کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

زندگی دیجیتالی

دیروز وقتی رفتم خونه، سازم برداشتم که تمرین کنم. دیدم اینقده خستم که حوصله تمرین کردن ندارم. روی مبل دراز کشیدم و توی اینستاگرام مرزها رو طی کردم و دیدم اونور مرز هم لااقل برای من خبری نیست.باز مثل همیشه رفتم توی فکر که روز و شب داره سپری میشه ولی من هرچی میدوم به جایی نمیرسم. نمیدونم شاید دویدنم اشتباهه. خلاصه توی این فکرها بودم، کنترل تلوزیون برداشتم و روشن کردم، هیچ کانالی نمیگرفت. رفتم چک کردم دیدم ای بابا، فیش آنتن قطع شده. اصلا حس درست کردنش نبود. 

خلاصه این زندگی دیجیتالی اینجوری فایده نداره. نه از اون دیجیتال ها که فکر میکنن. دیجیتال از نوع رفتار که یا صفره و یا یک. یا از اینور بوم میفتی یا اونور. باید تبدیلش کنم به آنالوگ. همه چیز دیجیتالش خوب نیست.

عصبانیت

لطفا احمق نباشیم

جملات تلخ، لحظه های سخت، خاطرات زجرآور

کلیپی توی اینستاگرام نگاه میکردم  که توی اون کلیپ، از مردم پرسیده میشه سخت ترین حرفی که تا به حال شنیدی چی بوده.

اغلب افراد میگفتن بهم گفته شده تو اونی نیستی که من دوسش دارم.

 تقریبا تمام پسرا و دخترها این جمله رو شنیدن که دوستشون ندارن. 

اما به نظر من سه نفر، از سخت ترین جملات گفتن:

اولی ‌پسری بیست و چند ساله بود که میگفت دکتر بهش گفته سه ماه دیگه بیشتر زنده نیست چون یک نوع تومور نادر داره، و از اون موقع ۵ ماه گذشته و از همه سخت تر اونجایی بود که گفت منتظرم که روزش برسه.

دومی، خانومی بود که گفت مادرش بهش وقتی کلاس چهارم بوده موقع انجام تکلیف ریاضی، گفته تو چرا باهوش نیستی، و ادامه داد که الان خودش یک پسر داره و هیچوقت این جمله رو به پسرش نمیگه و پسرشو بغل کرد.

سومی خانومی بود که دوستش بهش گفته باید از من تشکر کنی که دوستت دارم وگرنه کسی با یک آدم چاق دوست میشه.

همه ما جملاتی شنیدیم که هیچوقت از ذهنمون نمیره و نخواهد رفت. شاید برای خود من، یکی از اون جملات، جمله ای بود که چند روز قبل توی یکی از پستام در مورد اون شخص گوینده نوشتم.

بحث

امروز همکارم باز بحث دین و مذهب پیش کشیده و من چقدر از بحث کردن سر این موضوع بدم میاد.میگم: تا حالا شنیدی من حتی یکبار کوچکترین بی احترامی به اعتقاداتت داشته باشم؟ تازه تو خودتم میگی که خیلی چیزها در مورد اعتقادات ماها میدونی. خب خدا خیرت بده، نپرس. از من نپرس. من اطلاعاتم ناقصه. و چیز زیادی نمیدونم. برو با کسی دیگه بحث کن ولی با من نه که نه حوصلشو دارم و نه چیزی میدونم.تازه بحث کردنت چه فایده ای داره وقتی من راهم، راهی دیگست و تغییر نمیکنه و تو نمیتونی تغییرش بدی؟

 عیسی به دینش موسی هم به دینش. آخه تو چکار من داری؟ 

 مثل اون آقایی که چند سال پیش تو اتوبوس موقع برگشت از نمایشگاه کتاب،  کتاب توی نایلون دست من دیده کلی حرف زده و در آخر حرفش اینه: من وظیفمه تورو هدایت کنم. آقا من نمیخوام هدایت بشم. یا اون دوست همکلاسی که میگه شما خدا رو میپرستین؟ تازه اینها که چیزهای عادیه. عجبیت ترین چیزی که شنیدم و واقعا بیشتر خندم گرفت تا اینکه بخوام ناراحت بشم این بود که یکی میگفت آدمهای هم مذهب من دم دارن آخه عاقل، مگه آدم با اعتقاد مذهبیش دم درمیاره یا دمش از بین میره؟ چه فکری کردی که این حرفو زدی؟ اصلا فکر کردی؟


ضمانت پر رو بودن

میگه: اگه داری دو‌تومن قرض بده به فلانی، تا سر ماه پس میده بهت، خودم ضمانتش میکنم.

