مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای از امروزها ، دیروزها
چند سال پیش توی شرکت محل کار مانوری برگزار شد که مثلا آمادگی نیروهای امدادی بسنجند.
از بخت بد اون روز، شیفت کاری من بود و قرار شد من نقش مصدوم بازی کنم. مانور هم سناریویی با موضوع مسمومیت غذایی داشت.
با نیروهای امدادی در مورد امروز این داستان ساختگیه و مانوره هماهنگ نکرده بودن.
خلاصه، زنگ زدن که توی ساختمون فلان جا، دو نفر هستن که حالشون بده و احتمالا مسموم شدن. آمبولانس اول اومد و مصدوم اول که یکی از همکاران بود را برد. آمبولانس دوم که اومد قرار شد منو ببره به بهداری. توی مسیر که میرفت جوری حرکت میکرد که من عین یک تیکه گوشت از اینور به اونور میشدم. بعد دست کرده یک سرم آماده کرده که بزنه به دست من. بهش میگم آقا این مانوره جدی نگیر. من طوریم نیست. حالا قیافش عین گچ هم سفید شده، دست و پاش هم گم کرده. میگه حالا که باز کردم بذار بزنم حیفه. میگم یعنی چی حیفه. چون حیفه تو باید به من سرم بزنی؟ تازه اومدیم من دیابت یا اصلا فشار خون دارم. تو که اگه مثلا سرم نمکی بزنی به یه فشارخونیه که قسمت فوتی شناسنامشو پر میکنن. خلاصه بعد از کلی بحث راضی شد سرم نزنه.










سوالی که همیشه ذهن منو درگیر میکرد این بود که اگه من و کسی که دوستش داشتم الان با هم بودیم و زیر یک سقف زندگی میکردیم، آیا الان انسان هایی خوشبخت بودیم یا نه؟
یا اینکه فقط توهم دوست داشتنی بود و مثل تمام کسانی که اول زندگی، شروعی عاشقانه داشتن ولی در ادامه، در پیچ و خم زندگی اختلافاتشون نمایان شده و در آخر کارشون به طلاق کشیده، بودیم.
عاشق باشیم یا عاقل؟ و یا عاشق عاقل؟
ما با خود داعش سر و کار نداریم. اما متاسفانه تفکرات داعشی در بسیاری از خانواده های ما ایرانیها از هزاران سال پیش وجود داشته که نسل به نسل منتقل شده و به ما رسیده.
رومینا اشرفی، قربانی جهل و جنایت و تعصب بی جا و نا به جا پدری شد که تنها 37 سال سن داره و به اصطلاح از نسل امروزی و مثل خیلی از ماها، یک دهه شصتی هستش.
اما به جرات میشه گفت نوع تفکر این به ظاهر پدر، مربوط به این زمان و شخصی با سن ایشون نیست. ولی تعصبات کورکورانه موجب میشه یک پدر تصمیم به قتل فرزندش بگیره و درد اینجاست که در پندار خودش، اینکار، تصمیمی صحیح و درست بوده.
متاسفانه کم نیستن دخترها و پسرهایی که قربانی این نوع تعصبات میشن.
نزدیک به یک سال پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخوام. از من اصرار و از پدر انکار.
در آخر قبول کرد و شرطی گذاشت که خودت باید بزرگش کنی. گفتم باشه بزرگ میکنم. گفت مسئولیت داره الکی که نیست. باید قبول کنی. قبول کردم و برام خرید.
از فردای اون روز صبح زود باید از خواب بیدار می شدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم، به بلبل غذا می دادم. روزهای اول خوب بود و با ذوق بیدار می شدم و به بلبل غذا می دادم. اما چند وقت که گذشت خسته ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه خودم براش خرج می کردم و خودم گرسنه می موندم. درک نمی کردم چرا روزهایی که من خوابم میومد یا نبودم پدرم این کار رو انجام نمی داد و با عذاب وجدان گرسنگی بلبل تنهام می ذاشت.
یک روز به کلی فراموش کرده بودم برای بلبل غذا بذارم، وقتی اومدم خونه به محض دیدنم سوت زد و خودشو به قفس می کوبید. از دیدنش اشکم در اومد و بغض همه وجودم گرفت. حسابی ناراحت و شرمنده بودم. به پدرم جوری نگاه می کردم انگار اون مقصره. اما تنها جوابی که از پدرم گرفتم این بود: " دوست داشتن به همین سادگی ها هم نیست. باید مسئولیت دوست داشتنت قبول کنی نمیتونی دیگران رو بذاری مراقبش باشن. هیچکس براش "تو" نمیشه! یا چیزی رو دوست نداشته باش یا در مقابل دوست داشتنت احساس وظیفه کن و مسئولیتشو قبول کن ".
