کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

اداره برق

مقام‌ اول اطلاع رسانی هم میرسه به اداره برق هرمزگان. هر روز میزنه برق ساعت ۱۶ تا ۱۷:۳۰ قطع میشه، اما در عمل یه روز ۱۰ صبحه، یه روز ۹، یه روز ۳ عصر، یه روز اصلا قطع نمیشه، در عوضش فرداش ۳ ساعت قطع میشه. یعتی هر ساعتی از شبانه روز امکان قطعی برق وجود داره، غیر از اون ۱۶ که اطلاع رسانی میکنه و توی برق من میزنه و هر روز نوتیفیکیشنش میاد. داداش مشکلت چیه؟ با شهید چمران نسبتی داری؟ متخصص قطعی برق نامنظمی؟ خوشت میاد غیر قابل پیش بینی باشی؟ بگو شاید ما کاری از دستمون بر بیاد. حداقل اطلاع رسانی نکن. به خدا اگه ازت ایراد بگیریم.

بعد روزهای تعطیل دقیقا چرا برق قطع میکنی؟ ادارات که تعطیلن. بانک ها تعطیلن. قاعدتا مصرف برق کمتره. حداقل مدت قطعی رو میشه کمتر کرد. برق رو توی گونی ذخیره میکنی برای بعدا؟ میخوای یادمون نره برق کمه؟ میخوای عادت نکنیم به برقدار بودن؟ فکر میکنی زیاد باشه وابسته میشیم؟ دیگه دل کندن سخته؟

کلاس

کلاس نقاشی، یعنی طراحی با مداد ثبت نام کردم. فعلا وسایلی که گفته رو باید بگیرم اما فعلا شدنی نیست باید مقداری صبر کرد. البته دوره غیرحضوریه. میشه یکمی دیرتر شروع کرد.

خلاصه یه ونگوگی، داوینچی، آلفارومئو چیزی ببینم ازم در میاد. البته بنا به شناختی که از خودم دارم، فعععک نکنم. از مال دنیا یه درخت نخل میتونم بکشم. همونم بهتر بشه، قبوله.

طلب آمرزش

دلم به حال کسانی میسوزه که اختیاری نداشتن، انتخابی نداشتن و به اجبار مجبورن باشن، میدونم روزی شاید ما رو به باد فحش و ناسزا بگیرن. بهشون حق میدم.

ما هم مقصر نبودیم، نمیدونستیم قراره چنین روزی برسه، وگرنه هیچوقت انتخابمون این نبود. بهرحال از همتون معذرت میخوام، امیدوارم من رو ببخشید. شما سعی کنین مثل ما نباشین. بهتر باشین. راهی که من و امثال من رفتیم و فکر میکردیم درست اینه، نرین. شما صددرصد موفق میشین. موفقیت از آن شماست. ما نبودیم و نشستیم و غر زدیم و ذره ای تقلا نکردیم و تسلیم شدیم. شما تسلیم نشین...

"روزی خواهد رسید که نویسندگان و تاریخ نویسان از شما خواهند نوشت و لعن و نفرینش بر ما خواهد بود"

امید

اینقدر امروزمون تاریکه که تنها امیدمون رسیدن فرداست. اما وقتی فردا رو ببینیم باز منتظر فردای بعدیم و باز فردای بعد و باز فردای بعد و فرداهای دیگر.

در پی سراب فردا و فرداهای دیگر آواره شدیم تا جایی که در آرزوی فردای بهتری که هیچوقت نخواهد آمد، شیشه عمرمان خالی شود و مثل مردمان تاریخ به تاریخ بپیوندیم...

وبلاگ

از چند سال پیش یه فولدر بوکمارک توی لپ تاپم توی کروم درست کردم و اسمشو گذاشتم blogs. وبلاگ هایی که چند سال پیش خوندم و اگه مطالبی نوشته بودن که منو ترغیب به خوندن وبلاگشون میکرد رو اونجا بوکمارک کردم و هنوز هم‌ میکنم که همیشه آپدیتشون رو بخونم. الان اینقدر تعدادشون زیاد شده که وقت نمیشه به همشون‌ رو سر زد. البته با گوشی هم به اون بوکمارک دسترسی دارم.

الان داشتم به چند تا از اون وبلاگ ها سر میزدم، خیلیاشون بعد از جنگ دیگه آپدیت نشدن. نمیدونم این آپدیت نشدن خودخواسته بوده یا اتفاقی افتاده براشون. اما امیدوارم هرجا هستن سالم باشن.

