کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

بی انصافی

دیروز باز موضوعی پیش اومد که چند مدته دارم میبینم و خواستم بنویسم اما پشیمون شدم. ولی خوبه همه اینو بدونیم که توهین به اقوام و مردم شهرهای دیگه،کار پسندیده ای نیست. طرف میگه اگه ماها نبودیم و نیومده بودیم شهرتون، شماها الان هیچی نداشتین. یا اون دوستی که توی تهران بزرگ شده، اینجا رو قبرستون ته دنیا میدونه. خب چرا اومدین توی قبرستون؟ برین توی پنت هاوس شهر خودتون زندگی کنین. کسی که شما رو مجبور نکرده بیاین توی این به قول شما قبرستون.

حوصله نوشتن بقیه رو ندارم...

کار

طبق پیش بینی که کردن تا شهریور سال دیگه مخازن اینجا خالی میشه و غیر قابل استخراجه (نمیدونم چقدر این پیش بینی درسته). همین الان هم اینقدر افت فشار داریم که پالایشگاه به مشکل خورده. اتفاقی که بعدش میفته اینه نفرات اینجا به مناطق دیگه منتقل میشن که اغلب جاهایی که نیرو کمه، کار اقماری دارن.

خب یکی از این نفرات منم و من متنفر از کار اقماریم. اون موقع مجرد بودم، زن و بچه ای نبود، خیلی فرق نمیکرد اقماری یا روزکار. حتی اقماری بهترم بود چون بیشتر وقت آزاد داشتم. اما الان این شرایط نیست. منم اون آدمی نیستم که بتونم برم ۱۴ روز توی بیابون کار کنم و ۱۴ روز بچم رو نبینم و حداقل ۱۵ سال رویه این باشه . ولی مشکل اینجاس که دیگه انتقالی نمیدن یه جورایی به اسارت گرفتنمون واسه جاهای دیگه. کسانی که قبلا رفتن، زرنگی کردن و کسانی که مثل من موندن و فکر کردن اتفاقی نمیفته، احتمالا بد باختن.

قاچاق

محل کار ما با ورودی شهر تقریبا ۲۵ کیلومتر فاصله داره و دقیقا همون جاده ای که مسیر قاچاق گازوئیله. واسه همین تقریبا هر چند مدت یکبار عین یکی از فیلم های جنگی که تانک های سوخته کنار جاده ها افتاده بودن، ماشین های سوخته کنار جاده افتادن رو میبینیم. بعضی از ماشین های جزغاله شده رو بعد از چند روز میبرن کنار پاسگاه نیروی انتظامی میندازن و بعضیاشون همینجوری رها شدن و حتی بعد از یکسال هم کسی سروقتش نمیاد.

اصل مشکل اینه که توی جاده ی یک طرفه بیرون شهر که سرعت مجاز ۱۱۰ هستش، یهو میبینی چند تا ماشین عین قطار پشت سرهم و با سرعت سرسام آور دارن جاده رو برعکس و خلاف میان و شما هم چون انتظار اینو نداری، شاید تصادف کنی و احتمالا در آتیش گازوئیل بسوزی و تا آتش نشانی از شهر بیاد، فقط سگک کمربندت ازت میمونه.

 تقریبا ۲ سال قبل از کسی در مورد درآمد این کار پرسیدم، اون موقع میگفت که هر سرویس که انجام بدن تقریبا ۵ میلیون براشون درآمد داره و معمولا ۲ سرویس در شبانه روز انجام میدن و بعضیا حتی ۳ سرویس.

امروز که داشتم سرکار میومدم، ظاهرا به این دوستان قاچاقچی گفته بودن که پلیس راه رو بستن و دارن بازرسی میکنن، در نتیجه امروز از اون روزهای خلاف اومدن بود که ۱۰ یا ۱۵ ماشین داشتن جاده رو برعکس میومدن. با خودم فکر میکردن، این افراد دیگه نمیتونن کاری دیگه انجام بدن، شما فکر کن ماهی ۳۰۰ میلیون (تازه نرخ دوسال قبل)درآمد داری بعد بهت بگن اینکارو ول کن برو کارگری کن و اصلا دوبرابر حقوق اداره کار بهت میدیم، اصلا شدنیه؟ طرف زندگیش رو با ماهی ۳۰۰ میلیون و ۵۰۰ میلیون داره میگذرونه چطور میتونه الان مثلا با ماهی ۲۰ میلیون اصلا ۳۰ میلیون زندگی کنه؟

یک جزیره کوچیکی هست به اسم خصب دقیقا سر دماغه امارات اما جز خاک عمان به حساب میاد، قبلا که هیچ وارداتی نداشتیم منظورم زمان ویدیو های نوار کوچیک و نوار بزرگ و برگ سبز و اینجور چیزاس. احتمالا خیلیا یادشون باشه و البته خیلیا هم نه. اون موقع ۳ تا از دایی های من کارشون قاچاق بود، از اینور گوسفند میبردن خصب و از اونور ویدیو، تلوزیون، ضبط کاست و اینجور چیزا میووردن. پدر بزرگم بارها ازشون خواست که اینکارو ول کنن و بیان کار کارمندی کارگری کنن اما هیچوقت داییام قبول نکردن به قول خودشون که میگفتن ما پول توی گونی میاریم خونه، اصلا مگه میتونیم کارگری کار کنیم. چون دو نفر دو نفر با قایق میرفتن، تنها چیزی که پدربزرگم تونست انجام بده این بود که اجازه نده دونفرشون با هم باشن. یعنی توی هر قایق یکیش دایی من بود یکی، شخص دیگه. میگفت من که نمیتونم شما رو منصرف کنم ولی اگه قراره قایق غرق بشه یا تیر بخورین، لااقل یکیتون کشته بشه.

