ظهر پیام اشتباه اومده، در حالی که عصبانی بودم، کلی خندیدم.
آخه کی دیدی اینجوری سفارش بده که واسش خواستگار پیدا کنن؟

امروز به قدری از دست جانشین رییس عصبانیم که فقط دلم میخواد بیاد حرف شیفت بکشه وسط که بشورمش. دیگه مسخرشو در اورده. انگار اینجا هتله.
حداقل دروغ نگو دیگه
من توی تمام مدتی که اینجا سرکارم تقریبا ۶ ساله، فقط یکبار عصبانی شدم. واسه همین فکر میکنه من عصبانی نمیشم و هرکاری میخواد میکنه.
سایکل بعدی که اومدم سرکار، به رییس میگم من نمیتونم با این آقا کار کنم، یا مشکل من و همه نفرات واحد با این آقا حل کن یا نامه منو امضا کن من برم واحد دیگه.
دیروز موقع برگشتن از سرکار، رییس میگه فردا یادم بیار در مورد شیفت ها صحبت کنیم. احتمالا یه خوابی دیده و معمولا خواباش کابوس ما میشه.
اما من امروز یادآوری نمیکنم. اگه خودش گفت و خواست شیفت ها رو بهم بریزه، بهش میگم وقتی همه چیز درسته و داره طبق روال پیش میره، اینکار درست نیست. فقط باعث بهم خوردن آرامش واحد میشه.
بعد از تقریبا یکسال، همه چیز به روال عادی برگشت و دوران خوشی دوستان به پایان رسید، البته که من به شدت استقبال میکنم.
از امروز دوران خوشی من شروع میشه و تایم کاری از روزی ۱۰ ساعت به روزی ۱۲ ساعت کار برمیگرده.
فکر کنم تنها کسی که از زیاد شدن تایم کاری خوشحاله، منم

همه ما در زندگی حداقل چندبار در جایگاه متهم قرار گرفتیم و قضاوت شدیم به اتهام خواسته ها، آرزوها و علایقی که مخالف با سلایق دیگران بوده.
این لحظه که من دارم مطلبمو مینویسم بوی املت تمام ساختون رو برداشته
.
کلا توی شرکت ما رسمه انگار که تا 8 همه بساط صبحانه دارن. کاری که من اصلا خوشم نمیاد.
همکارم میگه آخه مگه میشه صبحانه ساعت 6 صبح خورد؟ میگم آره چرا نمیشه. به عنوان مثال، من خودم
.
میگه: تو ساعت چند از خواب بیدار میشی؟
میگم: ساعت 5:15 از خواب بیدار میشم کتری میذارم بجوشه. چای میزنم. میرم دوش میگیرم و بعد میام میشینم پای صبحانه. صبحانه که خوردم ظرف ها رو جمع میکنم و آماده میشم که بیام سرکار.
میگه: موقع استراحتت چی؟
میگم: همون برنامه قبلی فقط قسمت سرکار رفتن نداره
منشی رییس ناحیه زنگ زده میگه ساعت ۱۰ جلسه کمیته فنی. میگم اعضای کمیته فنی واحد ما کیه؟ اسم سه نفر رو میگه. میگم هیچ کدوم از این نفرات سرکار نیستن، مرخصی هستن بذار زنگ بزنم ببینم چی میگن. میگه باشه.
زنگ زدم رییس میگم امروز جلسه کمیته فنی قراره باشه، میگه خودت برو. میگم من برم چی بگم نه درجریان موضوع جلسه ام و نه اختیار تصمیم گیری در مورد واحد دارم و غیر از این من دست تنهام، کلی کار مونده که باید اونا رو جمع و جور کنم تا صدای بهره برداری در نیومده.
خلاصه کسی جلسه نرفت و رییس تعمیرات شاکی شد که چه وضعشه. زنگ زده رییس که این چه مرخصی دادنه، همه رو ترخیص کردی فقط یک نفر گذاشتی توی واحدتون؟ قشنگ رییس رو شست و پهنش هم نکرد.
فاصله بین ۵ ماه از سال ۹۳ تا۹۴، اصفهان چون دوره بدو استخدامم بود، اصفهان بودم. برنامه این بود که سه هفته اونجا بودیم و یک هفته میومدیم خونه. غیر از عید که یک ماه موندیم و ۲ هفته استراحت بود.
من تمام این سفرهای رفت و برگشت رو جز دو سفر، با هواپیما رفتم. یکی از این دوبار که مجبور شدم با قطار برم اصفهان، روز ۱۳ فروردین یعنی روز سیزده بدر بود که هواپیما گیرم نیومد. توی ایستگاه راه آهن، وقتی بلیتم رو چک کردن گفتن واگن فلان و کوپه فلان شماره باید بری. قطار شش تخته بود، وقتی وارد کوپه شدم دیدم شش نفر که ظاهرا همشون اعضای یک خانواده هستن، نشستن. منم رفتم داخل، بعد از اینکه قطار حرکت کرد یکی از خانمها گفت: شما بیرون باش تا رییس قطار بیاد تکلیفت مشخص بشه.
منم گفتم: تکلیف من مشخص بشه؟ من که بلیت دارم و مربوط به این کوپه س. شما یکیتون زیادیه.
رییس قطار اومد و یکیشون که زیادی بود، فرستاد واگن و کوپه خودش. این دفعه خانومه با لحنی خیلی آروم تر و خواهشانه میگه: میشه شما جاتون رو با اون یه نفر ما عوض کنی؟
گفتم: باشه من مشکلی ندارم اگه رییس قطار قبول کنه، رییس قطار اومد گفت: نه نمیشه. اونجا کوپه مخصوص خواهرانه و اینکار امکان پذیر نیست.
هیچی دیگه من موندم با یک خانواده که کلا انگاری باهم دعوا داشتن، نصف شب بحثشون میشد این میگفت من پایین نمیخوابم اون میگفت من بالا نمیرم و از اینجور حرفا یا اینقدر بلند بلند حرف میزدن که نمیشد بخوابی.
قطار واسه نماز صبح نگه داشت. همه پیاده شدن، موقع سوار شدن اومدم برم توی کوپه دیدم زنه میگه: نه نه نه نیا تو دارم لباس عوض میکنم. یه ۳۰ دقیقه ای منو معطل کرد و بعد گفت بیا.
نفهمیدم واقعا فرهنگشون اینجوری بود و یا میخواستن منو اذیت کنن، اما من از همون موقع مثبت فکر کردم که خودشون مشکل داشتن نه اینکه بخوان منو اذیت کنن.
کلا این مدتی که توی قطار با این خانواده هم کوپه بودم به قدری زجر کشیدم و نتونستم راحت بخوابم که توبه کردم دیگه با قطار برم.
دیروز داشتم با مادرم صحبت میکردم، بهش گفتم: فوت علی انصاریان منو یاد دایی انداخت.
مادرم پرسید: چرا؟
جواب دادم: شاید چون دایی هم متولد ۵۶ بود و شاید چون دایی هم هیچوقت ازدواج نکرد. نمیدونم شاید بی ربط باشه و شاید ربطشو من ندونم یا نتونم توضیح بدم.
نوشته ای جدید و بی ربط به متن بالا:
دیشب خواهر زاده دوسالمو بعد از پنج روز دیدم، دلمم چقدر براش تنگ شده بود.

