خداوند انسان را آزاد خلق کرد و در انتخاب هم آزاد گذاشت. این ما هستیم که انتخاب می کنیم با شرافت زندگی کنیم یا بی شرف باشیم ، و عده ای از انسانها، بی شرف بودن رو انتخاب می کنن.
هر روز بیشتر به این یقین میرسم که بعضیا توی سرشون جای مغز، پِهِنه. یه عده که دارن منفعت میبرن واسه همین چشمشون رو روی واقعیت بستن. خیلی هم منطقیه. منفعتش توی نپذیرفتنه. اما یه عده واقعا گاون. یعنی حتی ساندیس خور هم نیستن.
اینهمه کشتار رو ندیدی؟ اینهمه قتل و جنایت رو ندیدی؟ اون شبی که من بیمارستان پیش برادر همسر بودم، بالای ۱۰ نفر روز فقط از اورژانس بردن سردخونه. حالا دیگه بعدش چند نفر فوت شدن، فرداش چه خبر بوده، من نمیدونم. اورژانس بیمارستان عین فیلم های جنگی که نشون میده مجروح اینور و اونور ریختن بود. تا جایی که مجروحین روی صندلی و زمین بودن.مسئول پذیرش سردخونه میگفت اینقدر تعداد متوفی زیاده که مجبور شدیم سردخونه ای که یکسال خاموش بوده رو روشن کنیم.
جالب اینجاس که بیمارستان آماده باش بوده اما تلفن ها رو قطع کردن. یعنی مثلا بیمارستانی که ۴ تا اتاق عمل داره، یک اتاقش خالی بوده چون جراح نداشتن. نتونستن به جراح خبر بدن که بیاد عمل کنه. خود رئیس بیمارستان توی اتاق عمل بوده. یا یک جراح از ساعت ۱۲ شب تا ۱۰ صبح توی اتاق عمل بوده و داشته عمل میکرده، جوری که پرستارا میگفتن این بنده خدا گفته دیگه از خستگی توان ایستادن ندارم، اما بازم میمونم و تا جایی که بتونم به عمل کردن ادامه میدم. یکی از بستگان که پزشکه میگفت به بیمارستان ها اعلام کرده بودن که کسانی که تیر خوردن رو پذیرش نکنه، اما همین رئیس بیمارستان پای تمام عواقب احتمالیش وایساد و زیر بار نرفت. یه عده برای کشتن پول میگیرن و یک عده برای نجات دادن زحمت میکشن. خدا پدر و مادر کادر درمان رو بیامرزه. این دو روز با چشم خودم دیدم چه زحمتی کشیدن، چقدر بخاطر جوون هامون که پرپر شدن، گریه کردن.
بعد از یک روز این در و اون در زدن برای گرفتن مجوز دادستان برای ترخیص، بلاخره یکشنبه برادرِ همسر رو با تمام اون ساچمه هایی که به سینه و دست و پا اصابت کرده بود، به خاک سپردیم.
انتظارات آدما از یک سیستم، مخصوصا سیستم دولتی باید معقول باشه. توی یک سیستم و اداره دولتی چند اصل وجود داره که خیلی مهم هستن ولی بعضا کارمندان رعایت نمیکنن و دودش توی چشمشون میره:
۱- اداره، خانواده نیست و رئیس یک اداره، پدر نیست. یعنی چی؟ یعنی اینکه وقتی شما یک آدم از زیر کار در رو هستید، انتظار نداشته باشید که رئیس چشم پوشی کنه. اشتباه تاوان داره.
۲- توی یک سیستم دولتی، محدودیت منابع مالی وجود نداره. یعنی اگه شما فکر می کنین با کم کاری میتونین یک سیستم رو محتاج خودتون کنین، باید به عرضتون برسونم سخخخت در اشتباهین. توی یک اداره دولتی اگه شده چندین برابر هزینه کنن، پیمانکار بگیرن، منت کسی رو نمیکشن. یعنی شما محتاج سیستم هستید نه سیستم محتاج شما.
۳- لج افتادن با رئیس، میتونه آینده شغلی شما تا روز بازنشستگیتون رو تحت الشعاع قرار بده. فقط کافیه یه وارنینگ توی پروندتون درج بشه. اونوقت مثل دانش آموزی که نمره انضباطشو پایین گرفته، هیچ کجا شما رو نمیخوان.
۴- توی یک سیستم دولتی، همیشه نفرات بر اساس شایستگی رشد نمیکنن. ممکنه شما فکر کنین، فلان جایگاه رو باید شما بگیرین، اما بدن به کسی دیگه و هزاران دلیل بیارن که شما مناسب اون جایگاه نیستین. اونوقت احتمالا شما راه شماره ۲ رو در پیش میگیرین و در نهایت به سرنوشت شماره ۳ دچار میشین.
به نظرم از همه مهمتر شماره دو هستش.
