امروز داشتم آهنگ آتشی در نیستان شهرام ناظری گوش میدادم(واقعا یکی از زیباترین آهنگ های سنتیه که اگه هزار بار بشنوید باز هم انگار نشنیده ای). شروع با دوبیتی بسیار زیبایی از عطار نیشابوری هست:
هنگام سپیده دم خروس سحری/
دانی که چرا همی کند نوحه گری/
یعنی که نمودند در آیینه صبح/
که از عمر شبی گذشت و تو بی خبری/
در مورد اینکه عطار چگونه به مقام تصوف رسید داستان قشنگی هست البته نمیدانم این داستان واقعی هست یا خیر:
صبح روزی همچون تمامی روزهای عادی، عطار دکان عطاری اش را باز کرد. مردی در ظاهر فقیری نزدش آمد و از او طلب چیزی کرد. عطار با بی حوصلگی جواب فقیر را نداد. آن مرد به عطار گفت : تو با این خسیسی چگونه جان با عزراییل خواهی داد؟ عطار در جواب گفت : همان گونه که تو این کار را خواهی کرد. در جواب، مرد فقیر گفت : من بدین گونه جان را تسلیم خواهم کرد. آنگاه کاسه اش را زیر سر گذاشت ودراز کشید و دیگر هرگز برنخواست. عطار از دیدن این صحنه منقلب شده، کار عطاری را رها کرد و رهسپار سفر هفت شهر عشق شد
سلام دوستان عزیز
قرار بود این وبلاگ بزودی را ه بیفته
افسوس که ده سال این کلمه بزودی طول کشید
ده سال گذشت و ده سال به آخر عمر نزدیکتر شدم و ده سال از جوانی بیشتر فاصله گرفتم
در این ده سال خیلی از دوستانی در بین ما بودند که الان نیستند و خیلی از کسانی نبودند که الان هستند