بعد از ۶ سال دیروز زنگنه دستور اعمال ماده ده صادر کرد و حقوق جدید توی سیستم اعمال شد، اما به چه قیمتی؟ اعلام شده که در عوضش آیتم حق الزحمه بهره وری، ۹۰ درصد کم میشه و اقلام نفت کارت جز کمک هزینه غذا بقیه آیتم هاش حذف میشه و برای کسانی مثل من که توی مناطق عملیاتی و بصورت اقماری کار میکنن، صفر میشه. این یک طرف موضوع، از طرف دیگه اعلام کرده مابه تفاوت حقوقی که این ۶ سال نگرفتین فعلا پرداخت نمیشه. شاید این ما به تفاوت با تورمی که توی این ۶ سال بوده الان اصلا رقم قابل توجهی نباشه. ولی همون هم نمیدن
همه جا گفتم، احتمالا قبلا اینجا هم نوشتم ولی باز مینویسم. البته که اینا نظر شخصیه منه و ممکنه اشتباه باشه و با نظر خیلیا فرق کنه.
شعور موضوعی اکتسابی نیست، یعنی شخصی که ذاتا انسان بی شعوری باشه، نه پول، نه مقام، نه میزان تحصیلات باعث نمیشه که باشعور بشه. اگه دور و برمون آدمهایی میبینیم که درس خوندن و با شخصیت هستن، دلیل بر صحیح بودن فکرمون نیست. معمولا آدمها توی شرایط خاص، ذات واقعیشونو نشون میدن و به قول معروف به اصلشون برمیگردن.
به عنوان مثال،حتما دیدین بعضی ازافراد تحصیل کرده مثل دکتر و مهندس، زمانی که توی یک ترافیک سنگین تصادف میکنن و عصبانی میشن حرفایی میزنن که آدم اصلا توقع شندینش از این فرد نداره یا با طرف مقابل یقه به یقه میشن. این شخصیت واقعی اون فرده و این آقا الان به اصل و ذاتی که هست برگشته.
تفاوت ها توی داشتن و نداشتن ها است. بعضیا حتی اگه بخوان، نمیتونن و توانایی باشعور بودن ندارن.
همیشه مثالی به دوستام و همکارام میزنم، یک تعدادی از آدمها، سخت افزارشون، توانایی ساپورت کردن نرم افزار انسان بودن ، باشعور و با شخصیت بودن نداره . سخت افزار همون ذات اون شخصه و نرم افزار ، تربیت خانوادگی و تربیت اجتماعی. شما نمیتونین روی یک کامپیوتر قدیمی مثل 486، اتوکد نصب کنید. برای نصب باید رم بالا داشته باشید، خب رم بالا نیازه به مادربورد جدید داره، سی پی یو قبلی هم روی این مادربورد نصب نمیشه. پس سی پی یو هم باید عوض کنی، هارد هم باید عوض بشه. در آخر میبینی باید همه قطعات عوض بشه. اونوقته که میگی فایده نداره. بهتره یه نو بگیرم.
آدمها هم همینن، شما نمیتونین نرم افزار انسانیت و شعور براش نصب کنی وقتی طرف ذاتش مشکل داره.
مشکل بزرگ اینجاست که آدمها رو نمیشه مثل کامپیوتر عوض کرد. فقط باید تحملشون کنی و زجر بکشی تا دورانشون تموم بشه و خاموش بشن.
جناب رییس، امیدوارم این پستم بخونی که بفهمی. هرچند که نرم افزار درک کردن، یک حداقل سخت افزار میخواد که خیلی نیاز نیست قوی باشه ولی باید حداقلو داشته باشه.
همیشه میگن خدا فهمیده که به الاغ شاخ نداده. ولی من فکر میکنم به بعضیاشون شاخ داده که انسانها درک کنن اگه الاغ شاخ داشت چه مصیبت هایی که نداشتیم.