دیروز باز موضوعی پیش اومد که چند مدته دارم میبینم و خواستم بنویسم اما پشیمون شدم. ولی خوبه همه اینو بدونیم که توهین به اقوام و مردم شهرهای دیگه،کار پسندیده ای نیست. طرف میگه اگه ماها نبودیم و نیومده بودیم شهرتون، شماها الان هیچی نداشتین. یا اون دوستی که توی تهران بزرگ شده، اینجا رو قبرستون ته دنیا میدونه. خب چرا اومدین توی قبرستون؟ برین توی پنت هاوس شهر خودتون زندگی کنین. کسی که شما رو مجبور نکرده بیاین توی این به قول شما قبرستون.
حوصله نوشتن بقیه رو ندارم...
طبق پیش بینی که کردن تا شهریور سال دیگه مخازن اینجا خالی میشه و غیر قابل استخراجه (نمیدونم چقدر این پیش بینی درسته). همین الان هم اینقدر افت فشار داریم که پالایشگاه به مشکل خورده. اتفاقی که بعدش میفته اینه نفرات اینجا به مناطق دیگه منتقل میشن که اغلب جاهایی که نیرو کمه، کار اقماری دارن.
خب یکی از این نفرات منم و من متنفر از کار اقماریم. اون موقع مجرد بودم، زن و بچه ای نبود، خیلی فرق نمیکرد اقماری یا روزکار. حتی اقماری بهترم بود چون بیشتر وقت آزاد داشتم. اما الان این شرایط نیست. منم اون آدمی نیستم که بتونم برم ۱۴ روز توی بیابون کار کنم و ۱۴ روز بچم رو نبینم و حداقل ۱۵ سال رویه این باشه . ولی مشکل اینجاس که دیگه انتقالی نمیدن یه جورایی به اسارت گرفتنمون واسه جاهای دیگه. کسانی که قبلا رفتن، زرنگی کردن و کسانی که مثل من موندن و فکر کردن اتفاقی نمیفته، احتمالا بد باختن.
محل کار ما با ورودی شهر تقریبا ۲۵ کیلومتر فاصله داره و دقیقا همون جاده ای که مسیر قاچاق گازوئیله. واسه همین تقریبا هر چند مدت یکبار عین یکی از فیلم های جنگی که تانک های سوخته کنار جاده ها افتاده بودن، ماشین های سوخته کنار جاده افتادن رو میبینیم. بعضی از ماشین های جزغاله شده رو بعد از چند روز میبرن کنار پاسگاه نیروی انتظامی میندازن و بعضیاشون همینجوری رها شدن و حتی بعد از یکسال هم کسی سروقتش نمیاد.
اصل مشکل اینه که توی جاده ی یک طرفه بیرون شهر که سرعت مجاز ۱۱۰ هستش، یهو میبینی چند تا ماشین عین قطار پشت سرهم و با سرعت سرسام آور دارن جاده رو برعکس و خلاف میان و شما هم چون انتظار اینو نداری، شاید تصادف کنی و احتمالا در آتیش گازوئیل بسوزی و تا آتش نشانی از شهر بیاد، فقط سگک کمربندت ازت میمونه.
تقریبا ۲ سال قبل از کسی در مورد درآمد این کار پرسیدم، اون موقع میگفت که هر سرویس که انجام بدن تقریبا ۵ میلیون براشون درآمد داره و معمولا ۲ سرویس در شبانه روز انجام میدن و بعضیا حتی ۳ سرویس.
امروز که داشتم سرکار میومدم، ظاهرا به این دوستان قاچاقچی گفته بودن که پلیس راه رو بستن و دارن بازرسی میکنن، در نتیجه امروز از اون روزهای خلاف اومدن بود که ۱۰ یا ۱۵ ماشین داشتن جاده رو برعکس میومدن. با خودم فکر میکردن، این افراد دیگه نمیتونن کاری دیگه انجام بدن، شما فکر کن ماهی ۳۰۰ میلیون (تازه نرخ دوسال قبل)درآمد داری بعد بهت بگن اینکارو ول کن برو کارگری کن و اصلا دوبرابر حقوق اداره کار بهت میدیم، اصلا شدنیه؟ طرف زندگیش رو با ماهی ۳۰۰ میلیون و ۵۰۰ میلیون داره میگذرونه چطور میتونه الان مثلا با ماهی ۲۰ میلیون اصلا ۳۰ میلیون زندگی کنه؟
یک جزیره کوچیکی هست به اسم خصب دقیقا سر دماغه امارات اما جز خاک عمان به حساب میاد، قبلا که هیچ وارداتی نداشتیم منظورم زمان ویدیو های نوار کوچیک و نوار بزرگ و برگ سبز و اینجور چیزاس. احتمالا خیلیا یادشون باشه و البته خیلیا هم نه. اون موقع ۳ تا از دایی های من کارشون قاچاق بود، از اینور گوسفند میبردن خصب و از اونور ویدیو، تلوزیون، ضبط کاست و اینجور چیزا میووردن. پدر بزرگم بارها ازشون خواست که اینکارو ول کنن و بیان کار کارمندی کارگری کنن اما هیچوقت داییام قبول نکردن به قول خودشون که میگفتن ما پول توی گونی میاریم خونه، اصلا مگه میتونیم کارگری کار کنیم. چون دو نفر دو نفر با قایق میرفتن، تنها چیزی که پدربزرگم تونست انجام بده این بود که اجازه نده دونفرشون با هم باشن. یعنی توی هر قایق یکیش دایی من بود یکی، شخص دیگه. میگفت من که نمیتونم شما رو منصرف کنم ولی اگه قراره قایق غرق بشه یا تیر بخورین، لااقل یکیتون کشته بشه.