داشتم زیر ماشین پیچ سفت میکردم اومده میگه:دایی جان.(چون من همیشه دایی جان صداش میزنم، اونم منو دایی جان میگه)
میگم: جان دایی.
میگه:میفتی، گریه نکن. مرد که گریه نمیکنه.

کلی بهش خندیدم 
میگم:دایی، من که گریه نمیکنم.
میگه: پیچ گوشتی بده.
میگم: میخوای چکار کنی.
میگه: درست کنم.
میگم: چی میخوای درست کنی .
میگه: ماشین دایی جان.

میگم: نه دایی، دستت درد نکنه، خواهش میکنم ماشین من درست نکن، خراب نیست درسته( توی دلم میگم: که کلی خط بندازی روی ماشین).

پریروز موقع کار، راننده گفتش که من بنزینم کمه، بین راه من به نفر بهره برداری زنگ زدم که ماشین ما بنزین نداره شما ماشین خودتو بفرست برگرده ما بیایم سرچاه، ماشین ما همینجا منتظر میمونه تا ما کارمون تموم بشه و بعد باهاش برگردیم. گفت باشه. نگو بعدش زنگ زده ترابری و حتی به گوش رییس منطقه رسیده، و رییس منطقه گفته ۴۰۰ تومن از حقوقش کم کنین. صاحب ماشین هم گفته من این ۴۰۰ تومن رو از راننده کم میکنم. حالا راننده بنده خدا با حقوق یک میلیون و دویست، قراره ۴۰۰ تومن ازش کم بشه.
از امروز که این خبر شنیدم یک عذاب وجدانی گرفتم که چرا اصلا من زنگ زدم، هرچند که اصلا نمیدونستم قراره اینجوری کنه. اگه میدونستم عمرا زنگ نمیزدم. یعنی اصلا تصور نمیکردم اینجوری بکنه.
البته میدونم داستان از کجا آب میخوره، روز قبلش سر یه موضوعی یکی دیگه از همکاران با همین آقا بحث شد و از اون روز کینه گرفته که تلافی کنه و چون زورش به ما نرسیده، سر راننده خالی کرده و زیرآبشو زده.
اما از امروز یک بازنگری اساسی در برخورد با این آقا میکنم. وقتی قراره اینجور قانونی برخورد کنه، خب باشه منم قانون رو میدونم. منم دیگه کاری که وظیفه شماست رو انجام نمیدم. وقتی مجبور شدی ۲۰ کیلومتر از کمپ تا فلان چاه بیای و ۲۰ کیلومتر برگردی که فقط یک دکمه رو فشار بدی متوجه میشی همه چیز قانون نیست.