کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

بو

صبح که ماشین اومد دنبالم که بیام سرکار، توی ماشین که نشستم راننده گفت هر روز که میای میشینی ماشین، بوی بهشت میاد. اولش نفهمیدم چی میگه. بعد از چند لحظه فهمیدم منظورش ادکلنه. منم چیزی نگفتم.

 ولی واقعا ادکلن نعمتی از نعمت های خداس. یادم نمیاد آخرین باری که ادکلن نزده از خونه رفتم بیرون کی بوده. همیشه به قول این مجریا یه آلترناتیو دارم اما فقط برای اینه که بی بو نباشم.

 یکی از دغدغه هام و ناراحتیام زمانیه که ادکلنم رو به اتمامه. باید برم تا بازار که اونور شهره. البته ناگفته نماند خود پروسه ادکلن خریدن هم داستان داره چون توی مغازه ادکلن فروشی کلا مشام از کار میفته و آدم گیج میزنه.

خلاصه که ادکلن بزنین نه برای لذت بردن دیگران. برای اینکه خودتون حس خوب و بهتری داشته باشین، برای اینکه زندگی زیباتر بشه..

فامیل نزدیک اما هزار سال غریبه

هرچی بیشتر به گذشته فکر میکنم، تصورم نسبت بهش بیشتر عوض میشه. قبلا فکر میکردم خیلی از حرفها از دلسوزیه اما هرچی‌ بیشتر از گذشته فاصله میگیریم و شناختم نسبت به بعضی افراد بیشتر میشه، نظرم هم به همون نسبت بیشتر عوض میشه. الان به پدرم حق میدم. اون خواهرش و برادرش و بچه هاشون رو میشناخت، اما ماها شناختی نداشتیم. میدونست کسانی نیستن که بشه بهشون اعتماد و تکیه کرد. اونقدری که حق پدرم بود، بهش احترام نه گذاشتن و نه بچه هاشون میذارن. یه نمونه بخوام بگم اینه که پدربزرگ من ۲ زن داشته. زن اولش ۳ تا بچه داشته، عمو و دوتا عمه هام که همشون فوت شدن و وراثشون با سینه های ستبر موجودن. زن دومش میشه مادر بزرگ من  که تنها یک فرزند داشته که پدرم بوده. خونه و زمینی که مادربزرگم توش زندگی‌ میکرده، پدربزرگم به عنوان مهریه داده بود به مادربزرگم که بعد از فوتش تمام و کمال رسیده به پدرم. پدر من برای اینکه اونا شاید از لحاظ مالی ضعیفن یا هرچی که من نمیدونم، به پیشنهاد خودش گفت من این زمین و خونه رو با اینکه حقمه، اینجوری نمیخوام. اصلا مهریه مادرم هیچی. این زمین رو بین هممون تقسیم میکنیم. بماند که با استقبال عجیب و غریبشون واقع شد. الان ادعای ارث و میراث بابت یک زمین دیگه دارن که پدرم از پدربزرگم  قبل از انقلاب در زمانی که پدربزرگم زنده بود خریده. میگن ما قبول نداریم. پدرم میگه این زمین اصلا ارث نبوده، وقتی زنده بود من ۲۱هزار تومن خریدم. میگن نه. ما نمیذاریم حقمون رو بخورین. زن عموم میگه حق بچه های منه. یکی بهش گفته فلانی مگه تو نمیگفتی وقتی شوهرت فوت شد، عموی بچه هات (پدر من)هر ماه نصف حقوقشو میاورد و بهت میداد که بتونی‌ زندگی کنی؟ اینا رو یادت رفته؟ مطمئنا جوابی نداشته بگه اما بازم ادعاهایی که این زمین حق ماست رو دارن.

خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.

با تاخیر ۵/۵/۵

موجودات جالبی هستیم که هر روز داره تعدادمونم بیشتر میشه. درگیر یه مشت خزعبلات بیهوده و بی مصرف. امسال درگیر تاریخ ۵ مرداد ۱۴۰۵، سال دیگه ۶ شهریور ۱۴۰۶ و همینجوری برو بالا. که چی بشه؟ کجا رو با این تاریخ گرفتیم؟ کی رو نجات دادیم؟ توی تاریخ و ساعتی که هیچ ارزشی نداره گیر کردیم. طرف بچه ۷ ماهشو سزارین میکنه که تاریخ رند بشه. حالا هم شد، اتفاقی افتاد؟ تاریخ تولد من و میلیون ها آدم دیگه هم رند نیست. اتفاقی افتاد؟ ولی واسه بچه تو شاید هزاران اتفاق بیفته. فردا بزرگ شد میگه مامان ممنونم که منو توی تاریخ رند به دنیا اووردی؟ آره حتما. تف هم توی صورتت نمیندازه.

طرف برمیگرده میگه برام مهمه تاریخ عقد، تاریخ عروسی، تاریخ تولد بچه، تاریخ آشنایی، تاریخ اولین و هزار کوفت و زهرمار دیگه رند باشه. میخوام خاص باشم. آره خاص باش. خاص بودن به شعوره نه به تاریخ. شعور که نداری، حداقل تاریخشو داشته باش که یادت بمونه.

