واقعیت یا حقیقت، کدوم مهمتره؟ اصلا با هم فرق دارن؟
مرز بین واقعیت و حقیقت، در جاهایی به اندازه مو باریکه و انسان اشتباها این دو رو یکی حساب میکنه. ولی یکی نیستن و فرق دارن.
اگر شخصی با ماشین، به عمد جلو ماشین کسی بپیچه که ماشین عقبی از پشت با ماشین جلویی برخورد کنه، واقعیت اینه که ماشین عقبی مقصره چون فاصلشو با ماشین جلویی حفظ نکرده اما در حقیقت مقصر ماشین جلویی هستش که عمدا میخواسته تصادف کنه. اینجا حقیقت و واقعیت خیلی با هم فرق دارن. خب کدوم مهتره؟ واقعیت یا حقیقت؟
داستان زندگی ما انسانها هم همینه. حقی رو ناحق میکنیم چون میدونیم طرف مقابل نمیتونه ثابت کنه که حق باهاشه.
مثل اون شخصی که چون توی اداره ثبت بوده، تونسته خیلی از زمین ها و ملک و املاکی که حقش نبود و ارثیه بوده، تصاحب کنه. تا جایی که میتونی از این حق ها بخور دوست عزیز.
یا اون آقایی که موقع مصاحبه گرفتن، بخاطر اختلاف شخصی که باهات داره مردودت میکنه. تو هم قدرتشو داری میتونی زور بگی، مهم نیست.
ما که زورمون نرسید ولی تمام این ظلم ها و کتمان حقیقت ها، جایی هست که باید جواب داده بشه. امیدوارم اونجا هم جواب داشته باشی. اگه جوابی نداشته باشی، اونجاست که متضرر تویی و شاید کسی که میخنده منم.
نتایج اولیه کنکور ارشد اومد، خیر سرم مثلا من خوب زدم. الان که میخوام رشتمو انتخاب کنم میبینم اصلا روزانه نداره، فقط مجازی و غیر انتفاعی داره.
چه مسخره بازیه؟ کد محل انتخاب رشته ها چرا نباید توی دفترچه اول باشه؟ اگه میخواستم غیر انتفاعی برم که تمایل برای انتخاب غیر انتفاعی، بله میزدم. اگه میدونستم روزانه درکار نیست، اصلا ثبت نام نمیکردم.
توی این وضعیت کرونا با ترس رفتم سر جلسه امتحان، اما آخرش رشته ای که امتحان دادم انگار اصلا پذیرش نداره، خنده دار نیست؟ احساس میکنم گوش هام درازه.
بذارینحرفمو با یک داستان شروع کنم که چطور ممکنه هم از انجام کاری و هم از انجام ندادنش پیشمون شد:
در یکی از شب های تاریک گروهی از انسانها به غاری رسیدند که برای رسیدن به مقصد به ناچار باید از آن غار رد می شدند. چون هیچ ابزاری برای روشنایی به همراه نداشتند، در غار با مشکلاتی روبرو شدند. سنگ های زیر پای افراد، مزید بر علت شده بود. رهبر گروه به افرادش گفت: سنگ های زیر پایتان را جمع کنید و در کوله پشتیهایتان بگذارید. عده از مردم با کراهت اینکار انجام دادند و عده دیگر از انجام این کار سر باز زدند. وقتی به بیرون از غار رسیدند، هوا روشن شده بود. افراد به سنگ های داخل کوله پشتی نگاه کردند و دیدند تمامی آن سنگ ها در واقع سنگ های یاقوت و زمرد هستند و با خود گفتند کاش زحمت به جان میخریدیم و سنگ های بیشتری جمع می کردیم. افرادی که از انجام اینکار سر باز زده بودند نیز به خود می گفتند کاش حداقل یک سنگ برمیداشتیم. بله اینگونه شد که هر دو گروه پشیمان شدند.
اگه دقت کرده باشید، وقتی از یک آدم فقیر در مورد وضع زندگی سوال کنید، از بی پولی میناله. اگه همین سوال از یک پولدار بپرسید، از نداشتن آرامش ناراضیه.