خلاصه در نهایت از این کارها دایی های من خیری نبردن و گرفتنشون، پولشون رفت، قایق هاشون رفت، زندگیشون رفت و رسیدن صفر. و از همون صفر به ناچار با کارگری شروع کردن و الان حسرت گذشته رو دارن.
واقعا راه سالمی برای یک شبه پولدار شدن وجود نداره...
پ.ن:
البته اون موقع برای من که تنها نوه خانواده بودم بد نبود، مثلا زمانی که همه جامدادی معمولی داشتن، من جامدادی داشتم که واسه مثلا پاک کن، تراش، مداد رنگی، اینها همش جای مخصوصی داشت و هر کدوم دکمه مخصوص خودش که وقتی فشار میدادی فقط همون میومد بیرون. چیزهایی داشتم که کسی تا به حال ندیده بود و اون موقع توی مدرسه فخر فروشی میکردم
همین قدر بی ظرفیت و تازه به دوران رسیده بودم
دیروز رفتم دانشگاه کارای انصرافمو انجام بدم. کارت دانشجویی تحویل مسئولش دادم گفتش که برات نوشتن لغو آموزش رایگان. گفتم خب یعنی چی؟ گفتش که باید هزینه رو پرداخت کنی. پرسیدم چقدره؟ گفت تقریبا نزدیک ۵۰ میلیون. گفتم خب من این پول رو توی این شرایط اقتصادی نه دارم و نه میتونم بدم. اینقدر زندگیم چاله چوله داره که اگه داشته باشمم باید صرف موضوعات مهمتر کنم. تازه من که با میل خودم انصراف ندادم. مجبور شدم. مدیر گروه نوشته با ادامه تحصیل موافق نیست.
گفتم اگه مدرکی که بهتون تحویل دادم رو نخوام چی؟ گفتش هیچی مدرکت اینجا گرو میمونه. گفتم خب مدرکم رو نمیخوام. گفتش چی تحویل دادی؟ گفتم اصل دانشنامه. گفت حالا بذار من پروندت رو بررسی کنم.
نمیدونم وبلاگ دستنبو زاده های من که نویسنده ش رو با نام مریم مامان سپهر مشناسین رو میخونین یا نه. دوماهه که آپدیت نشده، کانال تلگرامش هم همینطور.
امروز شنیدم که متاسفانه فوت شدن. علت فوت رو نمیدونم. یک وبلاگ از یکی از دوستان بود که بنده خدا سرطان داشت و بعضا از بیماریش میگفت، توی نوشته هاش روحیه داشت اما یک روز صبح طبق معمول که وبلاگش رو باز کردم که بخونم دیدم نوشته عمو ... رفت. ظاهرا یکی از بستگانش این آخرین پست رو گذاشته بود و وبلاگ برای همیشه بسته شد.
امروز سرکار مثل تمام روزهای دیگه جلسه بحث در مورد موضوعات سیاسی، اقتصادی، نظامی، جغرافیای خاورمیانه، حماس، اخوان المسلمین، قطر و .... هست.
ولی تفاوتش با بقیه روزها اینه امروز جلسه زودتر شروع شده. معمولا اینجوریه که دوستان و همکاران بعد از خوردن قهوه انرژیشون زیاد میشه و شروع به مباحثه میکنن. رییس جلسه و رییس شورای امنیت شرکت، جناب رییس واحد خودمون هستن که به اندازه چرچیل تجربه سیاسی دارن. حتی در فامیلی هم شباهتی به چرچیل دارن.یکی از جملاتی که امروز رئیس از روی علم و آگاهی فرمودن و خیلی جالب بود این بود که« ترامپ اصلا بلد نیست». فعلا دادیم این جمله رو با آب طلا که نه ولی با آب آهن زنگ زده بنویسن و بزنیم سردر شرکت. حالا اینکه ترامپ چی رو بلد نیست والا من اصلا نفهمیدم
.فقط یه چیزی رو فهمیدم که این اعضای دائم شورای امنیت شرکت، از کابینه اسرائیل بیشتر به نتانیاهو اعتقاد دارن.