کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

در زمان دانشگاه، دوستی داشتم که همیشه میگفت پدربزرگم نصیحتم میکنه که وقتی رفتی دانشگاه نه که فقط درس بخونی، بچسب به عشق و حال زندگی. فردا سنت که بالا رفت اونوقت میفهمی که ای داد بیداد جوونیم گذشت و من ازش لذت نبردم. درس همیشه هست. هروقت تموم کنی مهم نیست.

دقیقا برعکس این نصیحت توی خانواده ما بود. میگفتن درستو بخون فرصت برای زندگی کردن زیاده ولی برای درس نه.

اون دوست من، درسشو 1 ترم و یک ترم تابستون، بعد از من تموم کرد یعنی کل فرق ما شاید 6 یا 7 ماه بود ولی من شدم کسی با حسرت گذشته و کارایی که باید انجام میدادم و ندادم. و اون شد کسی که گذشتش لااقل برای خودش لذت بخشه.

دردا که مرگ
نه مُردنِ شمع و
نه بازماندنِ ساعت است ،
نه استراحتِ آغوشِ زنی
که در رجعتِ جاودانه بازش یابی
نه لیموی پُر آبی که می‌مَکی
تا آنچه به دورافکندنی‌ست
تفاله‌یی بیش نباشد:
تجربه‌یی‌ست
غم‌انگیز ، غم‌انگیز
به سال‌ها و به سال‌ها و به سال‌ها

حکایت سلطان محمود و دوگدا

  گویند که در دو طرف درب ورودی کاخ سلطان محمود غزنوی، دو مستمند نشسته بودند. یکی چاپلوس بود و هرکس که رد می شد، از وزیر و وکیل و سلطان با چرب زبانی چیزی کاسب می شد؛ اما دیگری ساکت بود. گاهی گدای چاپلوی به او می گفت: "مگر تو احتیاج نداری، پس چرا از این زبانی که خدا بهت داده استفاده نمی کنی بیچاره!" گدای دیگر همیشه جواب می داد که کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه! یک روز کسی به سلطان گفت: "قربان قضیه این دو تا گدای دم درب ورودی را می دانید؟" گفت: "نه، اتفاقاً می خواهم بدانم چرا یکی ساکته و دیگری پرحرف؟"

    سلطان به سلامت باشند، گدایی که ساکت است، گاهی کلامی بر لب می راند که بهتر است از جلوی در او را رد کنید. سلطان پرسید: چه می گوید؟ پاسخ شنید که وقتی به او می گویند، چرا جلوی سلطان و وزیر احترام نمی کنی تا صله ای بگیری؟ او می گوید که کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خره کیه! سلطان محمود که عصبانی شده بود، گفت: حالا به او خواهم گفت که دنیا دست چه کسی است! سلطان فرمان داد که یک مرغ شکم پر برای شام حاضر کنند. مرغ را آوردند و سلطان یک الماس خیلی ارزشمند داخل شکم مرغ گذاشت و گفت: "ببرید برای گدایی که به ما احترام می کند تا رفیقش بفهمد همه کاره چه کسی است."

    مرغ را برای گدای چاپلوس بردند، ولی از قضا آن شب وزیر هم یک بوقلمون برایش فرستاده بود و او سیر بود. به دوستش گفت: امروز چقدر کار کردی؟ پاسخ شنید: 3 سکه. گفت: "بیا این مرغ با اینکه خیلی بیشتر می ارزه، ولی 3 سکه رو بده و مال تو". گدای دیگر پاسخ داد که نمی خواهم! گفت: "دو سکه بده." جواب داد که نمی دهم. گفت: "یک سکه." گفت: "نه، این مرغ روی دستت باد کرده و باید دور بیندازیش حالا می خواهی سر من کلاه بذاری؟"

    گفت: "بیا مجانی برش دار که اینجا بماند بو می گیرد!" برداشت و لقمه اول را که خورد الماس را دید. گذاشت جیبش و گفت: "رفیق، شاید از فردا من رو ندیدی، ولی یادت باشد؛ کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خره کیه"! فرداش سلطان دید، این گدا هست و دیگری نیست. گفت: بیاریدش داخل و از او پرسید که رفیقت کجاست؟ گفت: "دیروز همچین حرفی زد و امروز هم نیامد." سلطان با عصبانیت گفت: "تو چرا دوباره گدایی می کنی، مگه من به تو صله ندادم؟" گفت:" بله سلطان ولی چون بوقلمون وزیر را خورده بودم، دادمش به رفیقم.سلطان ابتدا ناراحت شد ولی بعد لبخندی زد و گفت: این جمله که من می گویم تو هم تکرار کن وگرنه میدهم شلاقت بزنند. بگو: "کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه!"