میگم: ضمانت؟ تو خودت ۳ ساله صد هزار تومن از من گرفتی پس ندادی، بعد میخوای ضمانت کسی دیگه کنی؟

زندگی پدر و مادرم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اتمام شراکت روحی

وقتی آدما به ترک کردن کسی فکر میکنن

در واقع همون لحظه اونو رها کردن.

دیگه فرقی نداره بعد از اون فکری که توی سرشون اومده، بازم باهاش قدم میزنن، غذا میخورن، زیر یک سقف زندگی میکنن یا نه.

اون شخص دیگه تموم شده هستش.

واقعا عنوانی نتونستم پیدا کنم

چرا بعضیا فکر میکنن اشرف مخلوقاتن؟میگفت تو‌بدون من، هیچی نیستی.

حداقل یک احترام گذاشتن بلد نبودی. حرفات با عصبانیت و بددهنی بود. بعد از اینهمه توهین ،توجیهت یادته؟  احتمالا یادت نیست. البته که دیگه مهم هم نیست چون چندسال گذشته. پس چه اهمیتی داره که کلئوپاترای زمان باشی ولی اخلاق نداشته باشی؟

چرا باید شمارت روی آی کلودم باشه که وقتی کانتکت هام بازیابی میکنم، دوباره اسمت و عکستو بعد از چند سال ببینم و باز اعصابم بهم بریزه؟ ولی این دفعه از آی کلودمم پاکت میکنم که هیچوقت نبینمت.

اصلاح

امروز آخرین فرصت برای انتخاب رشته ارشد بود‌ و من هنوز دودل بودم که انتخاب رشته کنم یا نه.دیدم صدای اس ام اس گوشی اومد. باز کردم‌ دیدم چند اس ام اس اومده و من اصلا نگاه نکردم. توی یکی از این اس ام اس ها نوشته بود: داوطلب گرامی اصلاحات مربوط به دفترچه انتخاب رشته روی سایت قرار گرفت. رفتم دانلود کردم دیدم روزانه هم اورده، سریع پریدم لپ تاپ روشن کردم و انتخاب رشته کردم.

حالا دیگه باید فقط منتظر نتیجه نهایی باشم، رتبه ام‌توی اون رشته امتحانی ۷۶ شده بود. 

سربازی قسمت اول

همه ما در کودکی آرزوهای بزرگی داشتیم که خیلی از ماها به این آرزوها نرسیدیم. آرزو، حتما به معنای محقق شدن نیست. آرزو یعنی هدفی که برای رسیدن بهش تلاش کنی.

اما وقتی سنمون بیشتر شد و بزرگتر شدیم، اینقدر درگیر مسائل روتین زندگی شدیم که آرزوهای دوران بچگیمون یادمون رفت و بعضا وقتی بهشون فکر میکنیم، خندمون میگیره.

وقتی که موعد اعزام سربازی رسید، قبل از ساعت هفت در حالی که موهامو با ماشین زده بودم و پوست سرم احساس شادابی میکرد، به نظام وظیفه رسیدم. دفترچمو تحویل سرباز جلو درب دادم. خیلی شلوغ بود. چون روز اعزام بود. بعد از چند ساعت مسئول اعزام از داخل ساختمان بیرون اومد و شروع به خوندن اسامی و محل اعزامشون  کرد. چند اتوبوس که پر شد گفت: پایگاه ایکس ام شکاری نیروی هوایی ارتش. اسم من جز این لیست نبود.

 شروع به خوندن لیست بعدی کرد و بعد از چندین نفر، اسم منو صدا زد. دفترچه اعزامم بهم داد و گفت برو سوار اتوبوس شو. پرسیدم اعزام کجا هست؟ گفت: پادگان امام رضا کازرون. گفتم چه نیرویی؟ جواب نداد. با پدرم خداحافظی کردم و سوار اتوبوس شدم. از بقیه پرسیدم گفتن سپاه. اتوبوس که شروع به حرکت کرد. توی مسیر  به خودم بد و بیرا میگفتم: آخه چکار بود که رفتی دفترچه سربازی گرفتی که بری خدمت؟ بعد خودم جواب میدادم: آخرش که چی ؟ باید میرفتی دیگه. الانم داری میری.

