کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

DP

در نهایت تصمیم گرفتم این ترم رو حذف کنم. البته قصدم انصراف بودش اما چون  حذف ترم بدون احتساب سنوات رو قبول میکنن، تصمیمم بر حذف ترم شد. تا ترم بعد خدا کریمه شاید اون موقع کلا انصراف دادم. شایدم خوندم. مهم اینه فعلا درگیری ذهنیم کمتر بشه

سال نو نه چندان خوب

لازمه کارهایی که باید انجام بدم رو اولویت بندی کنم. به همشون به اندازه کافی نمیرسم. غیر از موضوع وقت، فکرم رو هم مشغول میکنه که الان فلان کار مونده و وقتی برای انجامش نیست، داره دیر میشه و ...

ولی اولویت بندی خیلی کار سختیه. به همشون علاقه دارم اما نیاز نه. منتها اونی که نیاز ندارم، در آینده توان انجامشو ندارم ولی اگه انجام بدم به اون کاری که نیاز دارم دیگه نمیرسم.

پ.ن:

امسال شیفت کاریم از ۲۸ اسفند شروع شده و تا آخر عید هستش. یعنی کل تعطیلات و عید من سر کارم. این چند روز از بس توی جاده به سمت محل کار، تصادف دیدم که تقریبا هرروز، روز کاریم با ناراحتی شروع شده. ۴ تصادف توی ۸ روز.  ۳ تاشون دقیقا زمانی بوده که تازه چند دقیقه از تصادف گذشته بود و متاسفانه اولی که زنده نبودن و داشتن جسدشون رو از ماشین بیرون میکشیدن و توی پلاستیک میکردن. دیروز هم که یک پژو چپ کرده بود.  یک زن غرق در خون از ماشین بیرون اوردن و نمیدونم زنده موند یا نه. امیدوارم زنده مونده باشه...

...

Will be OK

خرابکاری

هیچی مسخره تر از این نیست که یک نفر برای خراب کاری از خودت پول بگیره.

پریروز نصاب اومد که ماشین ظرفشویی نصب کنه، قبلش بهش زنگ زدم که دریل و گِردبُر داری چون باید بغل کابینت سوراخ بشه تا لوله آب و فاضلاب ظرفشویی رد بشه. گفتش نه ندارم ولی لوله کشی رو خودم انجام میدم.

بغل کابینت رو خودم سوراخ کردم و موند لوله کشی که این آقا قرار شد انجام بده. اومد و ظرفشویی نصب کرد و لوله کشی هم انجام داد. هزینه اش ۲۵۰ تومن شد که همون موقع براش انتقال دادم.

وقتی داشتم تمیز میکردم دیدم که پایین کابینت آب جمع شده. پیش خودم فکر کردم که شاید آب از لباسشویی باشه زیر لباسشویی و ظرفشویی نگاه کردم دیدم آب نیست. دوباره همه جا رو خشک کردم. چند دقیقه بعد باز دیدم آب دوباره جمع شده. ظرفشویی و لباسشویی جلو کشیدم دیدم که ای دل غافل. آب از توی دیوار داره میاد. لوله توی دیوار شکسته.

نگو این بنده خدا که اومده لوله رو بسته چون از یک آچار استفاده کرده و لوله رو با به آچار دیگه نگرفته، به لوله توی دیوار فشار اومده و شکسته.

یعنی قشنگ اومده بود که گند بزنه به زندگیمون و بابت این گندزدگی، ۲۵۰ تومن هم گرفت.

قبلش به خودم میگفتم خودم نصب میکنم، مگه چه کار سختیه. اما یه لحظه شک کردم اگه ظرفشویی خراب باشه چی، اونوقت کسی زیربار نمیره.

دیروز از صبح تا شب گیر لوله بودم. کابینت رو در اووردم ،دیوار و کاشی های پشت کابینت رو کندم تا تونستم لوله رو درست کنم. به امتحان دیروز دانشگاه  و کلاس سه تار هم نرسیدم چون مشغول لوله کشی و بنایی و کابینت کاری بودم.

خواب

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

زمان نامناسب

موضوع اول:

بعد از اینهمه فرار و نگرفتن، در آخر امیکرون اومد سروقتم. به قول معروف یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر به دستی ملخک. البته الان اصلا زمان خوبی برای امیکرون نبود. اگه یک هفته شیفت پیدا میکرد همه چیز نرمال میشد.