داشتم مطالبی که تقریبا ۱۰ سال پیش توی سایت کلوب نوشته بودم میخوندم، از نوشته های خودم تعجب کردم، واقعا من اینا رو نوشتم؟ از من بعیده ذوق ادبی داشته باشم

...

بعضی وقت‌ها باید، از همه چیز
دست کشید
بی اعتنا شد...!
یک گوشه ی دنج پیدا کرد، آرامش دم کرد و جرعه جرعه بی خیالی، سر کشید و به این فکر کرد که رها شدن بهترین حس دنیاست...
گاهی باید برای مدتی از همه چیز دل برید
باید اول صبح حال هیچکس را نپرسید نگران هیچکس نشد
باید مواظب خودت باش… را به کسی نگفت
دلم برایت تنگ می‌شود را …

دوستت دارم را... 

باید بعضی دغدغه‌ها را نداشت

باید نشست و تماشا کرد آنهایی که روزی هزار بار برایشان جانت می‌رفت با جای خالی ات چطور کنار می‌آیند؟
اصلا جایی خالی می‌ماند؟

اولویت بندی

هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد همه چیز برمیگردد به اولویت های ان آدم. اگر به هر دلیلی کسی تورا از یادش رفت، فقط یک دلیل دارد:

 تو ..جزو اولویت هایش نیستی

...

حال من، حال اون شخصی است که صادق هدایت در اول کتاب بوف کور توصیفش کرده:

"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را اهسته می خورد و می تراشداین دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند ان را با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی کنند زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پبدا نکرده و تنها داروی فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و پس ازمدتی به جای تسکین بر شدت درد می افزایند."

سه تار

چرا سه تار؟ چرا باید سه تار آموخت؟

سه تار، ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغض فروخورده است انگار؛ طنین مخفی ترس و شیدایی. میگویند یک نفر شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد.

اما دیده بودم حوالی سه صبح که همه ی اشباح مدرنیته در خواب اند و دیگر نه صدای رفت و آمد ماشینی هست نه صدای دور و دَرهم کارخانه ای، چنان رسا میشود این صدا که باید خفه اش کنی از ترس همسایه.
دیده بودم که اگر وسیله اش نکنی برای رونق دُکان، رازهاش را پرده در پرده باز می کند بر تو. آخر، زن است این ساز (از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر میکند با تو. راه نمیدهد تو را به خودش اگر نادیده بگیری اش. چقدر هم که اهل حسادت است این ساز! وقت هایی که بازی در می آورد ساز دیگری بگیر دستت، ببین چطور راه می آید با تو.
به خود میگفتم این صدایی را که نیمه شبان بیرون میخروشد از این ساز چطور میشود شبانه روزی کرد؟ چطور میشود سه تاری ساخت جادویی؟ سه تاری که به یک زخمه زرد و سبز و آبی و قرمز کمانه ی رنگینی از صدا را بیفشاند توی فضا. دیده بودم این ساز با زبان راز سخن میگوید، گفتم از اهل راز شوم مگر نصیبم شود آن سه تار جادویی؛ سه تاری که در میانه ی کار بگوید: «تو ساز نزن، جیگر. خسته میشی. تو فقط مرا بگیر توی بغل، خودم میزنم برات»
پس لباس نجاران به تن کردم. گفتم دست به اره و چوب و تیشه بَرم شاید مسیح در راه است.

از کتاب "وِردی که برّه‌ها می‌خوانند"
رضا قاسمی

موقت

ما را از شب وصل چه حاصل که تو از ناز

تا باز کنی بند قبا صبح دمیده است

صائب تبریزی