همین موضوع در مورد کسانی که درس خوندن یا نخوندن هم صدق میکنه. اصلا چرا ما انسانها ذاتا زیاده خواه هستیم؟ وجه مشترک اولین انسان تاریخ و آخرین که هنوز متولد نشده، زیاده خواهی هستش. که از سه ویژگی عمده انسان حاصل میشه.
این سه ویژگی خاص انسانه و اگه نتونیم کنترل کنیم، باعث بدبختی ما میشه. از بین رفتنی نیست، فقط باید با تمرین محدودشون کرد.
ویژگی مشترک ما انسان ها، ظالم بودن، جاهل بودن و عجول بودنه.
اگه به تمام جنایاتی که انسانها مرتکب میشن نگاه کنید، به نحوی مربوط به این سه ویژگی هستن.
در یک جمله انسان یعنی:
انسان ظالمه پس از هر روشی برای رسیدن به مقصدش که نتیجه عجول بودنشه استفاده میکنه و چون جاهله فکر میکنه کار درستی داره انجام میده.
یازده سال پیش پدر بزرگم به علت تومور
فوت شد، اون زمان خیلی از دکترهای شهرمون تشخیصشون سکته مغزی بود جز یک دکتر که از تهران میومد. ایشون گفتن امیدوارم تشخیص من اشتباه باشه ولی به نظر من تومور مغزیه ولی برای اطمینان عکس ام آر آی، به دکتر دیگه نشون بدین.
خانوادم، پدر بزرگمو برای تشخیص دقیق تر تهران بردن و اونجا هم حرف دکتر قبلی تایید کردن و گفتن الان اینقدر تومور پیشرفت کرده که دیگه نمیشه کاری کرد، اگه عمل کنن یکسال زنده میمونن و اگر عمل نکنن، شاید یکماه هم دووم نیارن.
تصمیم به عمل شد و هزینه سرسام آور عمل جراحی به کمک پدرم و داداش پدر بزرگم که ما بهش عمو میگیم، تامین شد.
تشخیص تهران درست بود و پدربزرگم نزدیک به یکسال بعد فوت شدن، اما در این یکسال به دلیل دردی که داشتن ، دکتر مسکن براشون نوشته بود که فقط با نسخه پزشک متخصص میتونستیم بگیریم.
تمام این مقدمه ها گفتم که به اینجا برسم:
یک روز که مسکن پدربزرگم تموم شده بود، مادرم توی شهر خودمون پیش متخصص مغز اعصاب رفت که بنویسه، دکتر وقتی پرونده پزشکی رو دید که عمل تهران بوده، دفترچه پدر بزرگمو از درب مطب به بیرون پرت کرد و گفت پولاتونو تهران خرج میکنید داروشو من باید بنویسم؟ تا مدتها از اون دکتر بدم میومد حتی زمانی که خودم مشکلی از ناحیه کمر پیدا کردم حاضر شدم پیش دکتر دیگه که از ایشون تجربه کمتری داشت برم ولی پیش این آقا نه.
برعکس این آقای دکتر که نه تعهد بلکه فقط درآمد براش اهمیت داشت، پدرم، متعهدترین کسی بود که تابه حال نسبت به کارش دیده بودم تا جایی که حتی روز تشییع جنازه پدربزرگم بخاطر مشکلی که سرکار بود نتونست بیاد. شاید خیلیا بگن کارش اشتباه بوده ولی من میگم کارشو تایید میکنم چون دیدم که هیچوقت کم فروشی نکرد و حتی با پای شکسته و گچ گرفته ای که از حادثه کار بود، سرکار حاضر میشد
توی زندگی هر کسی، اتفاقای کوچیک وبزرگی میفته که مسیر زندگی و آیندشو تحت تاثیر قرار میده. این تاثیرات میتونه مثبت و یا منفی باشه
خوابگاه ما در واقع یک خونه دو طبقه قدیمی بود که دیواراش هنوز گلی بود اما با گچ روشو پوشونده بودن. هر طبقه ۴ تا اتاق داشت و برای هر طبقه یک یخچال مشترک.