به آقایی که اسم رییس یدک میکشه، درس خوندن و چند صد نفر زیر دست داره، اما توی صحبت کردنش متاسفانه تربیت نداشتش کاملا نمایانه، چی میشه گفت؟ با وقاحت تمام میگه، فلانی کجاست چرا امروز نیومده سلام کنه؟
آخه آدم وقیح، فکر میکنی کارمند زیر دستت، رعیتته؟ یا شاید فکر میکنی ما نوکران حلقه به گوش درگاهتیم؟
فکر میکنی اگه توی صحبت کردنت از الفاظی و ضرب المثل هایی استفاده کنی که حتی شنیدنش برای شنونده شرم آوره، نشون دهنده اقتدار و شایستگیته؟
نه مهندس فقط میتونم بگم، برات متاسفم و این شعر نثارت کنم که در راهی که توش قدم گذاشتی، موفق باشی. به قول دکتر بشیر حسینی با عشق:
معرفت در گرانی است به هرکس ندهند پر طاووس گران است به کرکس ندهند
شاید یک شخص اونقدر که نیاز به درک شدن داره، میل به دوست داشته شدن نداشته باشه...
توی محله ما تقریبا همه فامیل با همیم، یعنی خانواده مادریم همه اینجا زندگی میکنن.
زمانی که من و یکی از دوستام به دبیرستان رسیدیم تقریبا میشه گفت هیچ کسی از محله ما حتی دیپلم هم نداشت، من و دوستم اولین کسانی بودیم که دیپلم گرفتیم. دید فامیل به ما مثل کسی بود که دکترا مخابرات رمز داره
همیشه و از بچگی توی گوش من میخوندن که نگاه کن فلانی و فلانی زندگیشون چقدر سخته، چون درس نخوندن. تو اگه درس بخونی مثل فلان دکتر میشی( برعکس خانواده مادریم، توی خانواده پدری دکتر و مهندس خیلی داشتیم و همشون توی کارشون آدمای موفقی هستن). در هرصورت، درس خوندن شد هدف زندگی من. دیپلم که گرفتم، پیش دانشگاهی که رفتم، امتحان کنکور دادم و سال اول دانشگاه دولتی قبول نشدم و دانشگاه آزاد بخاطر هزینه ای که داشت نرفتم. سال بعد کنکور، رشته مخابرات قبول شدم.
بعد از پایان درس و سربازی، موقع رسیدن به سر خرمنی بود که یک عمر توی گوش من خونده بودن که درس همه چیزه و من تازه فارغ التحصیل شده توی تصورم این بود که الان همه منتظر منن که استخدامم کنن. ولی واقعیت این نبود، دربه در دنبال کار گشتم ولی کاری پیدا نشد، آخرش مجبور شدم توی مغازه بابام کار کنم، بعد از یک مدت یکی از دوستای بابام کاری برام پیدا کرد و من سرکار رفتم، دیدم نه مدرک من اینقده باارزش نیست، باز کنکور دادم و ایندفعه ارشد. بعد از قبولیم، توی مرخصی دادن بخاطر حجم کار همکاری نمیکردن، بعلاوه که محل کار من ۴۰ کیلومتر با ورودی شهر فاصله داشت. از نظر حقوقی هم تفاوت لیسانس وفوق فقط ۴۰تومن بود.
این چیزا باعث شد من از درس زده بشم و انگیزه درس نداشته باشم
فردا باز کنکور ارشده، میخوام بعد از سالها دوباره توی کنکور شرکت کنم، اولین و آخرین دفعه ای که امتحان دادم سال ۹۲ بود که اتفاقا قبول شدم حتی دانشگاه ثبت نام کردم ولی یک جلسه هم کلاس نرفتم و انصراف دادم.
بعد از این همه دور بودن از درس، بعیده که قبول بشم وحتی اگه قبول بشم احتمالا باز مثل دفعه قبل میشه.
