۱- بلاخره سال ۱۴۰۲ با تمام خوبی ها و بدی ها تموم شد و به تاریخ پیوست. امیدوارم سال جدید همراه با اتفاقایی باشه که در زندگی همه ما و همه مردم تاثیر مثبت بذاره.
۲- ما ملت افراط و تفریطیم. زندگیمون شده یا از اینور بوم افتادن یا از اونور بوم. البته این موضوع فقط مربوط به نسل ما نیست. اگه تاریخ رو بخونیم متوجه میشیم تعدادمون همیشه زیاد بوده.
افراط و تفریط توی همه چیز داریم. توی روابط، توی برخورد با حاکمیت، توی برخورد با دیگران و هزار چیز دیگه.من فکر میکنم علت اصلی این افراط و تفریط، بی ثباتی و عمق نداشتنه که کوچیکترین باد میتونه جهت ما رو عوض کنه.
وقتی از یک نفر و رفتارش، بت میسازیم یعنی داریم افراطی برخورد میکنیم و وقتی از اون آدم شیطان میسازیم بصورت تفریطی. دکتر محمد جعفر مصفا کتابی داره به نام تفکر زائد. توی اون کتاب شرح میده ذهن انسانها عادت داره همه چیز رو تفسیر کنه و توی جامعه ما از بچگی اینو بهش یاد دادن که تفسیر کن. برای همینه ما شخصیت آدمها رو براساس یک حرف و تفکر، قضاوت میکنیم. و اون شخص میتونه براساس همون حرف محبوب و یا منفور بشه...
و در آخر سال نو مبارک...
دیروز ماشین خریدم و کاراشو انجام دادم. بعد از ظهرش بچه رو بردیم پیش متخصص، وقتی خواستیم برگردیم هرکاری کردم ماشین روشن نشد. توی دلم گفتم دیدی سرت کلاه رفته با این ماشین خریدنت. درمانگاه شرکت توی شهرک سازمانی هستش واسه همین نه تاکسی پیدا میشه و نه اسنپ میاد، مجبور شدیم بیایم سر خیابون که تقریبا ۷۰۰ یا ۸۰۰ فاصله داشت. دیگه زنگ زدم داداشم اومد همسر و بچه رو رسوند خونه، منم رفتم دنبال تعمیرکار.
تعمیرکار اومد و بررسی کرد دید فیوز سوخته. و ۴۵۰ تومن ناقابل واسه همین تعویض فیوز گرفت. چقدر به خودم خندیدم، به همسرجان میگفتم اینهمه به همه میگفتم عین همون سر خودمم در اومد. آخه یه فیوز چیه که نتونی عیبشو پیدا کنی.
یاد شعر صائب تبریزی افتادم:
به عیب خویش بپرداز تا شوی بی عیب
مباش آینه عیب دیگران زنهار
ماشینمو فروختم که یه ماشین بالاتر بگیرم، ولی اونی که میخوام هنوز نتونستم پیدا کنم. امیدوارم قبل از سال جدید و گرونی پیش رو بتونم پیدا کنم.
هیچی مسخره تر از این نیست که توی شهری زندگی میکنی که پالایشگاه هست، کارخونه آلومینیوم هست، فولاد هست، نیروگاه هست و تمام این آلودگی ها برای تو و همشهریاته. اما امکانات برای اونی که داره تهران زندگی میکنه. حتی واسه یک اتوبوس واحد هم اینجا مشکل داری. صدمی از این درآمدها خرج خود شهر نمیشه. دلمون خوش به چی باشه؟ امکانات نداشته؟ یا هوای خوب که باید ۱۰ ماه در سال کولر روشن کنی؟
در دوران ارباب رعیتی به شیوه مدرن زندگی میکنیم. استثمار طبقاتی
خیلی سعی میکنم مثل سیب زمینی بی رگ باشم و چیزی برام مهم نباشه یا توقعی از هیچکس نداشته باشم ولی بعضی وقتا واقعا نمیشه.
بچم مریض بوده و با داداشم توی یک ساختمون زندگی میکنیم، حتی یکبار نه اومده پیشش و نه حالشو پرسیده و نه اینکه اصلا زنگ زده. اینا مهم نیست دیگه توقعی هم ندارم.
توقع از پدر و مادر خودم دارم که عقلشونو دست بچشون ندن. نذارن هرکاری که خواست بکنه و یا که هرچی گفت براش سریع آماده بشه. منم که غریبه ای بیش نیستم. باید از بقیه بشنوم. امروز با خواهرم صحبت میکردیم بهش میگفتم انگاری تو توی این خانواده غریبه ای و من یک قدم غریبه تر. شاید یه حرفایی به تو بگن اما همونا روهم به من نمیگن.
میگن هرجا حسین حسین شنیدید که حتما نذری نمیدن. شاید دارن ماشین هُل میدن .
از چهار درسی که این ترم داشتم، دوتا رو پاس شدم و دوتا به علت غیبت در جلسه امتحان صفر.