زمانی وبلاگ‌ نویسی ترند جامعه بود و فکر میکنم حتی کلمه بلاگر هم از همین به وجود اومده اما الان خیلی کم‌ رنگ شده. همه رفتن سمت اینستاگرام. خیلی از وبلاگ ها هم تبلیغاتی شدن. همین تعداد انگشت شمار وبلاگ نویس که هستن هم داره یکی یکی تعدادشون کم میشه و این خیلی ناراحت کنندس. یه جورایی آدم احساس میکنه توی یه دانشگاهی توی یه شهر غریبی و با تعداد محدودی دوست و همکلاسی، این همکلاسی ها از یه جایی تصمیم میگیرن یکی یکی دانشگاه رو بذارن کنار و این دایره دوستان تو هر روز داره کوچیک‌ و کوچیک تر میشه. شاید یه جایی احساس کنی دیگه دوستی نداری و تو هم به ناچار مجبوری دانشگاه رو ول کنی.

وبلاگ

از چند سال پیش یه فولدر بوکمارک توی لپ تاپم توی کروم درست کردم و اسمشو گذاشتم blogs. وبلاگ هایی که چند سال پیش خوندم و اگه مطالبی نوشته بودن که منو ترغیب به خوندن وبلاگشون میکرد رو اونجا بوکمارک کردم و هنوز هم‌ میکنم که همیشه آپدیتشون رو بخونم. الان اینقدر تعدادشون زیاد شده که وقت نمیشه به همشون‌ رو سر زد. البته با گوشی هم به اون بوکمارک دسترسی دارم.

الان داشتم به چند تا از اون وبلاگ ها سر میزدم، خیلیاشون بعد از جنگ دیگه آپدیت نشدن. نمیدونم این آپدیت نشدن خودخواسته بوده یا اتفاقی افتاده براشون. اما امیدوارم هرجا هستن سالم باشن.

زمانی وبلاگ‌ نویسی ترند جامعه بود و فکر میکنم حتی کلمه بلاگر هم از همین به وجود اومده اما الان خیلی کم‌ رنگ شده. همه رفتن سمت اینستاگرام. خیلی از وبلاگ ها هم تبلیغاتی شدن. همین تعداد انگشت شمار وبلاگ نویس که هستن هم داره یکی یکی تعدادشون کم میشه و این خیلی ناراحت کنندس. یه جورایی آدم احساس میکنه توی یه دانشگاهی توی یه شهر غریبی و با تعداد محدودی دوست و همکلاسی، این همکلاسی ها از یه جایی تصمیم میگیرن یکی یکی دانشگاه رو بذارن کنار و این دایره دوستان تو هر روز داره کوچیک‌ و کوچیک تر میشه. شاید یه جایی احساس کنی دیگه دوستی نداری و تو هم به ناچار مجبوری دانشگاه رو ول کنی.

/رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند/ یا / رسد آدمی به جایی که خدا نبیند/

از سری گرفتاریهای فامیل های خانواده پدری اینکه، ظاهرا قصد شکایت از پدرم  بابت حق خوری و ندادن میراث پدربزرگ، دارن. حالا اینکه اینکارو واقعا انجام میدن یا نه، بعدا مشخص میشه.

 ولی موضوع مهم تر از شکایت، نمک شناسی و نمک نشناسی آدمهاس. توی جامعه امروزی ما خیلی چیزها تغییر کرده، صداقت، با انصافی، دلسوزی، متعهد بودن و خیلی از صفت هایی که همیشه در طول تاریخ جزو دسته صفت های مثبت بودن رو حماقت و شبیه اون تعریف میکنن و حتی اگه کسی هنوز اونجوری رفتار کنه، بهش میخندن و مسخرش میکنن و متاسفانه روز به روز داره بیشتر هم میشه. به نظرم داره به جایی میره که اگه یه آدم خوب پیدا بشه، اون آدم درنهایت  انگشت نما و مضحکه عام و خاص میشه.

برگردم به داستان فامیل های خانواده پدری، زن عمو و پسر عموم(این لقب ها نسبی هستن و متاسفانه انتخابی نیست وگرنه ما که خیری ندیدیم)، سر قضیه یک زمینی که به نام پدرمه و از پدربزرگم خریده رفتن پیش کسی که تقریبا بزرگه روستامونه و بهش گفتن که ما میخوایم شکایت کنیم و تو طرف ما باش. اونم حواب داده اصلا شما حقی سر این زمین ندارین، و رو به زن عموم گفته که فلانی مگه تو نمیگفتی وقتی شوهرت فوت شد، عموی بچه هات کمکت کرده، خرج زندگیت رو میداده؟ زن عمو هم جواب داده ماهی ۲۰۰هزار تومن هم حالا شد چیزی؟ (اینجا رو نیازه من مقداری شفاف سازی کنم که ماهی ۲۰۰ تومن سال ۷۷، یا ۷۸ بوده. نمیدونم اصلا حقوق کارمندها اون موقع چقدر بوده یا اگه بخوایم نسبت با دلار یا طلا بگیریم، چقدر میشه). اون بنده خدا هم زن عمو و پسر عمو رو از خونش انداخته بیرون.