همه چیز انگیزه میخواد!!!!
وقتی خیلی تلاش میکنی کسی را فراموش کنی
خود همین تلاش کردن به یک خاطره فراموش ناپذیر تبدیل می شود
حالا باید بکوشی این فراموش کردن را فراموش کنی و این چنین، یک خاطره فراموش ناشدنی دیگر ایجاد میشود...
برگرفته از کتاب جز از کل اثر استیو تولتز
امروز یاد خواب زمان بچگیم افتادم، نمیدونم چند سالم بود که این خوابو دیدم ولی مطمئنا خیلی از اون موقع گذشته.
کنار ساحل در روزی که موجهای بزرگ، رنگ دریا را از آبی به سفید تغییر داده بودند، ایستاده بودم و نگاه قایقی میکردم که در بین اینامواج به شدت بالا و پایین میشد. ساحل پر بود از افرادی که برای تفریح و شنا اومده بودن.
زمانی رویای بچگیم همین دریا بود که اتفاقا فاصله زیادی تا خونه ما نداشت. همیشه منتظر جمعه ای بودم که با دوستان اون زمان برای فوتبال و شنا به کنار ساحل بریم.
اما الان اون ساحل خیابون کشی شده و شن ها از بین رفتن و ساحلی شنی جاشو به تکه سنگ هایی داد که حتی نمیشه ازشون پایین رفت تا به دریا برسی.
بین من و دوستان اون موقع، دیگه رفاقتی باقی نموند و هرکسی سرگرم گرفتاریهای زندگی خودشه و شاید بعد از ماهها همدیگه رو ببینیم و سلامی با هم داشته باشیم.
کاش زمان هیچوقت نمیگذشت و هیچوقت بزرگ نمیشدیم!!!!
چرا ما انسانها به ظاهر بیشتر از باطن توجه میکنیم؟ جالبش اینه حتی درمورد این موضوع ضرب المثل هم داریم: “فلانی رو نگاه کن سرتاپاش دوزار هم نمی ارزه”
داستانی هست که روزی ملانصرالدین میخواست به مجلس مهمی بره، با لباسی ژولیده و با حالتی ژنده پوش به ورودی اون مجلس که رسید نگهبان درب ورودی راهش نداد.ملا برگشت و لباسشو عوض کرد و لباس مرتبی پوشید و دوباره به مجلس مهمونی رفت، این بار نگهبان با گرمی پذیرایش شد و راهنماییش کرد، خلاصه، موقع شام رسید و غذا که اوردند، ملانصرالدین شروع به خوردن کرد، لقمه ای در دهان خودش گذاشت و لقمه ای روی لباسش ریخت، صاحب مجلس وقتی اینکار دید، گفت: شیخ چرا داری اینکار میکنی؟ جواب داد: چون ارزش این لباس از من بیشتره. من الان بخاطر این اباس اینجام و انصاف نیست که این لباس از این مهمونی بهره مند نشه.
داستان زندگی ما هم همینجوره. فلانی چون مثلا پسر فلانیه خب قدمشون روی چشم. فلانی چون سفارش فلانیه بفرما. ولی اینها همش ظاهره، در باطن چی؟ باطنش چیزی هست که ارزش این ظاهرسازی داشته باشه؟ هیچوقت مصاحبه استخدامی که چندین سال قبل رفتم که اسمش مصاحبه تخصصی شغلی بود، یادم نمیره.
جایی که تنها شخص متقاضی که برای تصدی اون شغل بود و مدرکش و سابقه کارش داشت من بودم. مصاحبه با من فقط یک سوال داشت: نماز آیات کی میخونن!!!
بماند که بعدها فهمیدم مصاحبه سوری بود و هدف و قصدشون این بوده که پسر فلان آقا سرکار بیاد.
در هر صورت این هم یک نوع دزدیه. دزدی هوشمند. یعنی متناسب با برخورد شما حقتون میدزدند.