کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

دلا چو عمرت رسد به شصت و درد تورا جز آنکه بمیری دگر دوایی

قتل یک دل

اگر می خواهید یک نفر را بکشید، پیشنهاد می کنم اول به او محبت کنید

با او خاطره بسازید، ساعتها، روزها، ماهها با اون وقت بگذرانید

شادی اش را باعث شوید

اینگونه زنده اش می کنید، ودقیقا زمانی که جز شما کسی را در زندگی اش ندارد، 

رهایش کنید!!!

ترجیحا این رفتنتان بدون دلیل باشد، بی هیچ حرفی،بدون خداحافظی!!

در آخرین پیامتان هم برایش آرزوی خوشبختی کنید!

شک نکنید او خواهد مرد، هرروز از نو...

هرروز از نو می میردو تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود!!


پ.ن:

 دوستان قتل دل کسی را باعث نشوید. اگر هدفتان بودن با کسی نیست، دل کسی نبرید. دل کسی به بازی نگیرید

شعری از سایه..

آن که حق است گمانش به گمان تو، که نیست

گفت بیرون ز جهان است جهان تو، که نیست!

هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند

چه توان داد نشانی ز نشان تو که نیست؟

تا چنین هر چه مرا بود و توان نیز افزود

همه از آن تو شد، چیست از آن تو که نیست؟

از تن زنده روان است روان تو، که گفت

بی تن زنده روان است روان تو؟ که نیست!

گفت عالم همه در بندگی شیطان اند

گفتم ای زاهد خودبین به زیان تو که نیست!

ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد

سایه گفتند که صوفیست، به جان تو که نیست!

زندگی در قطب شمال

احتمالا اگه در یکی از کشورهایی که نزدیک قطب شمال هستن و روز و شبشون عجیب و غریبه زندگی میکردم، از غصه، جسمم مانند روحم می مرد.

تصور اینکه جایی باشی که 6 ماه آفتابش بصورت مایل بتابه واقعا ملال آوره. انگار بعد از ظهر جمعه تنها کنار ساحل بر روی شن ها نشسته ای و به غروب خورشید که کم کم و کم کم در پشت دریا پنهان می شود نگاه میکنی. اما پنهان شدن و شبی در کار نیست و این پنهان شدن از حرکت می ایستد و تو میمانی و انتظار بیهوده شب و فردای بهتر. روز پایانی ندارد. تنهایی و بی کسی صاحب خانه دل بی رمقم شده.

لذت فیلم دیدن

فیلم بیمار انگلیسی را برای چندمین بار نگاه کردم و برای چندمین بار لذت بردم...

مشکلی که من با فیلم دیدن دارم اینه که یک فیلم را فقط نگاه نمیکنم، با دیدن، زندگی میکنم و اینقدر غرق در موضوعات فیلم میشم که تا ساعت ها بعد از تمام شدنش، هنوز جای شخصیت های داستان هستم.

سیزده نه بدر

سیزده بدر امسال، با سرکار بودن گذشت. مثل پارسال و سالیان قبل.

امسال که سیزده بدر کسی اصلا نمیتونست بره بیرون ولی کلا سرکار بودن خیلی بهتر از بیرون رفتن وشلوغیه...

طرف پا میشه از اونور ایران میکشه میره اینور، توی شلوغی و بدبختی و ترافیک و گرما که عید مسافرت رفته باشه. من که نمیتونم تصور کنم

اگه قرار باشه من مسافرت برم، تنها رفتن و توی محیطی آروم و بی سروصدا ترجیح میدم

البته ترجیحم به درد خودم میخوره

استعداد

پریشب برنامه عصر جدید نگاه میکردم، آقاییاز هموطنان آذری اومده بودن و آواز میخوندن  که کارشون میوه فروشی بود.

نحوه تبلیغ برای فروش میوه شون اجرا کردن و فکر کنم یک تیکه مداحی به زبان ترکی هم خوندن.

این آقا با این حنجره طلایی، استعدادی داشتن که میشد خیلی استفاده بهتری ازش کرد. ولی در هر صورت میدونستن صداشون خوبه و استعداشون توی صدا هست هرچند استفاده کاملی از این استعداد نکردن.

