کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

پاسپورت

بخاطر اشتباه یک نفر در نوشتن اسمم باید برم اداره گذرنامه نامه بگیرم دوباره برگردم پاسپورت قبلیم رو باطل کنم و تمام مراحل از اول تکرار کنم. خب من کی وقت میکنم برم؟ از صبح سرکارم. تازه هفته بعد که اعلام بازندگی شده عمرا اگه رییس اجازه مرخصی بده.

خداییش کجا E شبیه A هست؟  که جاهاشون رو اشتباه نوشتی.

پ.ن:

نمیدونم چرا چند روزه همه کارا برعکس میشه. دقیقا جوری که نباید بشه، میشه. به قول اون بنده خدا اینم شانس مایه.

خانم دکتر

اینجوری که ظاهرا مشخصه من کارم با این خانم دکتر پیش نمیره. باید یه فکر دیگه ای بکنم. الان ۱۳ روزه از ایمیلم میگذره ولی جواب ندادن حتی دوباره ایمیل زدم و بازم هیچی. دفترشونم که اصلا انگار هیچوقت تلفنی بهش وصل نبوده. اصلا اصلا جواب نمیدن.

خلاصه اون کار نیمه تمام من هنوز نیمه تمام مونده و اصلا یک ذره هم پیشرفت نداشته.

ب.ن:

خب خانم دکتر جواب دادند و البته که منو پیچوند. ناگفته نماند  دیر جواب دادنشون باعث شد یک جای دیگه موقعیت از دست بدم. خداخیرتون بده 

کف روی آب

آدم ها در انتخاب فامیل ها و اقوامشون اختیاری ندارن اما انتخاب دوست، کاملا و  عملا اختیاریه. پس فامیل میتونه دوست نباشه. میتونه از یه غریبه هم غریبه تر باشه. حتی میتونه مثل یک دشمن باشه.

به قول سعدی:

از دشمنان شکایت برند به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

امان از

الان 5 روزه ایمیل زدم و منتظر جواب ایمیلم اما هنوز خانم دکتر جواب ندادن. خب لااقل ایمیلتون رو باز کنین. حالا من هیچی شاید یه جایی جایزه میلیارد دلاری بردین و منتظرتونن که جواب بدین

یکی از مزایای واتساپ اینه که لااقل میدونی پیامت رسیده، نرسیده، خونده یا نخونده.

پ.ن:

نمیدونم من لرزیدم یا واقعا خونه لرزید. زلزله بود یا نه ولی  هرچی بود سررشته نوشتن از دستم پاره کرد. اصلا حرفم قرار بود چیز دیگه ای باشه

ب.ن2: 

بله ظاهرا زلزله بود..

دوباره

توی این مدتی که اینجا ننوشتم موفق شدم خیلی کارا انجام بدم که مهم ترین اون جابجایی رشته قبولیم بود. در مرحله بعدی موفق شدم شیفتمو عوض کنم که رییس رو دیگه نبینم (من که راضیم خدا هم راضی باشه). اینستاگرام رو کلا گذاشتم کنار. پروژه برنامه نویسی نیمه تمومم رو دوباره استارت زدم البته با یه بازنگری اساسی. بیشتر برای تمرین ساز وقت میذارم.

الان یه کار خیلی مهم ناتموم دارم اونم اگه انجام بشه میتونم برم سروقت بقیه چیزا.

حماقت مرکب

تا امروز هیچوقت از قبولی در چیزی که براش تلاش کردم ناراحت نشده بودم. اما الان شدم. متاسفانه دانشگاه قبول شدم. روزی که انتخاب رشته کردم با خودم گفتم هرجا باشه میرم. اما الان روزانه قبول شدم و از انتخاب رشته ام پشیمونم.

مشکل درس خوندن نیست. مشکل اینه کارم رو چکار کنم. یعنی انتخاب رشته ای با این فاجعه باری تا حالا کسی نکرده که من کردم.

از یه طرف میگم ولش کن میرم دانشگاه آزاد شهر خودمون، از یه طرف هم میگم حیفه. آخه کی میاد همینجوری بدون ترتیب انتخاب رشته کنه که من کردم؟

مشکل اول اینه که دانشگاه ها داره حضوری میشع و مشکل دیگه هم اینه که سال دیگه از کنکور محرومم چون روزانه قبول شدم. یعنی آخرین شانسمه.

برای مردم از آسمون بارون میباره، برای من هم که بارید رفتم زیرش دیدم تگرگه و خورده وسط سرم. البته که حماقت خودمو نمیتونم گردن هیچکسی بندازم.

پایان قصه

هر قصه ای پایانی داره و فقط یک قصه ست که بی پایانه.

و مسلما اون بی پایان، اینجا نیست...

مه آلود

بیابان را سراسر مه گرفته ست...

متاسفم برای تمام بشریت و تمام انسانهایی که فقط اسم انسان رو یدک میکشن و دربرابر وضعیت انسانیت بعضی انسانها سکوت و یا بعضا حمایت میکنن.

این فایل رو از کانال تلگرام یکی از اساتید تریدینگ دانلود کردم اما بعد از چند روز تمام نوشته ها و تمام فایل های کانالشون رو  پاک کردند.

این فایل، پادکست مصاحبه با ایشونه که البته ربطی به تریدینگ نداره و در مورد فلسفه صحبت میکنن.

اگه این فایل رو دانلود کردید و قصد گوش دادن بهش رو دارید لطفا با دقت به حرفاشون توجه کنید

لینک دانلود

پ.ن1:

اینقدر حرفاشون برای من جذاب بود که دلم نیومد به اشتراک نذارم.

اتفاقا اتفاق افتاد

دیشب ساعت 12:40 رییس پیام داده که فردا میتونی بیای سرکار فردا فلانی تنهاس ؟ خب برادر من مگه روزِ خدا رو ازت گرفتن؟ یهو اون موقع شب یادت اومده؟ حالا منم هیچوقت اون موقع بیدار نیستما ولی دیشب یه مستند جالبی بود داشتم نگاه میکردم. کار خدا همه چیز رو با هم جور کرد که من امروز سرکار باشم و اتفاقا کار زیادی هم باشه و همکارم تنهایی داغون نشه. با هم داغون بشیم.

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که اتفاقای بد و خوبی رخ بده که همه چیز دست به دست هم بده برای یه اتفاق بزرگ و البته نتیجه بهتر از تصور؟

یادمه زمان دانشگاه درسی به اسم مخابرات آنالوگ داشتیم، این درس رو من میخواستم تابستون بگیرم که از اونور بتونم یه ترم زودتر دانشگاهمو تموم کنم. مسئول آموزشمون یه خانومی بود که اخلاق خیلی بدی داشت، من و یکی از دوستام رفتیم پیشش تا اگه قبول کنه تابستون من درس مخابرات آنالوگ بگیرم. اون روز قبل از من نگو یکی دیگه اومده بود پیشش که باهاش بحث کرده بود و این خانوم اعصابش خرد بود، خلاصه من هم باهاش دعوام شد و درس رو قبول نکرد که به ما بده. منم وقتی از دفترش میومدم بیرون گفتم به جهنم که نمیدی. هیچی دیگه گذشت و من تابستون اون درس رو نگرفتم اما ترم مهر که شد بخشنامه ای اومده که رشته ما نیاز به گذروندن این درس ندارن، اونجا بود یاد ضرب المثل "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد" افتادم.