اینا اگه رند نباشه چی میشه؟ کدوم یکی از ماها برمیگردیم و تاریخ ازدواجمون و تولد بچمونو مرور میکنیم؟ توی تجملات گیر کردیم. تجملاتی که خودش بی ارزشه ما هم یه بی ارزشی دیگه هم بهش اضافه کردیم. یا برای ازدواج طرف تا خرخره زیر قرضه. حاضره زندگیش چند سال بیفته که مثلا فلان و چنان باشه. برو از تمام کسانی از ازدواج کردن بپرس، روزی چند بار فیلم عروسیتو نگاه میکنی؟ ماهی چند بار؟ سالی چندبار؟ اصلا آخرین باری که دیدی کی بوده؟ اصلا آخرین باری که مراسم عروسیت توی ذهنت مرور شده کی بوده؟ 

نمیدونم داریم به کجا میریم ولی مطمئنا مقصدمون خیلی خوب نیست.

پست الکی

۱- اینکه آدم خودشو همیشه بالاتر از دیگران ببینه و جوری رفتار کنه که انگار از دماغ فیل افتاده، معمولا بین افرادی که یا وضعیت مالی خوبی دارن و یا تحصیلات دانشگاهی بالایی دارن بیشتر از آدمهای معمولیه.

طبیعی هم هست که اینجوری باشه. اما آیا این توجیه اینکار و رفتارشون هست؟ مطمئنا نه. توی وبلاگ هایی که گهگاهی میخونم یا بعضا توی اینستاگرام تعدادشون زیاده. ولی فکر میکنم پول دلیل عمده باشه. مخصوصا اگه یه عقده زمان بچگی هم با اون آدم باشه.

۲- بین تمام همکارانی که دارم، فقط با چند نفرشون رفت و آمد خانوادگی داریم ولی از بس بحث وضعیت مالی و چیزهایی که مربوط به این موضوعه نقل محافل شده، اشتیاقم‌ برای رفت و آمد باهاشون‌ کمتر شده. همیشه مینالن که اینجوری و اونجوری. یکبار از داشته هامون حرف زدیم؟ از اینکه شاید از خیلی از مردم، وضعیت زندگیمون بهتره؟ فکر نکنم. چون آدما هیچوقت داشته هاشونو نمیبینن. واسه همینه تعرض به حقوق دیگران بین ما آدما زیاده. هیچوقت قانع نیستیم. قناعت با فقر خیلی فرق دارن و ما فرقشون رو نمیفهمیم.

باگ

یکی از خصلت های انسان قضاوت کردنه که البته به نسبت آدمهای هر جامعه، کم و زیاد داره. یه جایی بیشتر یه جایی کمتر.

مثلا نمیتونیم چیزهایی رو که میبینیم رو بدون اینکه قضاوت کنیم ازشون رد بشیم. ظاهر آدما، اوضاع مالیشون، تیپ و لباس و پوشیدنشون.

شاید خود قضاوت اینقدرا فاجعه نباشه، اما فاجعه جاییه که به قضاوتامون، ارزش میدیم و بر اون اساس رابطمون با اطرافیان شکل میگیره.

مثلا کسی رو میبینیم که ظاهری داره که از نظر ما شلخته س، و یا برعکسش خیلی خوشتیپه. توی روابط با این دو نفر، ترجیحمون اینه با اونی باشیم که خوشتیپه. بدون اینکه بدونیم چی توی فکرشون میگذره، شخصیتشون، نوع نگاهشون به زندگی چجوریه. 

تمام چیزهایی که گفتم ایراد گرفتن نبود. باگ انسانه و البته این باگ تفاوت بین آدمها رو رقم میزنه. 

ادامه قرار

چرا دیگه هیچی عادی نیست؟ کلا بعد از حوادث دی ماه، خیلی چیزها تغییر کرد. لااقل برای ما، قسمتی از زندگی و زنده بودن از بین رفت. جنگ هم مزید بر علت شد. 

بعد از دی، مردم دو دسته شدن. شدن موافق و مخالف. اما کاری که جنگ با ما کرد این بود، که اون مخالفین و کسانی که دل خوشی از این وضعیت نداشتن، خودشونم به دو دسته مخالفین و موافقین جنگ تقسیم بشن.

به نظرم مظلوم ترین مردم، کسانی بودن که هم‌مخالف این نظام بودن و هم مخالف جنگ. احتمالا تعدادشون هم اقلیت به حساب میاد. واسه این گروه یه جورایی زندگی تموم شده. دیگه شادی خاصی وجود نداره. خیلی حس دوگانس، توضیح دادنش خیلی سخته. معامله باخت باخت به حساب میاد. ناامیدی از اینجا نشاءت میگیره. 

دنیای موازی

در زمان خرابی بلاگ اسکای یه وبلاگی توی یکی دیگه از سایت های داخلی ساختم، الان حس آدمی دارم که عاشق دو نفره و میخواد هر دوشون‌ رو نگه داره، جوری که هیچ کدومشون نفهمن‌ کسی دیگه هم هست. اما نه شدنیه و نه انرژیشو داره. 

