سلام جوان ایرانی
صحبت بخیر.امروز هم یک روز جدیده و منتظر باش که روزگار برات اتفاق تازه رقم بزنه. البته لزوما این اتفاق خوب نیست، احتمالا خوب همنیس، یقینا همخوب نیست
اگه میتونستین زمان و مکان تولدتون رو انتخاب کنین، کیو کجا رو انتخاب میکردین؟
امروز از اون روزهاس که احتمالا رئیس مورد لطف پرسنلش قرار میگیره و با فحش و توهین های متعدد و متنوع، البته درون قلبی، مورد استقبال واقع میشه.
البته واقعا رئیس لیاقتش خیلی بیشتر از این چیزاس. خیلی بیشتر از چند توهین ساده و دم دستی. بنده خدا بسی تلاش کرده تا به این نقطه رسیده و وقتی کم بهش توهین بشه، احساس میکنم کوتاهی در حقشه. رئیس تو حقت خیلی زیاده اما متاسفانه ادب دست و پای ما رو بسته و نمیذاره خوب ازت استقبال کنیم. شاید از این موضوع ناراحت بشی اما به بزرگواری خودت ببخش. همونجوری که تو در حال پیشرفتی و هر دفعه تو پاچه های جدیدی برامون به سوغات میاری، ما هم سعی میکنیم فحش و توهین های جدید یاد بگیریم و با چیزی واقعا شایسته ش هستی ازت استقبال کنیم.
چند روز پیش روی بورد یه املاکی دیدم نوشته خونه پیش فروش فلان جا، ۱۶ تومن.
یه زمانی ۱۶ تومن، ۱۶ تا تک تومنی بود، بعد شد ۱۶ هزار، بعدش ۱۶ میلیون و الان ۱۶ میلیارد. آقا اینجوری عادی سازی نکنید، اینجوری ما از عدد صحیح درمیایم اعشاری میشیم.
غیر از این، اعداد هویت دارن. اونهمه صفر بدبخت با خودش حمل میکنه الکی؟ یه تریلی صفراشو نمیکشه بعد میگی ۱۶ تومن؟ میخوای صفراشو ننویسی بنویس: ۱۶ ضرب ۱۰ به توان ۹.
چند روز پیش موقع پیاده روی توی مسیری که هر روز پیاده روی میکنم، دیدم به دیوار یه ساختمون پارچه مشکی زدن، طبق عادتی که همیشه دارم اینچیزها رو میخونم نه واسه اینکه ببینم میشناسم یا نه، شاید بیشتر واسه اینه ببینم کسی که فوت شده جوون بوده یا نه.
متوفی یک فرد جوون بود که اسمش محمد امین بود، ظاهرا یکی از پارچه های مشکی، پیام تسلیت از طرف عمه های متوفی بود. چون روش نوشته بود خطاب به برادر، از طرف خواهرانت.
کاری به این موضوع ندارم. چیزی که برای من جالب بود، اسامی خواهران بود. نوشته بود از طرف خواهرانت، خدیجه و آتریسا.
در واقع چیزی که نظرم رو جلب کرد، تفاوت بین اسامی بود. این دو اسم از دو گروه متفاوت اسامی هستن. نه اینکه اشکال داشته باشه، اما خیلی عرف نیست که اینجوری انتخاب بشن.
یه زمانی توی فامیل ما بر اساس یه قانون نانوشته، اسامی اینجوری بود که غیر از اینکه باید از یک عرف بودن(یا همه عربی یا همه ایرانی)، باید حرف اول شروعشون هم یکی بود.
مثلا من، برادر و خواهرم، اسمامون با ش شروع میشه. اصلا چه ارزشی داره؟ هیچی. اگه نباشه چی میشه؟ هیچی. پس چرا مهم بود؟ نمیدونم.
همیشه از بچگی به ما میگفتن سعی کنین برای روز مبادا پس انداز داشته باشین. یا طلاهایی که قبلا خریدین و تا روز مبادا نفروشین، بذارین برای روز مبادا. اما هیچوقت کسی نگفت روز مبادا کی هستش. اصلا معیار اینکه امروز روز مبادا هست یا نه چیه.
بعد از اینکه شرکت نفت قبول شدم، از محل کار قبلیم که استعفا دادم (شما بخونین استعفا اما در اصل اخراج شدم)، حقوق ماه آخرم رو گرفتم و برای آموزش بدو استخدام ۵ رفتم اصفهان. توی مدتی که اصفهان بودم یه چیزی به عنوان علی الحساب حقوق بهمون میدادن. بعد از اتمام این ۵ ماه، رفتم شرکت قبلی و کارهای تسویه حساب رو انجام دادم و بابت این دو سالی که اونجا بودم هم یه مبلغی به عنوان سنوات بهم دادن. خب کلا اون سال تمام پولی که تونستم جمع کنم شد ۱۱ میلیون.
قبل از ازدواج، این ۱۱ میلیون رو دادم به مادر و خواهرم که برن یه تیکه طلا بگیرن. اونا هم رفتن یه سرویس طلا گرفتن. البته سر این سرویس طلا خیلی ضرر کردم که موضوع صحبتم نیست.
اینسرویس طلا موقع ازدواج به عنوان هدیه دادم به همسرجان. و طبق تصورات همیشگی، اینو نگه داشتیم برای روز مبادا که اگه نیاز شد بفروشیم. یه شبی توی تابستون بچه مریض بود و تب کرد، قطره استامینوفن که توی خونه داشتیم بچه تا خورد، همشو ریخت بیرون، یکمی تست کردم دیدم عین زهرمار تلخه، واسه همین بچه نمیخوره، تصمیم گرفتم برم یکی دیگه از اینایی که طعم داره بگیرم خب منم ماشین نداشتم. ساعت از ۱ شب هم گذشته بود و زنگ نزدم به بابامچون میدونستم الان استرس میگیرن، سنشون بالاس و اینکار خوب نیست.
