الان که توی فرودگاه نشستم و منتظر اعلام پروازم هستم، صحنه هایی میبینم که برام جالبه.
مثلا آدم هایی که موقع رفتن و خداحافظی کردن همدیگه رو میبوسن. فکر نمیکنم بچه ها، پدر و مادرشونو بدون دلیل بوسیده باشن. شاید اینقده این بوسیدن ها عجیب شده که اگه کسی بدون دلیل اینکارو انجام بده، پدر و مادر حتما فکر میکنن منظوری دارن یا چیزی میخوان. نمیدونم....
یا دختر خانومی که ظاهرا دیر رسیده و کانتر رو بستن و هرچقدر گریه و زاری کرد فایده نداشت. کسی به گریه هاش توجه نکرد البته یکی از آقایون حاضر شد کانترو باز کنه و کارت پرواز براش صادر کنه ولی مدیریت خدمات فرودگاهی قبول نکرد. شایداگه جای این دختر خانومی که مقداری به ظاهر خودش رسیده بود، یک آقا بود همون یک نفر هم حاضر به همکاری نمیشد. باز هم نمیدونم....
هنوزم اون دختر رو میبینم که در تکاپو هست ولی الان که دارم مینویسم اعلام کردن پرواز ساری پرید و دختر گریه کنان راهشو گرفت تا از فرودگاه بره.
امشب که داشتم کنار خیابون راه میرفتم، دختری دیدم که شاید به زور بشه گفت 15 ساله. با پسری راه میرفت و صحبت میکرد. بعد از مسافتی، پسر ازش جدا شد و رفت. دختر توی تاقچه هایی که از سالیان دور یادگار مونده نشست و سیگاری روشن و شروع به کشیدن کرد.
از کنار دختر رد شدم و از خودم میپرسیدم چرا یک شخص با این سن و سال کم سیگار میکشه؟
جوابایی که برای سوالم پیدا کردم :
-- شاید فکر میکنه سیگار کشیدن یک تفریحه
-- شاید تصورش بر اینه کسی که سیگار میکشه آدم متمدنیه
-- شاید برای فراموش کردن مشکلات احتمالی در زندگی
ولی بعد یاد شعری از حافظ افتادم، وقتی حافظ از روزگار گله میکرد در بیت آخربه خودش اینچنین گفت:
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست
بر لبش جام شرابی و سبویی در درست
گفتم نکنی شرم از این می خواری؟
گفتا مگر حکم به جلبم داری!؟
گفتا تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟
در روز جزا وعده به آتش کرده؟
گفتا که برو بی خبر از دینداری
خود را به ز باده خوران پنداری؟
من هر چه کنم گنه از این می خواری
صد به ز توام که دایما هشیاری
عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هرکجا وقت خوش افتاد همانجانست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
صائب تبریزی
دیروز توی خیابون پشت یک چراغ قرمز وایساده بودم، پسری سمتم اومد که پارچه ای دستش بود. خیلی مودبانه گفت: شیشه ماشینت تمیز کنم؟ من به جیبم نگاه کردم و دیدم پولی توش نیست گفتم: نه ممنون.
بدون هیچگونه اصراری لبخندی زد و رفت. از لبخندش خجالت کشیدم.
به خودم گفتم چرا پسری با این سن باید کار کنه؟ الان حق این پسر نیست که مثل تمام بچه های هم سن خودش بازی کنه درس بخونه از زندگی لذت ببره؟
فکر میکنم حق تک تک این بچه ها گردن ما مردمه و ما داریم با کارامون در حقشون جفا میکنیم.
یا زنی که با بچه اش سر خیابون توی سرما و گرما، جوراب و لیف حمام و غیره میفروشه، آیا راه ساده تری برای کسب درآمد برای اون زن نیست؟ چرا حتما هست. ولی به خودش اجازه نمیده که شرف و آبروی خودشو بخاطر پول بفروشه.
جلوی پای این افراد باید فرش قرمز پهن کرد. اینها شرف و عظمت رو لمس کردن.
لطفا نسبت به اطرافمون بی تفاوت نباشیم.
خوشبختی با قسمت کردن لحظات خوش زندگی با هم بدست میاد. پس خوشبخت باشیم و خوشبخت زندگی کنیم.
ارغوان
شاخهی همخون جداماندهی من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابیست هوا
یا گرفتهست هنوز؟
من درین گوشه
که از دنیا بیرونست
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم
دیوار است
آه
این سخت سیاه
آنچنان نزدیکست
که چو برمیکشم از سینه نفس
نفسم را برمیگرداند
هوشنگ ابتهاج (سایه)
چند روز پیش وقتی داشتم موسیقی استاد شجریان گوش میدادم، رسید به جایی که این بیت از حافظ خوندن:
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش بر زبان گرفت
داشتم با خودم تفسیر میکردم و البته تعجب، تعجب از اینکه چرا حافظ گفته شمع میخواست افشای راز کنه و خدا را شکر که سر و حرف دلش بر زبان اومده.
