کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

کار دولتی یا آزاد؟

همیشه از بچگی لااقل برای نسل ما بخاطر تعاریفی که خانواده ها داشتن، کار دولتی یک هدف بوده. یعنی اوج موفقیت یک شخص این بوده که کارمند دولت بشه. شایدم اون موقع واقعا اینجوری بوده اما الان خیلی چیزها فرق کرده، مخصوصا موضوع تورم که هر روز مردم و مخصوصا افراد حقوق بگیر مثل کارمندان دولت رو فقیرتر میکنه. به عنوان کسی که ده ساله کارمند دولته میخوام خوبی و بدی های کارمندی رو بگم شاید به درد کسی که میخواد کاری رو شروع کنه، خورد.


بدی های کارمندی:

۱- بی انگیزگی

۲- یکنواختی

۳-احساس فسیل شدن

۴- مشکلات ناشی از تورم

۵- بردگی

۶-دوری از خانواده در بعضی از مشاغل

۷- ترسو شدن

۸- ریسک پذیری پایین

۹-افسردگی


خوبی های کارمندی:

۱-حقوق ثابت 

۲-  تا حدودی امکان برنامه ریزی برای آینده

۳- در کنار خانواده بودن در بعضی از مشاغل


البته اینم بگم که این مقایسه برای شغلیه که من دارم، به عنوان یک کارمند شاغل در منطقه عملیاتی شرکت نفت. شاید توی مشاغل دیگه فرق کنه.

بدون عنوان

گفت: آقای دکتر می‌دونی چی آدمو از پا در میاره؟!
گفتم: چی؟
گفت: یه عضو نفهم توی خانواده که نه میشه بیخیالش بشی بذاری کل اعضا رو به تباهی بکشه، نه هم میشه بیرونش بندازی، در رو روش ببندی!

در این مرداب بی تدبیری، مرگ امید را به تماشا نشسته ایم و بی خیال به زندگی خود ادامه می دهیم...

مرغ همسایه غازه

چند ماه پیش که حادثه کشته شدن اسماعیل هنیه پیش اومد، دولت سه روز عزای عمومی اعلام کرد اما سه روز قبل برای حادثه معدن طبس و کشته شدن ۵۰ نفر آدم، فقط استان خراسان رضوی اعلام عزا کرد.

کاری به اینکه اصلا این اعلام عزاها در عمل هیچ تاثیری ندارن، ندارم ولی اینو میخوام بگم وقتی ارزش یک شخص خارجی بیشتر از ۵۰ نفر هموطن خودت باشه، همین میشه.

 ما مردم رعیتِ رعیت زاده ای بیشتر نیستیم و دیگران دوستن.

سرپرستی

متاسفانه بعد از کش و قوس های زیاد، نامه سرپرستی من رو زدن و سرپرست بودن، خیلی بدتر از چیزیه که تصور میکردم. هرچی سعی کردم فعلا این مسئولیت رو قبول نکنم، نشد و در نهایت گردن من افتاد.

دغدغه های فکریم بیشتر شده، مشکلات کار و سرپرستی داره یکی و یکی شروع میشه:

۱- تمام مدتی که اینجا دارم کار میکنم، سعی کردم هم، همکارانم اذیت نشن و هم رییس و روسای بالاتر کارشون انجام بشه. اما الان هرجوری حساب میکنم، نمیشه هر دو طرف رو راضی نگه داشت.

۲- اون همکارم که واقعا از همه نظر اولویت داره نسبت به من که سرپرست بشه، هنوز هستش و انتقالیش اوکی نشده. موندم با اون چکار کنم. 

۳- میخوام بنای اضافه کار  که از روز اول گذاشته رو خراب کنم، تا حالا اضافه کار بر اساس سابقه و مدرک بوده، میخوام بنا رو بر شایستگی بذارم که هرکی شایسته تره، اضافه کار بیشتری بگیره. مهم نیست سابقه اش ۲۰ سال باشه یا ۲۰ روز. و دربرابر این موضوع حتما همکاران با سابقه بیشتر، گارد میگیرن.

زباله گردی

داشتم مدیریت یادداشت ها رو نگاه  میکردم، دیدم ۶۴ نوشته منتشر شده دارم،۸ نوشته توی چرکنویس و ۴۰۶ نوشته توی زباله. این یعنی حرفهایی که از نظر خودم مزخرفه و به درد بیان کردن نمیخوره بیشتر از حرف هایی که قابل گفتنه. تازه اگه مخاطب حرفهای گفته شده رو مزخرف ندونه.