خلاصه در نهایت از این کارها دایی های من خیری نبردن و گرفتنشون، پولشون رفت، قایق هاشون رفت، زندگیشون رفت و رسیدن صفر. و از همون صفر به ناچار با کارگری شروع کردن و الان حسرت گذشته رو دارن.

واقعا راه سالمی برای یک شبه پولدار شدن وجود نداره...

پ.ن:

البته  اون موقع برای من  که تنها نوه خانواده بودم بد نبود، مثلا زمانی که همه جامدادی معمولی داشتن، من جامدادی داشتم که واسه مثلا پاک کن، تراش، مداد رنگی، اینها همش جای مخصوصی داشت و هر کدوم دکمه مخصوص خودش که وقتی فشار میدادی فقط همون میومد بیرون. چیزهایی داشتم که کسی تا به حال ندیده بود و اون موقع توی مدرسه فخر فروشی میکردم  همین قدر بی ظرفیت و تازه به دوران رسیده بودم

انصراف

دیروز رفتم دانشگاه کارای انصرافمو انجام بدم. کارت دانشجویی تحویل مسئولش دادم گفتش که برات نوشتن لغو آموزش رایگان. گفتم خب یعنی چی؟ گفتش که باید هزینه رو پرداخت کنی. پرسیدم چقدره؟ گفت تقریبا نزدیک ۵۰ میلیون. گفتم خب من این پول رو توی این شرایط اقتصادی نه دارم و نه میتونم بدم. اینقدر زندگیم چاله چوله داره که اگه داشته باشمم باید صرف موضوعات مهمتر کنم. تازه من که با میل خودم انصراف ندادم. مجبور شدم. مدیر گروه نوشته با ادامه تحصیل موافق نیست. 

گفتم اگه مدرکی که بهتون تحویل دادم رو نخوام چی؟ گفتش هیچی مدرکت اینجا گرو میمونه. گفتم خب مدرکم رو نمیخوام. گفتش چی تحویل دادی؟ گفتم اصل دانشنامه.  گفت حالا بذار من پروندت رو بررسی کنم.

ناراحت

نمیدونم وبلاگ دستنبو زاده های من که نویسنده ش رو با نام مریم مامان سپهر مشناسین رو میخونین یا نه. دوماهه که آپدیت نشده، کانال تلگرامش هم همینطور. 

امروز شنیدم که متاسفانه فوت شدن. علت فوت رو نمیدونم. یک وبلاگ از یکی از دوستان بود که بنده خدا سرطان داشت و بعضا از بیماریش میگفت، توی نوشته هاش روحیه داشت اما یک روز صبح طبق معمول که وبلاگش رو باز کردم که بخونم دیدم نوشته عمو ... رفت. ظاهرا یکی از بستگانش این آخرین پست رو گذاشته بود و وبلاگ برای همیشه بسته شد.


بحث های سر صبحی

امروز سرکار مثل تمام روزهای دیگه جلسه بحث در مورد موضوعات سیاسی، اقتصادی، نظامی، جغرافیای خاورمیانه، حماس، اخوان المسلمین، قطر و .... هست.

 ولی تفاوتش با بقیه روزها اینه امروز جلسه زودتر شروع شده. معمولا اینجوریه که دوستان و همکاران بعد از خوردن قهوه انرژیشون زیاد میشه و شروع به مباحثه میکنن. رییس جلسه و رییس شورای امنیت شرکت، جناب رییس واحد خودمون هستن که به اندازه چرچیل تجربه سیاسی دارن. حتی در فامیلی هم شباهتی به چرچیل دارن.یکی از جملاتی که امروز رئیس از روی علم و آگاهی فرمودن و خیلی جالب بود این بود که« ترامپ اصلا بلد نیست». فعلا دادیم این جمله رو با آب طلا که نه ولی با آب آهن زنگ زده بنویسن و بزنیم سردر شرکت. حالا اینکه ترامپ چی رو بلد نیست والا من اصلا نفهمیدم.فقط یه چیزی رو فهمیدم که این اعضای دائم شورای امنیت شرکت، از کابینه اسرائیل بیشتر به نتانیاهو اعتقاد دارن.

