سلام دایی جان؛
امروز یک ساله که از پیش ما برای همیشه پر کشیدی و یک سال از آخرین باری که دیدمت میگذره که اتفاقا آخرین بار هم خواهد موند.
صورت زرد و بی جان که چشمات رو با پارچه بسته بودن. این آخرین دیدارمون بود وقتی که زیپ کیسه رو باز کردم و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم، اشکای سرازیرم تبدیل به گریه و هق هق شد.
دایی، رفتنت برای همه سخت بود اما بیشتر از همه به خاله سخت گذشت، حتما خودت دیدی که تخت کناریت توی بیمارستان، شوهر خاله خوابیده بود و توی کما بود. شاید با هم حرف هم زدین. 2 هفته بعد از اینکه برای همیشه از پیش ما رفتی، شوهر خاله هم اومد پیشت و اونم از بینمون رفت. خاله رو باید میدیدی که چی سرش اومد. خاله، دیگه اون آدم قبلی نیست،یهو پیر شد، موهاش یک باره عین دوغ سفید شد. هر روز که میبینمش غم توی صورتش بیشتر و بیشتر خودشو نشون میده. دایی، وقتی تو رفتی شوهر خاله هنوز توی کما توی بیمارستان بود و دکترها هر روز امید کمتری میدادن. شوهرش نبود که دلداریش بده. و وقتی شوهرخاله فوت شد، داداشش نبود پیشش.
عجب روزگاریه...
صداقت همیشه نتیجه ای که انتظار داریم نمیده. شاید بهتر بشه اینجوری گفت که صداقت اغلب اوقات، نتیجه ای خلاف انتظار ما داره. اما چون این نتیجه خلاف توقع ما هستش، باید به دروغ گویی پناه ببریم؟
اختلاف آدمها اینجا مشخص میشه. معمولا آدمها در نحوه برخورد با این موضوع به سه دسته تقسیم میشن:
دسته اول؛ این افراد رسیدن به نتیجه مهمترین هدفشونه و این نتیجه، راه و روش رسیدن رو توجیه میکنه. خب چون نتیجه مهمترین هدفه، پس از هر راهی که بتونن سعی میکنن به مقصود برسن. که یکی از این راه ها دروغ گویی هستش.
دسته دوم؛ این دسته از افراد نتیجه، هدفشونه اما اصول انسانی زیر پا نمیذارن و در واقع تفکرشون اینه که هدف، راه رو توجیه نمیکنه.
دسته سوم؛ این گروه، فقط راه براشون مهمه نه اینکه به هدف برسن، سعی میکنن در راه صحیح همراه با رعایت اصول انسانی گام بردارن و اگر نتیجه داد که بهتر. اگر نتیجه نداد هم که وجدانا راضی هستن.
وقتی در محیطی مخصوصا محیط کاری، این گروه ها و دسته های انسان ها با هم همکار باشن، به دلیل اختلاف تفکری که دارن بعضیاشون که احتمالا دسته اول هستن، باعث صدمه زدن به بقیه میشن و بعضی دیگه بیشترین مصدومیت این صدمه میبینن که احتمالا گروه سوم هستن.
مقدمه ای به این طولانی نوشتم که توجیه کار همکارم باشه که چرا موقع انجام کار دروغ میگه و کاری که انجام نداده رو میگه انجام دادم و وقتی گند موضوع در میاد باز با دروغ گویی انکار میکنه.
البته که من به نحوی بهش حق میدم، چون احتمالا وقتی کوچیک بوده اگر کار اشتباهی انجام میداده و وقتی به اشتباهش اعتراف میکرده، سخت تنبیه می شده و هیچوقت پدر این شخص فرق بین پی بردن به اشتباه پسرش و یا اعتراف خودخواسته پسرشو نفهمیده. نفهمیده که کجا نیاز به تنبیه بوده و کجا نیاز به تشویق.
روزهای تکراری من، تنها تفاوت تو با دیروز، یک روز بزرگ شدن و به آخر نزدیک شدن منه.
چه تکرار عجیب و چه تکرار منحصر به فردی...
همکارم برگشته میگه: برای تو خیلی خوب شده، حقوقت هم که اضافه شده. میگم: حقوق همه اضافه شده و شما به واسطه دکترایی که داری، حقوقت خیلی بیشتر از من بالا رفته، یعنی روت میشه به حقوق منم حسادت کنی؟
همیشه آدمها سعی میکنن خودشونو جوری که نیستن نشون بدن، یکی خودشو بالاتر نشون میده که میشه توجیه کرد. ولی اونی که خودشو بدبخت تر نشون میده، اصلا حالشو نمیفهمم.
متاسفانه اغلب همکاران من از این دسته دومن.
در همسایگی خونه ما، پیرمردی زندگی میکنه که چند ماه پیش همسرش فوت شد. از اون موقع بعد از ظهرها، تکه کارتنی جلو درب خونه اش میندازه و تا شب اونجا میشینه. تقریبا اینکار رو هر روز انجام میده.
وقتی میبینمش از خودم میپرسم الان این پیرمرد داره به چی فکر میکنه. شاید به سرنوشتش که هم همسرشو از دست داده و هم پسرش چند سال پیش به علت گاز گرفتگی، از دستش رفت و شاید به مرگ..
قبل از اینکه همسرش فوت بشه، هر صبح زود قبل از ساعت۶ با ظرفی درختهای کنار خیابون آب میداد. کاری که شهرداری انجام نمیداد. اما اون آدم کجا و این کجا.
چقدر زندگی عجیبه...