- آدم ها دو جور گریه دارند، زمانی که خیلی غمگین اند و زمانی که خیلی خیلی غمگین اند
- گفتم: اینها مگر فرقی هم دارند؟
- گفت: آره، دومی دیگه اشک نداره...
امروز داشتم کتابخونه دانشگاهمو نگاه میکردم و کتاب هایی که با مشقت خوندم و درسشو پاس کردم ورق میزدم، یک دفتر دیدم که به نظرم آشنا نمیومد. دفتر باز کردم دیدم دفتر خاطراته.
از مادرم پرسیدم این دفتر چیه؟ مال کیه؟ گفت دفتر خاطرات سربازی داییته. داییم تنها زندگی میکرد و خیلی کم حرف میزد و خیلی کم از کسی کاری میخواست که براش انجام بدن و هیچوقت بدهکار کسی نبود در واقع هیچوقت از کسی چیزی قرض نمیگرفت و در نهایت در سن ۴۳ سالگی تنها و بی همدم، پارسال فوت شد.
مادرم گفت وقتی فوت شده بود و مادربزرگ داشت وسایلشو جمع میکرد، چون سواد خوندن و نوشتن نداره، این دفتر میخواست بندازه دور که من برداشتم و گذاشتم اینجا.
دفتر باز کردم و کمی از نوشته ها و خاطرات سربازی داییم خوندم و بغضم گرفت.
یکی از متن های دفتر خاطراتش این بود:
به یاد روزهای رفته مباش که هرگز برنمی گردد نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر زیبا، که انسان خود را بدان بفروشد. نفرت هرگز با نفرت از بین نمی رود، برای از بین بردن نفرت محبت نیاز است.
امروز از سر بی حوصلگی و خستگی روحی که متاسفانه مدتهاست ول کن ماجرا نیست، سه تارم برداشتم و کمی به قول دوستم دنگ دنگ کردم. چون واقعا چیزی ازش بلد نیستم
همیشه علاقه زیادی به موسیقی داشتم ولی خب توی خانواده ما وقتی که موقع یادگرفتنش بود یعنی زمانی که سن کمتر داشتم، خیلی طرفدار نداشت. الان دیگه کسی نه مخالفت میکنه و نه موافقت.خیلی براشون مهم نیست. ولی خودم خسته شدم. خسته از اینکه هرکاری بخوام از صفر شروع کنم. نه فقط موسیقی، درواقع هرکاری.
دوست دارم راه برم و فکر کنم و فکر کنم. فکر به تمام گذشته ای که به بطلان رفت و منی که دارم به میان سالی نزدیک میشم و چون زیربنای آینده، گذشته هست، آینده ای هم پیش روی خودم نمیبینم. شاید در بهترین حالت من بیشتر از نیمی از عمر متوسطی که هر انسان میتونه داشته باشه، گذروندم اما از این گذشتگی فقط گذران عمر و نتایجش نصیب من شده. اما زندگی که باید می داشتم نداشتم. به مانند یک دونده ماراتن که باید مسیر طولانی طی کنه اما وقتی میبینه رقبایش به خط پایان رسیدن ولی هنوز نصف راه براش مونده دیگه انگیزه ای برای ادامه دادن نداره.
بگذریم که سخن فراوان است و مجال کم..
دانلود اولین دنگ دنگ من
پ.ن:چون احتمالا توی متن بالا غلط انشایی زیادی می بینید، از تمام کسانی که میخونن معذرت میخوام. دلیلش اینه که اصلا خودم نوشته هامو نخوندم.
چه سازم که صدای من جرس نیست
به جسم ناتوان من نفس نیست
رفیق روز حالا هست و بسیار
رفیق روز آخر هیچ کس نیست
از دیروز که متوجه شدم حس بویاییم کار نمیکنه، به کسانی فکر میکنم که یکی از حواس پنجگانه ندارن. برای منکه حس بویاییم فقط خرابه که شاید پیش عوام خیلی مهم هم نباشه و بوی بد و خوب و عطر غذا و ادکلن تشخیص نمیدم زندگی تا حدودی بی معنا شده، حالا اون افرادی که نابینا و ناشنوا هستن چه می کشن، خدا فقط میدونه.
شاید کسی که مادرزادی نابینا باشه زندگی براش آسونتر باشه از کسانی که طی یک حادثه نابینا میشن. به قول معروف کسی که ورشکست شده زجر بی پولی میفهمه، وگرنه کسی که از اول بی پول بوده که اصلا تجربه پولداری نداره. داستان این افراد هم همینه
چند روزه سردرد امونم بریده، رفتم درمانگاه شرکت میگه ۳۸ درجه تب داری، تست crp گرفته، گفت اگه جوابش مثبت بود باید بری اسکن ریه انجام بدی. هرچند که دکتره میگه ریه ات مشکل داره. آره خب الان تقریبا ۵ ماهه از روزی که کرونا پیدا شد و بازار الکل و مواد شوینده داغ شد، سرفه من شروع شد وهنوز هم ادامه داره.
جوابش ظهر اومد منفی بود و دکتره گفت نیازی به اسکن نداری.
امروز حمومکه رفتم وقتی صابونو برداشتم حس کردم بو نداره. خلاصه از حموم اومدم بیرون، شیشه ادکلنو برداشتم دیدم آره واقعا بونداره. در واقع حس بویایی فعلا پریده
یه سخنرانی از دکتر الهه قمشه ای نگاه میکردم حرف قابل تاملی زدن، میگفتن:
هر کسی توی زندگیش باید کسی رو داشته باشه اگه اون شخص نباشه احساس کنه زندگی روی سرش خراب میشه. اگه زندگی کردید و چنین شخصی توی زندگیتون نبود، بدونید که اصلا زندگی نکردید.
چند ماه دیگه تا 35 سالگیم مونده. توی تمام این سالها کاری جز سگ دو زدن و نرسیدن به آرزوهام نداشتم. آرزوهایی که هرروز کوچیکتر میشن و من دورتر ازشون. در واقع امید من هرروز از رسیدن به آرزوها کم رنگ و کم رنگ تر میشه . موضوع فقط رسیدن به آرزو نیست. هر آرزویی سن خاص خودشو میخواد. وقتی از اون سن بگذری دیگه مهم نیست که بهشون برسی یا نه. چون برات دیگه اهمیتی نداره. داستان زندگی خیلی از ماها همینه. نرسیدیم. وقتی باید میرسیدیم نرسیدیم.
خیلیاش تقصیر من و امثال من نیست. تقصیر اقتصاد شکوفای مملکتمونه. که هرچی تلاش کنی با ز میبینی حتی سرخط هم نیستی. انگار توی یک باتلاق که هرچقدر بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میری. اگر تلاش نکنی بازم فرو میری. یعنی تقدیرت فرو رفتنه.
شاید حرفم برای خیلی از کسانی که این مطلبو میخونن خنده دار باشه. ولی من حاضرم 20 سال از عمرم بدم ولی شروع زندگیم 20 سال قبل باشه. با اینکه 20 سال از عمرم کم میشه