موضوع دوم:

چند روز پیش یه حس افسردگی خیلی شدیدی داشتم مثل کسی که واقعا نمیدونه مشکل چیه و اصلا از کجا بوده اما فقط افسرده اس. البته فرداش خوب شدم. توی اون روز، به آدمهایی فکر کردم که افسرده هستن. افسرده واقعی. خیلی از ماها دلیل افسردگیمون، مشکلات اقتصادیه چون نمیشه به خیلی از آرزوها رسید نمیشه برای آینده برنامه ریزی کرد و این موضوع میتونه دلیل افسردگی باشه. اما عده ای هستن که از نظر اقتصادی، وضعیت خیلی مناسب و گاها عالی دارن اما باز افسرده ان. این نوع افسردگی به نظرم خیلی خطرناکه. چون اون شخص واقعا دیگه چیزی نیست که ارضاش کنه. هرچیزی که تونسته بهش برسه رسیده اما هنوز یه چیزهایی کم داره که افسرده اس و اون کمبود، با پول حل نمیشه، احتمالا با پارتی بازی هم حل نمیشه. چون معمولا کسانی که پولدار هستن، لابی قوی دارن. پس یک مشکل لاینحلی وجود داره امیدی به حل شدنش نیست. اینجوری پول دلیل و عامل  افسردگی میشه...

استقامت

قرار بود خاطره ای در مورد استقامت بنویسم.

دقیقا 16 سال و یک ماه و یک روز پیش، من به سربازی اعزام شدم. توی یک فصل سرد اونم واسه من که هیچوقت زمستون از شهرمون بیرون نرفته بودم. 

آموزشی معمولا سخت ترین قسمت سربازیه. توی یکی از خشم شب ها (خشم شب به بیدارباشی میگن که یهو وسط خواب خوش و شیرین میزنن البته نه که بیان بگن عزیزم پاشو که کارت داریم.  میان توی آسایشگاه البته واسه ما سوله بود، تیراندازی(تیر مشقی) میکنن تا از خواب بیدار بشی و بری برای ادامه بدبختی شبانه) من بدون اینکه پوتین بپوشم با دمپایی پریدم بیرون و دیدم ای داد بیداد که چه خبره. (یعنی اصلا نمیدونستم خشم شب چیه واسه همین با دمپایی رفتم ). خلاصه همه رو به صف کردند و یکی یکی اونایی که وضعیت نظامی کامل نداشتن کشیدن بیرون. که یکی از اون افراد مفلوک و بیچاره، من بودم. اینکه چه بر ما گذشت و چه تنبیه هایی همون شب شدیم که اجازه دادند بریم وضعیت نظامیمونو کامل کنیم بگذریم.

اون خشم شب،  آموزش حرکت شبانه بود. همه توی یک صف و پشت سرهم رفتیم که بیرون از پادگان نزدیک به 40 کیلومتر پیاده روی کنیم. مشکل اینجا بود که اگه نفر جلو یکمی توی راه رفتن شتاب بیشتری میگرفت، بخاطر زمان عکس العمل نفرات، اون عقبیها باید میدویدند که عقب نمونن و من بیچاره هم تقریبا نصف رو به عقب بودم. یعنی وضعم خوب نبود. خلاصه ساعت 9 شروع کردیم به حرکت و 4 صبح رسیدیم جلوی پادگان. همه رو دوباره به صف کردند که آمار بگیرن ببینن همه هستند یا نه. بعد از آمار گرفتن گفتند هنوز کارمون تموم نشده باید بریم فلان دریاچه که تقریبا 30 کیلومتر با پادگان فاصله داره. ولی اجباری نیست هرکی میخواد بیاد توی صف وایسه و هرکسی هم که نمیخواد بیاد بیرون بره چندمتر اونورتر صف ببنده. منم به خودم گفتم حالا که اجباری نیست مگه دیوونم برم؟ نمیرم ولش کن. یکی از هم سربازها که با هم دوست شده بودیم توی اون صفی بود که میخواستن برن. گفتش بیا با هم میریم و کجا میخوای بری. نمیدونم خوش میگذره و از این حرفا. منم حرفش رو قبول کردم و دوباره به صف متقاضی های رفتن برگشتم. فرمانده اومد گفت کسانی که گفتند میان، برم توی پادگان . اما اونایی که گفتند نمیان، فکر کردین دل بخواهیه؟ اینجا نظامه. وایسین ببینین، باهاتون کار داریم. هیچی دیگه اون بدبختا تا صبح پدرشونو در اوردن. ما هم رفتیم توی پادگان واسه نماز و صبحانه و ادامه روز.  وقتی هم که برگشتن کلی بهشون خندیدیم و مسخرشون کردیم. 

آدم باید استقامت داشته باشه( من که شانش اوردم وگرنه منم جزو گروه بیچاره ها بودم) البته اگه اونجا دوست من، منو قانع نمیکرد، الان خاطره ام فرق داشت

جریمه

چند روز قبل کاری پیش اومد و مجبور شدم به مسافرت دو روزه برم.  موقع برگشت، جایی پلیس دوربین زده بود منم تقریبا 80کیلومتر سرعت داشتم و جلوی من رو گرفت. از ماشین پیاده شدم مدارک ماشین رو بهش دادم گفتش: میدونی اینجا حداکثر سرعت چقدره؟ گفتم: من تابلو 110 رو دیدم و بعد از اون تابلویی ندیدم که نوشته شده باشه سرعت مجاز مثلا اینقدر. گفتش: اینجا منطقه مسکونی حساب میشه و حداکثر سرعت 60 کیلومتره. اصلا مدارکمو هم چک نکرد فقط شماره ملی رو پرسید و جریمه نوشت و گفت برو به سلامت.