مجبور شدم همون ساعت ۱ شب پیاده برم تا اولین داروخونه که تقریبا ۲ کیلومتر تا خونه فاصله داشت، داروخونهه نداشت. رفتم یه داروخونه دیگه که اونم تقریبا ۱ کیلومتر با داروخونه اول فاصله داشت، اونم نداشت. رفتم داروخونه سوم و گرفتم. در حالی که خیس عرق بودم داشتم و برمیگشتم خونه، با خودم فکر میکردم، روز مبادا کیه؟ الان روز مبادا نیست؟ بچم مریضه و من ماشین ندارم، اما همسرجان طلا واسه خرید ماشین داره، چی مهم تره؟
برگشتم خونه با همسرجان صحبت کردم که به نظرت روز مبادا کیه؟ الان نیست؟
همون شب تصمیم گرفتیم فردا سرویس طلا رو بفروشیم، فرداش سرویس طلا رو ۹۰ میلیون فروختیم، یه ۱۰ تومن از پدرهمسر قرض گرفتیم، ۱۸ تومن هم از خواهرم. رفتیم یه تیبا گرفتیم ۱۱۸ تومن و هیچوقت از اینکار پشیمون نشدیم. دو سال بعد هم ماشین رو فروختیم و با وامهای مختلف، ماشین رو عوض کردیم.
کل این مطلب که نوشتم فقط واسه این بود که بگم، روز مبادا کیه؟ حتما باید سنگ از آسمون بباره که بهش بگن روز مبادا؟ یا حتما روزی که آدم بیماری صعب العلاج بگیره؟
چرا به خودمون اینقدر سخت میگیریم که یادمون میره تمام این چیزها، برای بهتر زندگیکردنه نه اینکه هدفمون باشه؟
پیام ۱:
قدردانی کردن رو یاد بگیریم.
فکر نکنیم چون کسی همیشه کاری رو برامون انجام میده، پس وظیفشه.
درک، شعور، محبت آدمها رو وظیفه ندونیم.
پیام ۲:
هر چیزی مورد توجه قرار نگیره، میمیره.
احساسات، روابط، انسان ها و حتی گل ها...
توی قرن ۲۱ هنوز بعضیا توی نسب و لقب گیر کردن.
هنوز میگن ما سید هستیم و فلانی خلقیت. نمیدونم اونا رعیت هستن. ما ارباب بودیم.
حاجی تمووم شد رفت دوره این چیزا. یه چیز دیگه ای برای افتخار کردن پیدا کنن. اینکه کجا دنیا اومدی، ننه بابات کین، افتخاری برای تو نمیشه.
مقام اول اطلاع رسانی هم میرسه به اداره برق هرمزگان. هر روز میزنه برق ساعت ۱۶ تا ۱۷:۳۰ قطع میشه، اما در عمل یه روز ۱۰ صبحه، یه روز ۹، یه روز ۳ عصر، یه روز اصلا قطع نمیشه، در عوضش فرداش ۳ ساعت قطع میشه. یعتی هر ساعتی از شبانه روز امکان قطعی برق وجود داره، غیر از اون ۱۶ که اطلاع رسانی میکنه و توی برق من میزنه و هر روز نوتیفیکیشنش میاد. داداش مشکلت چیه؟ با شهید چمران نسبتی داری؟ متخصص قطعی برق نامنظمی؟ خوشت میاد غیر قابل پیش بینی باشی؟ بگو شاید ما کاری از دستمون بر بیاد. حداقل اطلاع رسانی نکن. به خدا اگه ازت ایراد بگیریم.
بعد روزهای تعطیل دقیقا چرا برق قطع میکنی؟ ادارات که تعطیلن. بانک ها تعطیلن. قاعدتا مصرف برق کمتره. حداقل مدت قطعی رو میشه کمتر کرد. برق رو توی گونی ذخیره میکنی برای بعدا؟ میخوای یادمون نره برق کمه؟ میخوای عادت نکنیم به برقدار بودن؟ فکر میکنی زیاد باشه وابسته میشیم؟ دیگه دل کندن سخته؟
کلاس نقاشی، یعنی طراحی با مداد ثبت نام کردم. فعلا وسایلی که گفته رو باید بگیرم اما فعلا شدنی نیست باید مقداری صبر کرد. البته دوره غیرحضوریه. میشه یکمی دیرتر شروع کرد.
خلاصه یه ونگوگی، داوینچی، آلفارومئو چیزی ببینم ازم در میاد. البته بنا به شناختی که از خودم دارم، فعععک نکنم. از مال دنیا یه درخت نخل میتونم بکشم. همونم بهتر بشه، قبوله.
دلم به حال کسانی میسوزه که اختیاری نداشتن، انتخابی نداشتن و به اجبار مجبورن باشن، میدونم روزی شاید ما رو به باد فحش و ناسزا بگیرن. بهشون حق میدم.
ما هم مقصر نبودیم، نمیدونستیم قراره چنین روزی برسه، وگرنه هیچوقت انتخابمون این نبود. بهرحال از همتون معذرت میخوام، امیدوارم من رو ببخشید. شما سعی کنین مثل ما نباشین. بهتر باشین. راهی که من و امثال من رفتیم و فکر میکردیم درست اینه، نرین. شما صددرصد موفق میشین. موفقیت از آن شماست. ما نبودیم و نشستیم و غر زدیم و ذره ای تقلا نکردیم و تسلیم شدیم. شما تسلیم نشین...
"روزی خواهد رسید که نویسندگان و تاریخ نویسان از شما خواهند نوشت و لعن و نفرینش بر ما خواهد بود"