1-امروز داشتم با مادرم صحبت میکردم. میگفت میترسم من اینهمه مخالفم باز بره کار خودشو بکنه و من در نهایت بشم آدم بد این داستان.
بهش گفتم خب اگه واقعا میتونی این شخص رو به عنوان عروس قبول کنی، مخالفت نکن. در نهایت زندگی خودشه.
2-چندبار به مادر گفتم که داداش دیگه اون آدمی که شما میشناسی نیست. عوض شده. توی خیلی چیزا عوض شده. اون آدمی که شما رو حرفش قسم میخوردی نیست. الان صاف صاف راه میره و دروغ میگه. عین خیالش هم نیست. خیلی از حرفهایی که قبلا انکار میکرد داره یکی یکی ثابت میشه. (ولی مادرها نمیتونن واقعیت بچه هاشونو ببینن)
اگر مخالفت خودتون رو ابراز کنید خوبه حتی اگر آدم بد داستان بشید چون بعد برادر طلبکاری نمی کنه چرا به من نگفتید.
شاید هم برادر با ایشون به رویاهایش برسه هر چند از جای دیگه ضربه بخوره.
خانمی از همسرش گلایه می کرد گفتم تو آرزوی جعبه جواهرات وزندگی لوکس داشتی خوب حالا داری شکایت برای چیست؟
مردی که برای زیبایی ازدواج می کند به خواسته اش می رسد نباید شکایت کند.
شما واقعا کوهنورد هستید؟
مادرم مخالفتشونو اعلام کردن اما کسی نمیتونه کاری کنه. فقط خودش کوتاه بیاد. یعنی خودش بفهمه. بدون تجربه و خوردن سر به سنگ بفهمه. وگرنه که اون موقع هم آدم میفهمه اما دیره.
کوهنورد؟ بودم. الان یه جورایی دیگه هممون کوهنورد هستیم
من نمی فهمم چه ربطی به مادر یا شما داره؟
اکر خودش خرج خودش را میده و خونه ش سوا هست ، چه ربطی به شما داره؟؟
الان که دارم کامنت شما رو جواب میدم، داداشم ازدواج کرده.
ربطی به ما نداره ولی چون توی ازدواج قبلیش دقیقا همینکارا رو کرد و بعد از ۲ سال دیگه نتونست به زندگیش ادامه بده، خانواده من بهش میگفتن عجله نکن. و اینکه حرفاش با عملش نمیخونه قشنگ معلومه داره دروغ میگه. و خیلی چیزهای دیگه