاصله میگیریم و شناختم نسبت به بعضی افراد بیشتر میشه، نظرم هم به همون نسبت بیشتر عوض میشه. الان به پدرم حق میدم. اون خواهرش و برادرش و بچه هاشون رو میشناخت، اما ماها شناختی نداشتیم. میدونست کسانی نیستن که بشه بهشون اعتماد و تکیه کرد. اونقدری که حق پدرم بود، بهش احترام نه گذاشتن و نه بچه هاشون میذارن. یه نمونه بخوام بگم اینه که پدربزرگ من ۲ زن داشته. زن اولش ۳ تا بچه داشته، عمو و دوتا عمه هام که همشون فوت شدن و وراثشون با سینه های ستبر موجودن. زن دومش میشه مادر بزرگ من  که تنها یک فرزند داشته که پدرم بوده. خونه و زمینی که مادربزرگم توش زندگی‌ میکرده، پدربزرگم به عنوان مهریه داده بود به مادربزرگم که بعد از فوتش تمام و کمال رسیده به پدرم. پدر من برای اینکه اونا شاید از لحاظ مالی ضعیفن یا هرچی که من نمیدونم، به پیشنهاد خودش گفت من این زمین و خونه رو با اینکه حقمه، اینجوری نمیخوام. اصلا مهریه مادرم هیچی. این زمین رو بین هممون تقسیم میکنیم. بماند که با استقبال عجیب و غریبشون واقع شد. الان ادعای ارث و میراث بابت یک زمین دیگه دارن که پدرم از پدربزرگم  قبل از انقلاب در زمانی که پدربزرگم زنده بود خریده. میگن ما قبول نداریم. پدرم میگه این زمین اصلا ارث نبوده، وقتی زنده بود من ۲۱هزار تومن خریدم. میگن نه. ما نمیذاریم حقمون رو بخورین. زن عموم میگه حق بچه های منه. یکی بهش گفته فلانی مگه تو نمیگفتی وقتی شوهرت فوت شد، عموی بچه هات (پدر من)هر ماه نصف حقوقشو میاورد و بهت میداد که بتونی‌ زندگی کنی؟ اینا رو یادت رفته؟ مطمئنا جوابی نداشته بگه اما بازم ادعاهایی که این زمین حق ماست رو دارن.

خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.

با تاخیر ۵/۵/۵

موجودات جالبی هستیم که هر روز داره تعدادمونم بیشتر میشه. درگیر یه مشت خزعبلات بیهوده و بی مصرف. امسال درگیر تاریخ ۵ مرداد ۱۴۰۵، سال دیگه ۶ شهریور ۱۴۰۶ و همینجوری برو بالا. که چی بشه؟ کجا رو با این تاریخ گرفتیم؟ کی رو نجات دادیم؟ توی تاریخ و ساعتی که هیچ ارزشی نداره گیر کردیم. طرف بچه ۷ ماهشو سزارین میکنه که تاریخ رند بشه. حالا هم شد، اتفاقی افتاد؟ تاریخ تولد من و میلیون ها آدم دیگه هم رند نیست. اتفاقی افتاد؟ ولی واسه بچه تو شاید هزاران اتفاق بیفته. فردا بزرگ شد میگه مامان ممنونم که منو توی تاریخ رند به دنیا اووردی؟ آره حتما. تف هم توی صورتت نمیندازه.

طرف برمیگرده میگه برام مهمه تاریخ عقد، تاریخ عروسی، تاریخ تولد بچه، تاریخ آشنایی، تاریخ اولین و هزار کوفت و زهرمار دیگه رند باشه. میخوام خاص باشم. آره خاص باش. خاص بودن به شعوره نه به تاریخ. شعور که نداری، حداقل تاریخشو داشته باش که یادت بمونه.

اینا اگه رند نباشه چی میشه؟ کدوم یکی از ماها برمیگردیم و تاریخ ازدواجمون و تولد بچمونو مرور میکنیم؟ توی تجملات گیر کردیم. تجملاتی که خودش بی ارزشه ما هم یه بی ارزشی دیگه هم بهش اضافه کردیم. یا برای ازدواج طرف تا خرخره زیر قرضه. حاضره زندگیش چند سال بیفته که مثلا فلان و چنان باشه. برو از تمام کسانی از ازدواج کردن بپرس، روزی چند بار فیلم عروسیتو نگاه میکنی؟ ماهی چند بار؟ سالی چندبار؟ اصلا آخرین باری که دیدی کی بوده؟ اصلا آخرین باری که مراسم عروسیت توی ذهنت مرور شده کی بوده؟ 

نمیدونم داریم به کجا میریم ولی مطمئنا مقصدمون خیلی خوب نیست.

پست الکی

۱- اینکه آدم خودشو همیشه بالاتر از دیگران ببینه و جوری رفتار کنه که انگار از دماغ فیل افتاده، معمولا بین افرادی که یا وضعیت مالی خوبی دارن و یا تحصیلات دانشگاهی بالایی دارن بیشتر از آدمهای معمولیه.

طبیعی هم هست که اینجوری باشه. اما آیا این توجیه اینکار و رفتارشون هست؟ مطمئنا نه. توی وبلاگ هایی که گهگاهی میخونم یا بعضا توی اینستاگرام تعدادشون زیاده. ولی فکر میکنم پول دلیل عمده باشه. مخصوصا اگه یه عقده زمان بچگی هم با اون آدم باشه.

۲- بین تمام همکارانی که دارم، فقط با چند نفرشون رفت و آمد خانوادگی داریم ولی از بس بحث وضعیت مالی و چیزهایی که مربوط به این موضوعه نقل محافل شده، اشتیاقم‌ برای رفت و آمد باهاشون‌ کمتر شده. همیشه مینالن که اینجوری و اونجوری. یکبار از داشته هامون حرف زدیم؟ از اینکه شاید از خیلی از مردم، وضعیت زندگیمون بهتره؟ فکر نکنم. چون آدما هیچوقت داشته هاشونو نمیبینن. واسه همینه تعرض به حقوق دیگران بین ما آدما زیاده. هیچوقت قانع نیستیم. قناعت با فقر خیلی فرق دارن و ما فرقشون رو نمیفهمیم.