این داستان زندگی خیلی از ماهاست، دوست می داریم و در قفس می اندازیم و بعد رهایش می کنیم به امان خدا و می رویم.
می رویم که می رویم و یا در بهترین حالت مسئولیتشو به گردن بقیه می اندازیم.
همین است که بعد از چند وقت پرنده هایمان می میرند و یا گل هایمان پژمرده می شوند.
یک فلان ماهی مغرور...
خب باشه. ولی که چی؟ کجاش افتخارآمیزه؟ مثلا اسفندی بودن یا بهمنی؟ یا آبان و آذر؟
اگه کسی متولد اون ماهی که شما هستی، نیست، ذلت محسوب میشه؟
یا مثلا کسانی که مثل حضرت عالی، متولد ماهی همچون شما هستن، باید افتخار کنن که توفیق الهی نصیبشون شده؟
شاید مغرور بودن افتخاره. اینکه فکر کنی اخلاقت وحی منزله و نباید عوض بشه و همه باید با اخلاقت کنار بیان.
دوستان عزیز، این تفکرات مثل سر زیر برف کردنه و جز ندیدن واقعیت ها، نتیجه ای نداره...
پ.ن: این پست بی ربط تقدیم به تمامی کسانی میشه که خودبزرگ بین هستن.
امروز سرکار خبر دادن راننده یکی از ادارات منطقه، کرونا گرفته. حالش بد شده اسکن ریه انجام دادن دیدن تستش مثبته، خدا به خیر بگذرونه. البته که منم دیروز به همین اداره رفتم و کار داشتم . الان نفرات این اداره که با راننده سروکار داشتن همشون تست کرونا دادن. منم منتظرم اگه جواب اینا مثبت باشه، برم تست بدم.
البته که من مطمئن هستم همه میگیرن ولی شدتش شاید تا اون موقع کمتر شده باشه.
فاصله خوابگاه تا باباکوهی کم نبود ولی همیشه توی تمام مدتی که شیراز، دانشگاه بودم، این مسیر پیاده رفتم. شاید بیشتر از 100 بار از مقبره باباکوهی رد شدم و به بالای کوه رسیدم، هوای بارونی یا آفتابی، فرقی برام نداشت. بعد از ظهر بعد از دانشگاه جوری حرکت میکردم که قبل از غروب خورشید به بالای کوه برسم. و اینقدر میموندم که خورشید غروب کنه و چراغ های شهر یکی یکی روشن بشن، بعد از روشن شدن چراغها، به این نور شهر نگاه میکردم و از اینکه شهر از بالا میبینم لذت میبردم و بعد به خوابگاه برمیگشتم. گاهی اوقات مسیر برگشتم با مسیر رفت فرق داشت، برای برگشتن به خوابگاه از بالای کوه به سمت دروازه قرآن میرفتم و وارد محوطه مقبره خواجوی کرمانی میشدم. (همیشه نگهبان ورودی مقبره خواجوی کرمانی از دیدن من تعجب میکرد، چون من از درب وارد نمیشدم ولی از درب خارج میشدم خب اونجا، بلیت و ورودی داشت تقریبا قیافه آدما یادش میموند ولی من همیشه شخصی جدید بودم دلیلش هم این بود من از بالای کوه، کنار آبریز آبشار مصنوعی میرفتم و بعد میومدم توی محوطه). وقتی به خوابگاه میرسیدم چون دوستان شامی باقی نمیذاشتن، تنها جایی که باقی میموند غذاخوری پیرمرد بد اخلاقی بود که از قضا ماکارونی داشت که ما بهش ماکارونی دانشجوی میگفتیم که اون موقع تنها غذایی بود که میشد با جیب دانشجویی، شکمو سیر کرد.
هیچوقت بعد از ظهر کامل توی خوابگاه نموندم، حتی روزهایی که امتحان درس هایی مثل تجزیه و تحلیل سیستم و یا مخابرات آنالوگ و ماهواره داشتم.
به قول حسین پناهی:
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!
ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!!
ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!
ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...!
ﻫِـــــــــــــــــﻪ ......!
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ...!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...!
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ...
ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند...!!!
روزی فرا خواهد رسید که شما در حال خوردن آخرین وعده غذایتان هستید، برای آخرین بار گل هایتان را بو می کشید. عزیزی را بغل می کنید و خبر ندارید که اینها همه آخرین بار هستند.
به همین دلیل باید هرچیزی را با ذوق و شوق انجام بدی...