ولی از اون جایی که درسهایی که صفر شدم، جزو درسهای جبرانی حساب میشه، اهمیتی نداره. چون نه جز معدل ترم و نه معدل کل به حساب میاد. اینارو اگه خدا بخواد میذازم واسه ترم ۴.
این ترم ۹ واحد گرفتم ولی تا حدودی سخته چون یکی از استادا تهدید کرده که هرکی ۳ جلسه غیبت کنه، اسمشو میدم آموزش تا صفر براش رد کنن.
دو هفتس که درگیر این سرفه های تموم نشدنی هستم. اینقدر سرفه کردم که دیسک کمرم دوباره باعث کمردردم شده. چند روز اول کمرم از درد اصلا صاف نمیشد الان بهترم . ولی بدون اسپری اینقدر سرفه میکنم که ریه هام آتیش میگیره.
این هفته دانشگاه نرفتم. یکی از نمراتم زدن. 16 شدم. فکر میکردم میفتم ولی استاد کمک کرده. چون روز امتحان مغزم هنگ کرد و چیزی ننوشتم که خودم پاس بشم.
پروژه شبیه سازی مونده و هنوز تمومش نکردم. 4 روز بیشتر فرصت نیست. بدبختی اینه که بقیه هم از من کمک میخوان و منم موندم پروژه خودم چکار کنم.
در ادامه سلسله بیماریهای بی انتها، سرفه اومده سروقتم. رفتم فوق تخصص ریه و مشخص شد که برونشیت دارم. کهکلا چیز مهمی نیست. فعلا یکماه دارو و اسپری نوشته بعدش دوباره برم پیشش برای تست و عکس ریه.
دیشب موقع مسواک زدن داشتم سرفه میکردم که دیدم سرفه هام همراه با خونه. به همسر چیزی نگفتم که نگران نشه. چون همسر کلا خیلی آدم دل نگرانیه. ولی امروز دیگه خون نبود. منتظرم چند روزی بگذره ببینم بهتر میشم یا نه. اگه نشدم باز برم پیش دکتر.
چند روز پیش داشتم با همسر صحبت میکردم در مورداینکه اگه شرایط مهاجرت اوکی بشه چکار میکینم.
یاد زندگی تمام کسانی افتادم که از اینجا به امید آینده بهتر برای خودشون و بچه هاشون، رفتن. نمیدونم پشیمونن یا اینکه برعکس راضین. عکس ها و فیلم های توی یوتیوب این آدمها رو میبینم که از خوشحالیشون میگن، از شرایط خوبشون، نمیتونم بفهمم که این خوشحالیا واقعیه یا فقط جلوی دوربینه. یا اینکه از فقط خوشحالیشون فیلم گرفتن.
بعدش به خودم و خانوادم فکر میکنم که من از زندگی چی میخوام. واقعا چیزهایی که میخوام اونجا هست؟ اون خوشبختی، اون زندگی، اون کمالی که ما در احتمالا غرب میبینیم، برای من هست یا نه؟ یا اینکه من آدمی هستم که از صفر شروع کنم یا نه؟ اصلا کسانی یا چیزهایی که از دست میدم چی؟ ارزشش رو داره یا نه؟
هییچوقت نتونستم جوابی برای این سوالا پیدا کنم. اگر پیدا میکردم مطمئنا توی زندگیم راضی تر و خوشحال تر بودم.
یک هفتس خودم، همسر و بچه درگیر ویروس گوارشی که شایع شده شدیم. اونم دقیقا زمانی که امتحان دارم. حتی یکبار هم نتونستم درس رو روخوانی کنم چه برسه که درست بخونم. یکشنبه هم امتحانه. دوتا از درسام رو که اصلا امتحان ندادم. اون اولی هم خراب کردم. امیدم لااقل به این بود که از قرار معلوم اینم قراره خراب بشه. باز خوبه لااقل نصف نمره پروژه اس.
درخواست تغییر نوع کار دادم. دیگه نمیتونم بصورت نوبتکاری کار کنم. خسته شدم. هیچیش مثل آدم نیست. ۹ روز شیفت ۸ ساعته کار کنی که ۳ روز استراحت داشته باشی. اونم استراحتی که زمانی که شروع میشه، شب قبلش شبکار بودی و با خستگی میای خونه یعنی عملا اولین روز استراحت، هیچی. کاش لااقل شیفت ۱۲ ساعته بود. رفت و آمد کمتر میشد. استراحت بیشتر میشد. الان کلا در حال رفت و آمدی.
از اونور چیزهایی میبینی که انگیزه ت واسه کار از بین میره. برخورد روسای بالاتر، زیرآب زنی همکاران. بی اهمیتی شرایط نفرات واحد برای رییس واحد و هزار چیز دیگه.
کاش جرات اینو داشتم که این کار رو ول میکردم و میرفتم خودم واسه خودم کار کنم...