تقریبا 6 ساله که توی این کار جدیدم مشغول به کارم. توی این 6 سال چیزهایی پیش اومده که اگه خودم اونا رو نمی دیدم و لمس نمی کردم، باورش برام ناممکن بود.مثلا دیروز موقع خونه رفتن. 3 نفر که همشون توی مهمان سرا شرکت زندگی میکنن، هرکدوم با یک ماشین رفتن. من و همکارم موندیم با دو مسیر متفاوت که ماشین باید شهر رو میچرخید تا خونه برسیم.
البته دلیل این کارشونو میدونم. دلیلش اینه که اگه قرار باشه این سه نفر با هم برن، کی صندلی جلو بشینه؟ در حالی که هر سه نفرشون ادعا ریاست دارن و البته که هیچ کدوم رییس نیستن. چون دیروز هیچ کدوم از رییس ها نبودن و وقتی که شهر خلوت میشه قورباغه ها هفت تیر کش میشن. 
ماشین صندلی جلو نداشته باشه هم بد نیستا
کاش خدایا هر کسی رو به اندازه ظرفیتش قدرت بده. تازه به دوران رسیده نباشیم...
امروز صبح توی ماشین نشسته بودم که بیام سرکار، داشتم توی گوشیم چک میکردم که ببینم شماره اون خانمی که چند روز پیش تماس گرفتم تا نسخه پزشکیمو ثبت کنه و البته جواب ندادن، هستش یا نه. وقتی آخرین تماس رو نگاه میکردم دیدم شماره همین خانم بوده که روز شنبه باهاشون تماس گرفتم.
آخرین تماسی که من با کسی صحبت کردم 2 نوامبر بود که دقیقا 9 روز قبل میشه و مدت زمان مکالمه 41 ثانیه.
شب تابستونی گرم و تاریکی بود که ماه خودش رو از دیدگان پنهان کرده بود و من تنها در سرچاه منتظر همکارم بودم(موقیت چاه ها در بیابون و بیرون از شهرهستش و بعضی از چاهها حتی بدون برق هستن درنتیجه روشنایی ندارن و کسی اونجا نیست و تابلوهای کنترلی بصورت خودکار و بدون برق کار میکنن) که برای آوردن قطعه به کارگاه رفته بود. از فرط و شدت خستگی به تنگ اومده بودم. داشتم روی قطع خراب کار میکردم که شاید بشه همینو درست کرد و نیازی به تعویضش نباشه. اما نتیجه نداد. بعد از حدود 1 ساعت همکارم با قطعه ای که نیاز بود برگشت. با هم شروع کردیم به تعویض قطعه خراب دستگاه. باز کردنش در حدود 20 دقیقه زمان میبرد و بستنش در حدود نیم ساعت.
روی زمین بتنی که برای استقرار تابلو ساخته بودن نشسته بودیم و داشتیم قطعه خراب دستگاه که از روی تابلو باز کرده بودیم تعمیر میکردیم. صدای خش خش راه رفتن بر روی علف ها بصورت منظم و با فواصل کوتاه اومد، سرمو بالا گرفتم و به همکارم گفتم شنیدی؟ گفت آره. چراغ قوه رو به سمت صدا چرخوندم اما اثری از هیچ انسان و یا حیوانی نبود. گفتم شاید توهم خستگی هستش. اما چرا همکارم هم شنید؟ باز مشغول کار شدیم تا کارمون تموم شد.
بعد از اتمام کار، من رفتم تا شیرهای کنترلی رو باز کنم. دیدم همکارم از درب فنسی چاه، بیرون رفت. چراغ قوه رو به سمت تابلو گرفتم دیدم همکارم اونجا وایساده. پس اونی که از درب رفت بیرون کی بود؟ به خودم گفتم حتما راننده س. چراغ به سمت ماشین گرفتم دیدم راننده توی ماشین نشسته. یک لحظه یاد صدایی که چند دقیقه پیش شنیدیم افتادم و موهای تنم سیخ شدن. اون لحظه به همکارم چیزی نگفتم. وقتی برگشتیم کمپ داستانو برای همکارم تعریف کردم. دیدم رنگش تغییر کرد. بعدها همکاران که سابقه بیشتر از من داشتن گفتن که اینجاها چیزهای عجیبی وجود داره. هیچوقت نفهمیدیم که اون کسی که من دیدم و یا اون صدایی که من و همکارم شنیدیم، کی و یا چی بود. اما از اون روز به اینکه شاید موجوداتی غیر از انسان وجود داشته باشن و در کنار ما انسانها زندگی کنن، ایمان پیدا کردم.
دوم شدن لذت بخش تر است و یا سوم شدن؟
احتمالا اغلب مردم دوم شدن رو ترجیح میدن اما به نظر من سوم شدن لذتی بیشتر از دومی داره.