چون یخچال مشترک بود خیلی از مواقع، دوستان هم خوابگاهی از اتاقای دیگه، یخچال رو پاکسازی میکردن و محتویاتشو به غارت میبردن. مثلا صبح میرفتی سروقت یخچال، پنیری که دیروز خریدی رو برداری، اما اثری از پنیر و حتی قالب خالیش هم نبود و باید گرسنه به دانشگاه میرفتی.
یکی از هم اتاقی های من، آدم بسیار فضولی بود. باهاش صحبت میکردم که به نظرت چکار کنیم که بدونیم دزد این یخچال کیه، به این نتیجه رسیدیم از قرص مسهل برای پیدا کردن اون فرد استفاده کنیم. من یک ورق بیزاکودیل خریدم و چند قرص پودر کردم داخل نوشابه خانواده ریختم و داخل یخچال گذاشتم. ظرف نوشابه چند روز داخل یخچال بود و کسی اون نوشابه نخورد و بعد از مدتی بیرون ریختیم.
بقیه قرصا توی اتاق موند تا اینکه یکی از دوستای همون هم اتاقیم که گفتم خیلی فضول بود، اومد. بعد از شام دوستش گفت : سردرد دارم، دنبال مسکن بود. هم اتاقیم به من چشمک زد و گفت : اگه مسکن داری بیار بهش بده. منم همون قرص بیزاکودیل اوردم بهش دادم، اسمشو نگاه کرد و گفت : من تا حالا مسکن با این اسم نشنیدم. هم اتاقیم گفت: فکر میکنی چون دانشجو پرشکی هستی باید اسم تمام داروها بدونی؟ این بیچاره از همه جا بی خبر خورد. ما شب خوابیدیم و صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم نیست و رفته. به هم اتاقیم گفتم : گناه داشت اینکار باهاش کردیم. اونم با کمال پررویی گفت: اینجوری رفاقتمون باهاش نزدیکتر میشه.:خنده:
بعد از یکی دوماه دیدمش گفتم: چرا صبح زود رفتی؟ گفت: تا صبح پدرم در اومد اصلا نتونستم حتی یک لحظه پلک روی هم بذارم. میومدم میخوابیدم حالم بد میشد میرفتم بیرون برمیگشتم هنوز دراز نکشیده بودم دوباره حالم بد میشد. :خنده:
رشته تحصیلی من در اون زمان یک گرایشی از مخابرات بود که فقط دانشگاه دو شهر اینو داشت، شیراز و شهر دیگه ای که یادم نیست دقیقا چی بود. من شیراز انتخاب کردم چون به شهر خودم نزدیکتر که بود و راحت تر میتونستم رفت آمد کنم.
خب ناچارا توی خوابگاه ساکن شده بودم و مسلما هم اتاقیهایی داشتم که از استان و شهرهای دیگه اومده بودن و رشته های دیگه ای میخوندن.
من ادکلنی داشتم که یادمه شیشه سبز رنگی داشت اما اسمش فراموش کردم، هیچوقت ادکلنم توی کمد یا کیفم نمیذاشتم، همیشه روی تاقچه اتاق بود و هدفم از اینکار این بود که هم اتاقیام اگه دوست داشتن ازش استفاده کنن. داستان از جایی شروع شد که یک روز من از بیرون برگشتم به خوابگاه و وقتی در اتاق باز کردم دیدم هم اتاقیم داره ادکلن منو به جورابش میزنه، بهش گفتم فلانی داری چکار میکنی؟ گفت وقت نکردم جورابمو بشورم دارم ادکلن میزنم که بوی جوراب بره، بهش گفتم من ادکلن خریدم که تو به جورابت بزنی؟برگشت گفت ادکلنت بوی خوب نمیده مثل پیف پافه واسه همین میزنم. منم گفتم خب نزن من که مجبورت نکردم. رفت ادکلن خودشو از توی کیفش در اورد و باز به کارش ادامه داد و باز گذاشت توی کیفش و بیرون رفت. من اون ادکلن ۱۱ سال پیش نزدیک ۵۰ تومن از شهر خودم گرفته بودم و هم اتاقیم ادکلنشو از دست فروشیهایی که شبا توی خیابون بساط میکردن گرفته بود. کاری به ایراد گرفتنش ندارم چون بوی عطر و ادکلن سلیقه ایه. اما ایراد کار اینجا بود که من اون زمان لپ تاپ نداشتم و برای پروژه درسیم هرروز کافی نت میرفتم و چون سیستم کافی نت فریز بود باید روزانه نرم افزاری که میخواستم نصب میکردم قسمتی از پروژه رو انجام میدادم و باز به خوابگاه برمیگشتم و فردا باز همین رویه. ولی ایشون توی اتاق کامپیوتری داشتن که هروقت بهش گفتم میتونم از سیستمت استفاده کنم جوابش این بود که خرابه. حالا جالبش اینجاست که رشتش کامپیوتر بود و همین سیستم زمانی که برنامه نویسی داشت درست میشد و از من کمک میخواست.