موضوعی که میخوام بگم اینه که همه ما  استعداد هایی داریم که منحصر به فرده. ولی متاسفانه خیلیا اصلا نمیدونیم این استعداد چی هست و قبل از اینکه متوجه بشیم، مرگ به سراغمون میاد و استعداد ناشکفته، مثل جسدمون به خاک سپرده میشه.

خود من یکی از این افراد هستم که اصلا نمیدونم توی چه کاری استعداد دارم و به چه کاری علاقمند هستم. البته شاید اینها نتایج افسردگی باشه و شاید افسردگی نتیجه نفهمیدن استعداد. ولی چیزی که مهمه اینه که داریم نفس میکشیم و هوا را برای کسانی که زندگی میکنن آلوده تر میکنیم.

ما که زندگی نمی کنیم....

شعور انسانی

فاصله بین آدمها  را همیشه نمیشه با کلمات بیان کرد. بعضی از وقتها، فاصله از جنس  نوع تفکر و نوع منش هست. اما برخی اوقات این فاصله از نوع داشتنها و نداشتنها ست.

کسی که از درک موضوعی عاجزه حتما دلیلش تفکر نیست. شاید از لحاظ سخت افزاری تفاوت هایی داره که اگه بخواد هم نمیتونه.

فرزند دختر یا پسر؟؟

در وبلاگ یکی از دوستان مطلبی خواندم در مورد دو دختر، اولی دختری زیبا و سرزبان دار، اما دختر دوم، در واقع قرار بود پسری باشد که نشد.

هدفم نوشتن مطلبی بر نقد تفکر "فرزند فقط پسر " بود:

در خیلی از خانواده ها، فرزند پسر، حکم آتش بسی دارد برای پایان بر عملیات روزانه و شبانه فرزندآوری.

 فرزند اول دختر به دنیا آمد، به امید پسر بودن فرزند دوم، دختری زاییده می شود و این سیکل نا متناهی در حلقه بی نهایت ادامه خواهد داشت به امید اینکه روزی با به دنیا آمدن فرزندی پسر، این چرخه به پایان برسد. وقتی به رفتارشان نگاه می کنید، می بینید در ترازو مقایسه بین فرزندان، در کفه ای از ترازو، دخترانش و در کفه ای دیگر تک پسر این خانواده قرار دارند. که از قضا، کفه دردانه، سنگینی عجیبی بر کل ترازو حاکم می سازد. گویا آنچنان وزن این کالای مرغوب زیاد است که تاب مبارزه برای حریف مهیا نیست.

ولی در آخر، از بخت بد روزگار، لعاب زرگونه این ساخته دست هنرمند، کم کم رنگ می بازد و به قول مولانا:

هر کسی دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

رنگ واقعی این جنس به اصطلاح مرغوب که مدتهای زیادی نماد زیبایی بود نمایان می شود.

اما الان؟ مقداری دیر نیست؟

ترس

ترس.

تقریبا همه ما با واژه ترس آشنا هستیم، ترس از تاریکی، ترس از دیو و جن که ریشه در داستان های بچگی داره، ترس از اینکه شغلمون از دست بدیم و....

اما ترس از تنهایی، شاید به جرئت بشه گفت ترس مشترک بین همه ما انسانهاست. ولی این نوع ترس برای همه ترس محسوب نمیشه، بعضی از آدمها نه تنها از تنهایی نمیترسن بلکه حتی حاضر نیستن تنهاییشون را با کسی تقسیم کنن. این دسته معمولا ذاتا آدم های دوست دار تنهایی نیستن اما گذر زمان و پیچ و خم های زندگی باعث شده تنهایی براشون بهترین مونس و همدم بشه.

معمولا سفره دلشون برای کسی باز نمیکنن و یا صحبت های خصوصیشون را جایی میگن که، هویتشون برای کسی شناخته شده نباشه.

خود من شاید به همین دلیله که اینجا توی فضای مجازی به دور از واقعیت های قابل لمس مینویسم. لااقل از حواس پنج گانه، فقط حس بینایی خواننده به کار گرفته میشه.