سوال اینجاس:  باید به عشق اول بیشتر توجه کرد یا به عشق جدید؟

بازگشت بلاگ اسکای

نهایتا بلاگ اسکای برگشت و چیزی که من متوجه شدم اینه که بیشتر از اینکه علاقه به نوشتن داشته باشم، حرفی برای گفتن ندارم. 

فکر میکردم بعد از چند ماه، خیلی حرفای نگفته مونده اما واقعا اینجوری نیست. بیشتر خستگی و ناامیدی از آینده مونده تا حرف جدید. هرجوری نگاه میکنی آینده ای نمیبینی.

مثل راهرویی میمونه که روبروش دره بزرگیه  و از پشت سر دیوار در حال نزدیک شدنه و این راهرو هی کوچیکتر و کوچیکتر میشه تا جایی که به درون دره پرت میشی و عاقبتت نامشخصه. فکر میکنم این دیوار خیلی خیلی نزدیک شده.

چیزی که آدمای دور و بر میبینن، خود واقعیت نیستی. میخندی، شوخی میکنی، جوک میگی، خاطرات خنده دار مینویسی اما هیچ کدوم اون توی واقعی نیست. این نقابه که داره جای تو حرف میزنه و زیر این نقاب چهره واقعیت پنهان شده و هیچ کسی حتی نزدیکترین آدما بهت اونو نمیبینن و قرار نیست ببینن. کسی به کسی کمک نمیکنه و خودت باید از پس خودت بر بیای. زندگی ادامه داره و باید ادامه بدی.

دیگه اون فراز و نشیب چند سال قبل وجود نداره. اتفاقات دور و بر نه اونقدر ناراحتت میکنن و نه اونقدر خوشحال. مثل یک ولتاژ DC که دیگه مثل AC موج سینوسی نداره و انتگرالش صفر نیست. مساحت زیر نمودار یک عدد ثابته و شاید گهگاهی یک ریپل کوچیک مقداری این ولتاژ رو کم و زیاد کنه اما توی فرکانس های بالا این ریپل کوچیک حرفی برای گفتن نداره.

بازگشت (روزهای خوب میان حتی اگه اون روز ما نباشیم)

خب بعد ۵۶ ساعت، سفر منم تموم شد و به خونه برگشتم.

با سر و صدای جنگ و انفجار و هواپیماهایی که هیچ کدومشون باعث ایجاد حس امنیت و آسایش نمیشن، خیلی غریبم.

امیدوارم این روزها به سرعت بگذرن و فارغ از خواست طرفین، نتیجه چیزی جز رفاه، آسایش و آرامش مردم نباشه.

با اینکه سفر زمینی با اتوبوس، سفر سختی به حساب میاد، اما قشنگی های خودشو هم‌ داره. مخصوصا اینکه میتونی طبیعت اطراف رو ببینی. توی مسیر برگشت از بهبهان رد شدیم. قبلا از بهبهان گذر کرده بودم اما همیشه شب بود و هیچوقت طبیعتش رو ندیده بودم. اما پریروز برای اولین بار در هنگام روز بهبهان و طبیعت اطرافش رو دیدم. چقدر قشنگ بود. البته که هوای بارندگی هم لذت دیدنش رو دوچندان میکرد.

و برعکس چقدر دلم به حال خرمشهر و آبادان سوخت. شهرهایی که همونجور که از اسمشون پیداست به واسطه نفت و وجود غربیها زمانی جزو با امکانات ترین و مدرن ترین شهر های ایران بودن. اما جنگ کاری باهاشون کرد که دیگه هیچوقت رونق نگرفتن. و فقط با مقایسه الانشون با گذشتشون میشه به این موضوع پی برد که جنگ چقدر میتونه برای یک شهر و کشور فاجعه آمیز باشه...

آپدیت

دو هفته پیش یک‌ مسافرت تقریبا یهویی خارج از کشور برام پیش اومد و فکر البته نمیکردم دقیقا فردای روزی که من ایران نیستم جنگ بشه.

دوری و بی خبری از خانواده به دلیل قطعی اینترنت و  خبرهای بمباران که هر رسانه ای شنیده میشد، تجربه تلخی برام رقم زد. چقدر هم تلخ بود، چقدر برای خانوادم، فرزندم گریه کردم، ترس از اینکه براشون اتفاقی بیفته، ترس از اینکه دیگه نبینمشون. حادثه میناب که پیش اومد و خبرش رو دیدم و اون بچه های معصوم که بی گناه کشته شدن و ناخودآگاه همزاد پنداری که آدم‌ با پدر و مادرهاشون میکنه، خیلی وحشتناک بود.

و الانم هنوز به خونه نرسیدم با اینکه بیشتر از ۴۸ ساعته توی اتوبوسم و دارم توی اتوبوس مینویسم. برای رسیدن به ایران ۳ اتوبوس عوض کردیم و از کشور عراق هم گذر کردیم با اینکه عراق اصلا جزئی از مسافرت ما نبود.

خدایا کشورمون رو کشور امن قرار بده.