سوالات سر صبحی

آیا از زندگی خودمون راضی هستیم؟

 آیا قربانی کردن زمانی برای زمان دیگه کار درستیه؟

تا الان عمرمون فهمیدیم از زندگی چی میخواستیم؟ بهشون رسیدیم؟

از این به بعد میدونیم چه میخوایم؟

۵ شهریور

چهارشنبه ها ساعت کاری به جای ۴ تا ۳ هست و همین بک ساعت فرصت خوبیه که توی خونه بشه یک چرت زد تا خستگی یک هفته از تن آدم در بره.

دیروز در حالی که خواب بودم، همسر اومد منو از خواب بیدار کرد و گفتش که یک کار خیلی بد کردم. گفتم چکار؟ گفتش که ماشینو زدم به ستون کنار درب پارکینگ. گفتم خب حالا که دیگه خورده، خیلی خراب شده؟ گفت نمیدونم، کاپوت خراب شده. برو نگاه کن چجوریه. گفتم فعلا ولش کن بعدا میرم واسه این منو از خواب بیدار کردی؟ خب بعدا میگفتی. خلاصه که اینقدر اصرار کرد رفتم دیدم که فقط کاپوت نیست، قلاب بکسل گرفته گوشه دیوار و کج شده. همسر اومد توی پارکینگ گفتش خیلی خراب شده؟ گفتم قلاب بکسل هم کج شده. دیدم خیلی ناراحته. بهش گفتم پیش میاد من خودمم ماشین بابام رو اینقدر به اینور و اونور زدم تا رانندگی یاد گرفتم.

دیگه ماشینو بردم صافکاری گفتش که با pdr در میاد و قوطی که قلاب بکسل از شاسی بهش وصل شده اونم کج شده که باید سپر رو باز کنم و صاف کنم. پرسید ماشین بی رنگه؟ گفتم آره. گفتش که این یه تیکه اندازه دوتا سکه که رنگش رفته دیگه چاره ای نیست باید رنگ بشه.

دیروز گذشت و امروز صبح وقتی از خواب بیدار شد دیدم سرحال نیست، ازش پرسیدم چرا سرحال نیستی، سرت درد میکنه؟ گفتش که دیشب نتونستم بخوابم با خوابم نمیبرد یا خواب ماشین میدیدم. بهش گفتم فکر نکن فدای سرت. پیش میاد دیگه. گفتش دیگه پشت فرمون نمیشینم، گفتم نه اتفاقا باید بشینی، قرار نیست با یه اتفاق آدم باخت بده.

البته ناگفته نماند ته دل خودمم خیلی ناراحت بودم، نه بخاطر کاپوت ماشین، بخاطر اون سر شاسی که الان بخوایم ماشین رو عوض کنیم خیلی افت داره. و میخواستیم کم کم ماشین رو عوض کنیم و الان عملا نمیشه. ولی خب سعی کردم ظاهرم نشون ندم.

بیماری همکار

همکاری داریم که چند ماهه مشکل کمردرد و درد کتف و  اینجور چیزها داشت. هرچی دکتر مرتبط با دردش بود، رفت. فیزیوتراپی رفت و خوب نشد. چند هفته پیش به تهران اعزام شد و الان مشخص شده سرطان داره و الان داری شیمی درمانی میشه.

از روزی که خبر رو شنیدم همش توی فکرمه. نمیدونم چرا اینجور نتونستن تشخیص بدن. پریروز بهش زنگ زدم، امیدوارم بتونه شکستش بده و خوب بشه.

منفعت

این جمله رو قبلا اینجا نوشتم ولی چون خیلی پیش میاد توی دلم مونده و باز مینویسم:

آدم باید به یک اصولی معتقد باشه و اون اصول نباید منفعت طلبی باشه. چون بعضی وقتا برای رسیدن و یا حفظ اصولی که آدم داره، باید قربانی بده. قربانی میتونه هزینه مالی باشه، میتونه وقت باشه و شاید چیزهای دیگه.

 کسی که اصولش منفعت شخصی باشه، اونم حاضره برای اصولش قربانی بده و قضیه دقیقا از همینجا خطرناک میشه و چون اصول اون آدم، منفعت طلبیه. پس همه چیز میتونه فدای منفعت بشه حتی انسانیت. چیزی که وجه مشترک تمام دیکتاتورهای تاریخه. بسته به موقعیتی که داره، بسته به قدرتی که داره میتونه هیتلر و نتانیاهو بشه و یا بابایی که کنترل کولر و تلوزیون دستشه.

این نوشته بیشتر مربوط به همکارانم هست که بعضا به اندازه طول یک استخر المپیکی زیرآبی میرن. اما چون احتمالا هیچ کدومشون اینجا رو نمیخونن، تاثیری نداره. البته مستقیما هم بهشون گفتم ولی بعضیاشون کارشون رو غلط نمیدونن که هیچ، به خودشون افتخار هم میکنن.

شاعر برای آن کس که نداند و نخواهد که بداند، چیزی نگفته.

بعضی وقتا یک جمله ای هست که بهشون میگم که خیلی هم مودبانه نیست ولی چون احتمال داره تاثیرش براشون بیشتر باشه میگم که هیچ تاثیری هم نداره و الان بیشتر برام شده ادای دین، واسه همین ترجیح میدم اینجا ننویسم.