در حین فرستادن چرکنویس ها به زباله این نوشته رو دیدم. نمیدونم چی میخواستم بنویسم چون فقط در همین حد بود ولی گفتم بذار منتشر کنم که به سرنوشت بقیه نوشته ها دچار نشه.

سواد داشتن و مدرک داشتن، دو مفهوم کاملا متفاوته. اگر بی سوادی، بی شعوری و داشتن مدرک همشون در یک نفر جمع بشه، بدون شک  اون آدم یک فرد مستبد خواهد شد.

بساز بنداز

جدیداً دوستان بساز بنداز دارن زحمت زیادی در حفظ ارتباط نزدیک بین همسایه‌ها میکشن. ولی متاسفانه ما مردم ناشکر و قدرنشناسی هستیم. مثلا توی خونه وقتی فن حمام یا هود آشپزخانه رو روشن کنی، میتونی متوجه بشی همسایه ها غذا چی دارن و یا اینکه آیا غذاشون سوخته یا نه. در مورد توالت که دیگه نگم. حالا به اینکه فن و هود قاعدتا باید برعکس کار کنن و از اینور بو و چربی ببرن بیرون کاری نداریم. یا مثلا میتونی بفهمی که همسایه دیوار به دیوار داره چه کانال تلویزیونی رو میبینه حتی میتونی بفهمی که داره پشت سر کی صحبت میکنه که این باعث میشه دیگه غیبت به حساب نیاد. الکی که نیست میگن همسایه از همسایه ارث میبره، همیشه که ارثیه پول و زمین و ماشین هم نیست، بعضی وقتا دفترچه قسطه.

از همه مهمتر ساختمونا سبک و ضد زلزله ساخته شدن. حالا بماند که با کوچیکترین لرزه ای، نما از بالا میفته و یا دیوارا ترک برمیدارن که اینم به نظرم بخاطر اینه که محبور بشیم نما عوض کنیم و یا دیوارا رو رنگ بزنیم که زندگی از یکنواختی و کرخت بودن دربیاد. چون اگه به انتخاب خودمون باشه که اینکارا رو نمیکنیم. 

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

بدون مقدمه و بدون حاشیه:

فقط سه راه برای پولدار شدن وجود داره:

۱- بابات پولدار باشه

۲- دزد باشی

۳- یک اتفاق خاص و شانس توی زندگیت بیفته

غیر از این سه راه، راهی دیگه ای برای پولدار شدن وجود نداره. اصل مشکل اینجاس که مردم فکر میکنن با سخت کار کردن، پولدار میشن. البته که بستگی داره پولدار شدن رو چی تعریف کنی. ما داریم توی یک گیم که دولت ها و سیاست ها از قبل برامون چیدن، بازی میکنیم و جزیی از اون شخصیت و کاراکتر بازی هستیم که فکر میکنیم تهش قراره اتفاقی بیفته، نخیر دوستان تهش قراره همینجوری تموم بشه. دیگه اینهمه آدم که قبل از ما بودن و کار کردن و جون کندن و تهش هیچی نشدن رو دیدیم. اصلا خود پولدار بودن یک معیار نسبیه. پولدار شدن یعنی شما نسبت به عموم جامعه وضعیت مالی بهتری داشته باشی. یه زمانی کسی که به اندازه یک میلیون پول داشت، پولدار به حساب میومد. میگفتن فلانی میلیونره. الان یک میلیارد هم پول به حساب نمیاد.