چند سال پیش توی شهر خودمون واسه صحبت کردن با گوشی جریمه شدم، با بابام بودم. پلیس جلومونو گرفت، اصلا از ماشین پیاده نشدیم. به بابام گفتم من که باهاش کاری ندارم اون کار داره جلومونو گرفته بگو بیاد کارشو بگه . پلیس اومد گفتش که داشتی با تلفن صحبت میکردی. گفتم بله تلفنم زنگ خورد خوب باید جواب میدادم. تلفن دارم که جواب بدم دیگه. گفتش میدونی جریمه ها زیاد شده؟ گفتم مهم نیست هرچی هست بنویس. اونم نامردی نکرد و 100 تومن نوشت.(قشنگ لارج بازی در اوردم)

جالب اینجا بود که واسه سرعت اونم چند روز قبل من 46 تومن جریمه شدم ولی واسه تلفن، چند سال پیش، 100 تومن. البته اینجوری بهتره بگم: 30 تومن واسه تلفن و 70 تومن واسه پررویی (ولی خداییش 100 تومن ارزششو داشت. بسی لذت بردم از قیافه عصبانی و درهم پلیس. بنده خدا کاردش میزدی خونش در نمیومد )

اشتباه

هرکسی که فکر میکنه درس خوندن و سواد داشتن، شخصیت میاره، سخخخت در اشتباهه. مثال نقض این نظریه اشتباه تا دلتون بخواد هست...

رک بودن و گستاخی، دو موضوع کاملا متفاوته دوست عزیز. اون چیزی که شما بهش میگی رک بودن، در واقع گستاخیه.

خاطره

دیروز سر موضوعی داشتم با رییس صحبت میکردم که شباهت به مدرسه رفتن من داشت، یاد اون خاطره افتادم:

از کوچیکی من، خانوادم علاقه داشتن که من زود به مدرسه برم و به قول معروف پله های ترقی رو زود طی کنم(در نهایت چه طی کردنی هم شد). اینم بگم که من قبل از کلاس اول، هم مهدکودک و هم آمادگی رفتم. به واسطه همین دلایلی که گفتم، سال ۶۸ یعنی دقیقا توی ۴ سالگی من رو به مهدکودک فرستادن. کارم این بود که هر روز گریه و زاری که من نمیخوام و نمیرم، وارد کلاس میشدم. یادمه خانم معلم بیچاره خیلی واسه من وقت میذاشتن که من دلتنگ خونه نشم. (اگه زنده هستن، امیدوارم همیشه سلامت باشن و اگه بین ما نیستن، خدا رحمتشون کنه و بهشون پاداش خیر بده).

خلاصه با هر بدبختی و فلاکتی که بود، مهدکودک گذشت و سال ۶۹ رسید یعنی من ۵ سالمه و باید برم آمادگی. خب شهر ما، مخصوصا اون موقع ها، شهر کوچیکی بود و تعداد مدرسه ها اینقدر زیاد نبودن. آمادگی من توی مدرسه ای بودش که خیلی با خونه ما فاصله داشت، تقریبا اونور شهر موقع بود. فقط یک کلاس آمادگی داشت که کلاس در واقع نبود، سالنی بود که تبدیل به کلاس کرده بودن و به نسبت کلاس، خیلی بزرگ بود. صف جلو نیمکت و آخر سالن، صندلی چیده بودن. من روی صندلی آخر کلاس می نشستم. ته سالن یک سوراخی توی دیوار بود جای کولر گازی بود اما کولری توش نبود. خب اما کار من:

خب من صندلی رو خیلی آروم میکشیدم به سمت اون سوراخ کولر و وقتی معلم حواسش نبود، از توی اون سوراخ فرار می کردم که به خونه برم(خب الاغ چطور میخوای خونه رو پیدا کنی؟). همیشه و بلا استثنا بعد از فرار از اون سوراخ، سرایدر جلو درب ورودی، من رو میگرفت و به دفتر میبرد. اونجا هم مدیر یه شیرینی به من میدادن و میگفتن برو سر کلاست بشین. دیگه کار هر روز من شده بود، فرار میکردم، سرایدار منو میگرفت میرفتم دفتر شیرینی می خوردم میومدم سر کلاس. 

خب کسی نیست بگه مگه مرض داشتی؟ تو که میدونستی میگیرنت چرا هر روز فرار می کردی؟ هدفت فرار بود یا شیرینی؟

پ.ن:

خداییش خیلی آدمهای خوبی بود. هم معلم هم مدیر مدرسه. شاید اگه برخوردشون جور دیگه ای بود، من همون موقع از درس زده میشدم.