توی اینترنت در مورد این موضوع جستجو کردم و به تفسیر بسیار جالبی بدین شرح رسیدم:
شمع در اینجا نماد حسد و کینه توزی هستش. شمع از اسرار صوفیان و کسانی که شب زنده دارن خبر داره.
وقتی که قصد و نیت آشکار کردن این راز میکنه و حرف درونش به زبان میاره، از شدت این حسد زبانش شروع به سوختن میکنه که همان شعله شمع هست. و نمیتونه این راز را برملا کنه.
حافظ خدا رو شکر میکنه که سر دل شمع به زبانش اومده و در آتش کینه خود میسوزه.
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
بین اینهمه درد و رنج سایه جنگ و انهدام هواپیما(از واژه سقوط استفاده نمیکنم)، از خبر خداحافظی کیمیا علیزاده برای مدت کوتاهی خوشحال شدم. لااقل شاید این دختر آینده ای درخشان تر پیش رو داشته باشه. نه فقط در حوزه ورزش، بلکه در حوزه کمال انسانیت.
یادمه در زمان مدرسه، اگر کار اشتباهی انجام میدادیم مثلا دعوا میکردیم ، ناظم مدرسه تا جایی که توان داشت از خجالت ما در میومد و کتک میزد. یه جمله وجه مشترک بین تمام ناظم های مدارس بود."بگو غلط کردم".اینقده باید میگفتی غلط کردم تا شاید از کتک زدن دست میکشید.
اما چند روز پیش که اینهمه مسافر هواپیما توسط یک موشک از بین رفتن ، مسئولی گفت غلط کردم؟ گفت من استعفا میدم ؟ شاید دعوا کردن از کشتن 177 انسان مظلوم، گناهی بزرگتره .یا شاید غلط کردنهای زمان مدرسه، فقط مخصوص ما بود و توی مدرسه اونا تربیتشون با آفرین آفرین بوده.
نمیدونم!!!!!
امروز صبح که توی مسیر برای رسیدن به محل کار بودم، راننده رادیو گرفته بود و اخبار گوش میدادیم.
ستاد مشترک نیروهای مسلح اعلام کرد، برخورد موشک باعث سقوط هواپیما اوکراین شده. وقتی شنیدم مثل کسی شدم که انگار آب یخ روش ریخته باشن. واقعا چرا؟؟ حق کسایی که دنبال بقیه عمرشونن اینه؟ اشتباه سهوی بوده ولی به چه قیمتی؟ به قیمت زندگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به خودم می گفتم اینجا جای موندن نیست هرکسی بتونه بره و از اینجا نره، به فرزندان و آیندگانش خیانت کرده. بره و دیگه هیچوقت نیاد. یادش بره که گذشتش کی و چی بوده و از کجای دنیا اومده. بذار همه بگن خائنه.
البته کسایی هستن که نمیرن، نه اینکه نخوان برن، نمیتونن برن. من و خیلیای دیگه جز همین دسته هستیم. به قول شادمهر "میخوام برم پا ندارم، میخوام نرم جا ندارم، داد بزنم نا ندارم ".
من به شخصه دیگه ناامیدم. وقتی آیندمو تجسم میکنم میبینم هیچی جلوم نیست. ترکیب سن و وضعیت زندگی، نتیجش جز درد کشیدن چیزی نیست. هی روزگار. امان از دستت.


برسان باده که غم روی نمود ای
ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا نقش دل ماست در آیینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امّید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک، وین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

چند روز پیش بعد از مدتها رفتم کنار دریا، خیلی شلوغ نبود. احتمالا چون صبح بود. معمولا بعد از ظهرها شلوغه آخه من شلوغی رو دوست ندارم.
قبلا بیشتر دریا میرفتم. یادمه وقتی کوچیک بودم تا زمان دبیرستان تقریبا هرهفته جمعه ها با هم محله هام میرفتیم لب ساحل بازی فوتبال میکردیم و بعدش میرفتیم توی آب. تابستونا توی دریا پر بود از عروس دریایی. میرفتیم توی آب میگرفتیمیشون میزدیم به هم. عروس دریایی واسه دفاع از خودش یه مایعی اسید مانند داره که وقتی روی پوست میریزه پوس قرمز میشه و میسوزه.
تقریبا 10 یا 15 سال پیش اون ساحلی که محل بازیمون بود سنگ ریختن دریا خشک کردن و خیابون کشی شد. دیگه ساحل شنی نمونده اگر هم مونده، مردم کثیفش کردن .