وقتی شخصی در جایگاه دوم قرار میگیره آخرین مبارزه رو با شکست تموم کرده، شکستی که قبل از اون خودش رو در جایگاه اول میدید و یکباره تمام آمال و آرزوهاش به باد تبدیل شدن اما جایگاه سوم برای شخصیه که بعد از شکست دوباره شروع به جنگیدن و مبارزه کردن کرده و در نهایت پیروز و موفق شده.
نتیجه نهایی اصلاح شده کنکور اومد و من مثل اون نفر دومی هستم که شکست خوردم...
نتیجه نهایی:
رتبه آخرین فرد قبول شده ۱۷
رتبه من ۲۵
یعنی شاید اگه من یک سوال درست دیگه جواب داده بودم قبول میشدم و شاید اگه این کد رشته جای ۱۰ نفر، ۱۱ نفر ظرفیت داشت، من قبول میشدم.
دلم خوشه امتحان ارشد دادم و چقدر منتظر نتیجش موندم. چقدر امید به قبولی داشتم با رتبه ۷۶.
الان که نتیجه اومده دیدم اون کد محلی که انتخاب کردم جلوش خط تیره کشیده و در توضیحات نوشته یا شرایطشو ندارم و یا کد محل حذف شده. یعنی هیچی به هیچی.
دیشب از محل کار تماس گرفتن چون ظاهرا مشکلی فنی پیش اومده بود و نیاز بود که این مشکل هرچی سریع تر رفع بشه. اینم بگم که محل کار من بیرون از شهره و اصولا چون کارمون استخراج گاز هستش، طبیعتا کارم توی بیابون و دور از محل زندگی مردمه.
من به اتفاق یکی از همکاران تقریبا ساعت 11 شب به محل کار رسیدیم و مشکل رو برطرف ردیم. در همین حین که ما داشتیم کار میکردیم و دنبال مشکل میگشتیم. راننده به سرعت با حالی وحشت زده اومد و گفت یکی بیرون محوطه چاه افتاده. رفتیم نزدیکش. دیدیم یک ترانس برق از بالا روی زمین افتاده و روغن هاش خالی شده و یک نفر روی زمینه. نزدیکش شدیم و دیدم که با چشمانی باز داره که هیچ ظاهری از خونریزی مشخص نیست.
بلافاصله با حراست و ایمنی تماس گرفتیم. گشت حراست شرکت و آمبولانس سریع اومدن. این بنده خدا فوت شده بود و ظاهرا قصد باز کردن و دزدیدن ترانس داشتن که ترانس افتاده و چون خط فشار قوی، بی برق بود احتمالا ضربه باعث کشته شدنش شده.
بعد ا زیک ساعت پلیس اومد و ساعتی بعد پلیس آگاهی. نگاهش کردن. انگشت نگاری کردن. بدنش هنوز چوب نشده بود و وقتی برگردوندش دیدم که پشت کمر این بنده خدا ضربه دیده. انگار ترانس افتاده باشه روی کمرش.
دیگه من بیشتر نزدیک نرفتم. حالا نکته جالب اینجا بود که ما واسه کاری دیگه اومده بودیم ولی کارمون تحت تاثیر این جریانات قرار گرفت و ناچارا تا 3 شب اونجا بودیم که به سوالات پلیس به عنوان اولین شاهدین جواب بدیم.
الانم که ساعت 6:30 صبحه دارم این مطالب مینویسم، دیگه خونه رفتن فایده نداشت و در محل کار موندیم، چون امروز هم باز باید سرکار باشیم.
کلا دیروز از صبحش روز خوبی نبود.
سلام دایی جان؛
امروز یک ساله که از پیش ما برای همیشه پر کشیدی و یک سال از آخرین باری که دیدمت میگذره که اتفاقا آخرین بار هم خواهد موند.
صورت زرد و بی جان که چشمات رو با پارچه بسته بودن. این آخرین دیدارمون بود وقتی که زیپ کیسه رو باز کردم و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم، اشکای سرازیرم تبدیل به گریه و هق هق شد.
دایی، رفتنت برای همه سخت بود اما بیشتر از همه به خاله سخت گذشت، حتما خودت دیدی که تخت کناریت توی بیمارستان، شوهر خاله خوابیده بود و توی کما بود. شاید با هم حرف هم زدین. 2 هفته بعد از اینکه برای همیشه از پیش ما رفتی، شوهر خاله هم اومد پیشت و اونم از بینمون رفت. خاله رو باید میدیدی که چی سرش اومد. خاله، دیگه اون آدم قبلی نیست،یهو پیر شد، موهاش یک باره عین دوغ سفید شد. هر روز که میبینمش غم توی صورتش بیشتر و بیشتر خودشو نشون میده. دایی، وقتی تو رفتی شوهر خاله هنوز توی کما توی بیمارستان بود و دکترها هر روز امید کمتری میدادن. شوهرش نبود که دلداریش بده. و وقتی شوهرخاله فوت شد، داداشش نبود پیشش.
عجب روزگاریه...