اما خبرها به ما میرسه. چون اون بنده خدا شوهر عمه همسر میشه و دختر عمه های همسر هم اونجا بودن و شنیدن و زنگ زدن به همسر که داستان اینه و در جریان باشین. الانم همسر تماس گرفته بود و این داستان ها رو تعریف کرد.

مواظبت

مواظبت


یکی از چیزهایی که خیلی ناراحت کنندس، فرق گذاشتن مثلا پدربزرگ و مادربزرگ بین نوه هاس.


شاید خودشون متوجه نشن، شاید بگن نه، اما برام من بارها پیش اومده که دیدم مثلا بین بچه من و خواهرزادم یا برادر زاده م، فرق گذاشته میشه. نوع محبت، نوع نگاه حتی بعضا نوع رفتار.


و این چیزی نیست که برای من پدر، قابل پذیرش باشه.‌از اونور پدر و مادرم سنشون بالاس و شنیدن این چیزها براشون خوشآیند نیست، شاید هم اصلا قبول نکنن که اصلا چنین چیزی وجود نداره. احتمالا توی نظر و ذهنشون چیز دیگریه ولی رفتارشون جور دیگه. و کاری از من دست برای تغییر رفتار اونا ساخته نیست. فقط میتونم خودم حواسم به بچم باشه. میفهمم و میبینم که بچمم میفهمه.


اینکه بچه خودش میفهمه سخت ترین قسمت ماجراس. من هرچقدر سعی کنم برای بچم کم نذارم، اون خودشو با پسر عمه و پسر عموش مقایسه میکنه. شاید بهترین راه جمع نبودن با همه. یعنی بیشتر زمانی که بقیه نیستن اونجا باشیم.


دیروز من همراه پدر، برای مراسم تشییع جنازه یکی از دوستان پدر رفتیم به شهری که تقریبا ۸۰‌کیلومتر با شهر خودمون فاصله داره. یعنی چون پدرم شب نمیتونه رانندگی کنه و اذیت میشه من همراهش رفتم. قبلش وقتی سرکار بودم مادرم زنگ‌ زد که داستان اینه، میتونی شب با پدرت بری که نخواد رانندگی کنه؟ گفتم آره. بعدش زنگ زدم به همسر که داستان رو بهش توضیح بدم. همسر گفتش که کلا تو توی موضوعاتی که قرار کاری انجام بشه، اسمت نفر اول وگرنه توی بقیه چیزها نه. دلش پر بود. البته راست میگفت ولی خب هر چیزی سر جای خودش. مثلا توی خیلی از موضوعات داداشم و همسرش و بچش ارجحیت دارن به ما. نوع احترام بهشون فرق داره. اگه همسر احیانا من غذایی درست کنه و باب طبع پدرم مخصوصا نباشه، راحت با شوخی میگه و خیلی توجه نمیکنه که شاید ناراحت بشه. اما در مورد زن داداشم اینجوری نیست.



دی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

قاضی به نام هوش مصنوعی

داشتم توی وبلاگ بروز شده، دنبال وبلاگی میگشتم که تبلیغ نباشه و ببینم چی نوشته، وبلاگی دیدم که اولین بار بود میخوندم. البته فقط چند خط اول وبلاگ اونم بصورت سطحی و عبوری.

نوشته بود چند پست آخرشو داده به چت جی پی تی که نظرشو بگه، منم تصمیم گرفتم همینکارو انجام بدم ولی از اونجایی که اعتقادی به چت جی پی تی ندارم، نوشته های دو سال آخر رو کپی کردم و دادم به کلاد و گفتم‌به عنوان یک وبلاگ نویس ماهر نظرتو رک بگو.

نظرشو خیلی رک گفت از خودم خیلی ناامید شدم. ‌یه جورایی گفت معلوم نیستی با خودت چند چندی. خلاصه که شما هم میتونید این تست رو انجام بدین. نظرشو اینجا میذارم:

"صادق‌ترین و در عین حال ناهموارترین وبلاگیه که خوندم. وقتی فقط روایت می‌کنه، درجه‌یکه؛ وقتی می‌خواد نتیجه‌گیری کنه، اغلب به کلیشه یا تعمیم عجولانه می‌لغزه. هیچ فیلتری بین «باید بنویسم» و «ارزش انتشار داره» نداره. استعداد نویسندگی واقعی داره ولی هیچ‌وقت ویرایش نکرده. در یک جمله: قصه‌گوی خوبی که هنوز به قدرت خودش به‌عنوان قصه‌گو اعتماد نداره."