مشکل اول  اینجاس که دولت ها دارن تفکر اینکه کار کردن باعث پولدار شدن میشه رو  به مردم القا میکنن. چون خرکار بودن مردم به نفع اوناس. توی یک مزرعه خوب کار کردن کارگر، باعث میشه صاحب زمین منفعت ببره، درسته شاید یک مقداری اون کارگره هم گیرش بیاد که اونم فقط برای اینه که بعد از اینم دوباره خوب کار کنه ولی آیا باعث میشه اون کارگر صاحب زمین بشه؟ 

مشکل دوم اینه که مردم استثناها رو میبینن و فکر میکنن میتونن خودشون جز اون استثناها باشن و تمام عمر براش تلاش میکنن ولی ۹۹ درصدشون شکست خورده سر بر بالین مرگ میذارن.اگه قرار بود همه اون استثنا باشن که اصلا استثنا معنایی نداشت. شنیدین میگن فلانی از طبقه مثلا دوم ساختمون افتاده ولی هیچیش نشده یا فلانی تصادف کرده ولی هیچیش نشده؟ خب چرا شما نمیری همین کارو امتحان کنی؟ چرا خودتو از طبقه دوم ساختمون نمیندازی پایین؟ چطور توی اینجور حادثه ها این جیزا استثنا به حساب میاد و حاضر نیستی ریسکشو قبول کنی، ولی توی موضوع مالی اینهمه تلاش میکنی که جز این استثنا باشی؟  یک عده هم این بین دارن پکیج موفقیت میفروشن. تو اگه موفقیت مردم برات مهمه که نباید بفروشی، اگه هم داری میفروشی یعنی این کاسبیه خب پس موفقیت تو هم در فروش این دوره هاس نه در مطالب دوره. دارن اینقدر قشنگ تلقین میکنن که شما میتونی جز استثناها باشی که آدم دلش هم نمیاد باور نکنه.

در آخر فقط یک چیز میخوام بگم، اگه فکر میکنی حقت باید بیشتر از این باشه برو از صبح تا شب کار کن، هیچی خرج نکن، از حق زن و بچت بزن، واسه قرون قرونش حساب و کتاب کن و اینکه قراره مثلا یک باک بنزین به نفعت باشه برو ۳ ساعت توی صف پمپ بنزین وایسا و غر بزن و در نهایت  وقتی به پیری و ناتوانی رسیدی ازش اگه میتونی استفاده کن و فکر کن که بردی.‌

ولی اگه فکر میکنی زندگی همینه،‌ بشین و از الانت لذت ببر. نه اینکه اصلا به آینده فکر نکنی، فکر کن ولی الانتو فدای آینده ای که شاید هیچوقت وجود نداشته باشه نکن.


پ.ن:

نتونستم همه چیزایی که توی ذهنم بود رو درست و کامل بنویسم چون یا فکرش بد‌موقع میومد توی ذهنم مثلا موقع رانندگی که نمیشد بنویسی و یا اینکه کسی میومد و صحبتی میکرد که نوشتنم قطع میشد و بعد یادم میرفت چی میخواستم بگم.

ماشین

ماشین برادر همسر(مامان باباش براش خریدن) توی یکی از شهرهای استان مجاور، بخاطر سرعت و اینکه به ایست پلیس توجه نکرده، پلیس راه گرفته و برده پارکینگ. دیگه قرار شده چند روز ماشین پارکینگ بخوابه و بعد آزاد کنن. واسه همین ایشون برگشتن به شهر خودمون و امروز قرار شده برن دنبال کار ترخیص.

دیروز همسر زنگ زد که ماشینو میدی به فلانی که بره دنبال کار ماشینش؟ میگم اگه تو بگی بهش بدیم، من حرفی ندارم. گفت که من نمیگم. بعدش گفت که بهت پیام میدم. توی پیام نوشته بود مامانم پیشم نشسته بود و مجبورم کرد که زنگ بزنم ببینم ماشین میدی یا نه چون بابام حاضر نشده ماشین بهش بده و منم راضی نیستم که بهش بدیم، خودشون ماشین ندادن بهش، چرا ما بدیم؟

بعد از ظهر که از سرکار برگشتم و رفتم دنبال همسر، بهش گفتم ببین من دامادی بیشتر نیستم و مطمئنا اونا طرف پسرشونن، من چوب دو سر سوزم. اینو تو باید خودت حلش کنی که دختر این خانواده ای نه اینکه بندازی گردن من.

نمیدونم چرا مخصوصا مامان ها اینقدر پسراشونو لوس میکنن. اینا قراره فردا مستقل زندگی کنن، همه کار میکنین که قند توی دلشون آب نشه، بذارین مسئولیت اشتباه خودشونو قبول کنن خب.

حرکت رو به جلو

یکی از چیزهایی که باعث میشه هنوز امید داشته باشم، ادکلنه. شاید خنده دار به نظر بیاد ولی این واقعیته.