به دلیل اینکه خوابگاه ما، خودگردان بود و سرپرست خوابگاه حتی خودش هم دانشجو بود، خیلی کسی نظارت بر رفت آمد ها نمیکرد. روزی من بعد از ظهر خسته از دانشگاه به خوابگاه برگشتم دیدم جلو در اتاق چند کفش زنونه افتاده. در زدم رفتم تو اتاق دیدم یک خانم تقریبا مسن و یک آقایی که از من بزرگتر بود و یک دختر توی اتاقن و هم اتاقیمم هست، سلام کردم ننشستم کیفم زمین گذاشتم و هم اتاقیم گفت مادر و خواهرم و برادرم هستن، گفت بیا بشین منم جواب دادم نه من باید برم بیرون قبل از اینکه تعطیل بشه چیزی بخرم. در صورتیکه من چیزی نیاز نداشتم فقط رفتم که اونا توی اتاق راحت باشن و شب برگشتم.
فرهنگ آدما نمیشه تغییر داد و با فرهنگشون نمیشه وفق پیدا کرد. فقط باید امیدوار بود برخوردات با کسی باشه که فرهنگش شبیه فرهنگ خودته.
توی مقدماتی جام جهانی ۹۸، وقتی ایران بعد از ۲۰ سال رفت به جام جهانی، از سرمربی وقت پرسیدن با چه تاکتیکی موفق شدی بازی ۲-۰ باخته رو برگردونی. جواب داد: دیگه فایده نداشت گفتم برید وسط زمین هرکاری میخواین بکنین. دقیقا همین زمان بود ایران ۲گل زد و رفت جام جهانی.
یا مثلا خیلی از وقتها دیدید پلیس راهنمایی و رانندگی سر چهارراه ها که می ایستن، ترافیک خوب که نمیشه هیچ، بدتر هم میشه. الان دقیقا وضع مملکت ما همینه، آقای رییس جمهور، احساس نمیکنم نبود پست ریاست جمهوری و وزارت خونه ها، وضع مملکت رو بدتر کنه. شاید میشه امیدوار بود حتی بهتر هم بشه. شخصا که اگه وزارت نفت منحل بشه، استقبال میکنم و قول میدم وضع صادرات نفتی که نداریم بهتر بشه.
آدم باید پیشونیش بلند باشه...
مثل من که اولین کسی توی پادگان بودم که به قانون ۲۱ ماه سربازی خوردم اونم دقیقا زمانی که همه با ۱۸ ماه و بعضا ۱۷ ماه سربازیشون تموم شد.
یا موقعی که توی کار سمت میدادن دقیقا بین ۴ نفر، سمتی که برای من در نظر گرفته بودن به بخشنامه وزیر خورد و حذف شد.
یا موقع تعدیل مدرک دقیقا ۲ ماه بخشنامه دیرتر میومد، من مدرکم تعدیل میشد.
کلا بعضی از آدمها دنیا اومدن که بقیه بگن: ببین فلانیو، خوبه مثل اون نشدیم.
یکسال دیگه هم گذشت...
باز خدا پدر و مادر بانک تجارت بیامرزه که حداقل تولدم یادشون بود. من خودم که فراموش کرده بودم پس از دیگران چه توقعی میشه داشت.