تقریبا 12 ساعت با اتوبوس 302 قدیمی توی مسیر بودیم و راننده نوار کاست قدیمی از حمیرا گذاشته بود که به جرات میتونم بگم این نوار 1 ساعته، 12 دور چرخید و ما 12 بار این آهنگ ها رو گوش دادیم. (هنوز که هنوزه از اون آهنگ ها بخاطر خاطره اعزام،  بدم میاد). وقتی به پادگان رسیدیم شب بود و بارونی. درب پادگان راننده گفت اگه کسی نمیخواد بره سربازی، الان آخرین فرصت برای نرفتن و فراره. یه لحظه دودل شدم که نرم پادگان و فرار کنم ولی بر نفس اماره(اگه املاش درست باشه) خودم غلبه کردم و با بقیه به جلو درب دژبانی پادگان منتظر شدم که راهمون بدم. دژبان اومد و همه رو زیر بارون به صف کرد تا افسر نگهبان بیاد. به دلیل اینکه شهر من هیچوقت اونقدرا سرد نمیشه، و  نیاز به لباس گرم آنچنانی نداریم،  من کاپشنی ساده که بیشترشبیه کاپشن بهاره بود، پوشیده بودم. زیر بارون لباسهام خیس شده بود، کم کم شدت سرما بیشتر میشد و من بیشتر اخساس سرما میکردم. 

افسر نگهبان اومد و اجازه داد که ما وارد پادگان بشیم، دفترچه اعزام هممونو گرفتن و به آسایشگاه رفتیم. اون شب به هر نفر 2 پتو دادن که یکی برای آنکارد تخت استفاده میشد و اون یکی برای اینکه زیرش بخوابیم. اون شب یکی از سخت ترین شب های زندگی من بود که از شدت سرما تا صبح به خودم لرزیدم. چون لباس هام خیس بود و لباس نظامی نداده بودن مجبور شدم با همون لباس های خیس بخوابم.

فردا صبح به جلو گردان رفتیم. به صف شدیم و با حفظ همون صف از سوله ساتر، لباس های نظامی، کیسه، پوتین، جوراب و بقیه وسایل تحویل گرفتیم. گفتن برین وسایلتونو توی آسایشگاه بذارین. آسایشگاه جدید با آسایشگاه شب قبل فرق داشت. سوله ای بود که شب ها با بخاری علاءالدین نفتی گرم میشد. گرم که چه عرض کنم، اصلا با سوراخ هایی که سوله داشت نمیتونست سوله رو گرم کنه. علاوه بر این شباشروع به دود کردن میکرد و نگهبان اونو از آسایشگاه خارج میکرد که دودش بقیه سربازها رو خفه نکنه. من خودم شب ها با لباس نظامی، اورکوت، کلاه پشمی، دستکش و پوتین میخوابیدم و باز سرما باعث میشد که نتونی راحت بخوابی. انگشتای پای من همیشه از سرما بی حس بودن. شاید بقیه این مشکلاتو نداشتن ولی برای من تحمل سرما خیلی سخت بود.

خب، بعد از اینکه وسایلمونو توی سوله گذاشتیم، گفتن برین نمازخونه. توی نمازخونه  ازمون با آبمیوه پذیرایی شد. به خودم گفتم سربازی هم بد نیستا همه آدما از سختیش مینالن که غذا بده و امکانات نیست. گفتن یک پذیرایی اینجا داریم یکی میدون صبحگاه. به خودم گفتم دمشون گرم چقدر اینا آدمهای خوبین.

بعد از سخنرانی فرمانده پادگان، به میدون صبحگاه رفتیم و معاون عملیات پادگان اومد. چنان پذیرایی ازمون کردن که هرکی هرچی خورده بود بالا اورد . من با اینکه قبل از سربازی ورزش میکردم و حتی روزی تقریبا 7 کیلومتر میدویدم، آرزوی مرگ میکردم که زود این به اصطلاح پذیرایشون تموم بشه. 

پذیرایی تا ظهر موقع نماز ادامه داشت و بعد از نماز که موقع ناهار شد، دیدم یا خدا. تقریبا 1000 نفر یعنی کل پادگان توی 2 صف دارن غذا میگیرن.