چند شب پیش سر حرف شد، خواهرم به شوخی گفت اس ام اس جریمه هات به خط منم میاد. منم گفتم آره اما همش پرداخت کردم. جریمه هایی که داداش هم شده و قبضشو گذاشته بوده زیر روکش داشبورد و مربوط به سال نود و پنجه و البته همش دوبرابر شده هم من پرداخت کردم.
اگه دیگه ماشین بابا سوار نمیشم، لااقل روز آخری، هم روغنش عوض کردم و هم جریمه هاشو پرداخت کردم.
موضوع انجام دادنش نیست. وظیفمه. اینکارو رو انجام دادم و بعد از اینم انجام میدم. خوشحال هم میشم از اینکه کارای بابا که دیگه حوصله انجامشو نداره، انجام بدم. اما موضوع حس مسئولیت پذیریه.
داداش من میدونم این مطلبو نمیخونی اما برات مینویسم. شاید یه روز خوندی. پریروز که داشتن درب مغازه رو عوض میکردن، بهت گفتم فلانی وایسا در مغازه من برم درب های کهنه مغازه رو بدم به ضایعاتی. گفتی من باید برم مسابقه گذاشتن مامان میاد در مغازه. بهت گفتم داداش من، زشته مامان بیاد بشینه در مغازه وقتی کارگر داره کار میکنه. بابا هم میدونی که تازه عمل کرده و چهارشنبه از بیمارستان مرخص شده و نمیتونه بیاد. گفتی الان دیگه روی حسابی که من هستم مسابقه گذاشتن. و البته که رفتی و ما مجبور شدیم پسرخاله بگیم بیاد. یه بچه 15 ساله.
یا دفعه قبل و دفعات قبل که موقع تمرین، درب مغازه قفل میکردی و میرفتی و برات مهم نبود که مغازه تعطیل باشه.
یادته روزی که خواستی ازدواج کنی؟ حتی شیرآلات خونه ات هم بابا خرید. به نظرت این انصافه که الان اولویت زندگیت چیز دیگه ای باشه؟
یا حتی دیشب که تولد مامان بود، اومدی؟ نه که نیومدی. چون تمرین والیبال داشتی. ولی مامان همون دیشب نصف کیک رو داد به من که برات بیارم. خونه نبودی و من دادم به زن داداش.
یاد یکی از نوشته هام افتادم: هیچ کسی اینقدر سرش شلوغ نیست که تو رو یادش بره، فقط جز اولویت هاش نیستی!!!
داداش من، اولویت بندیتو اصلاح کن.
دیروز توی یکی از گروه ها پیامی اومده بود که پدر و مادر دو بچه یکی دختر 5 ساله و اون یکی پسر 6 ماهه، به علت کرونا فوت شدن و هیچ کسی جز یک خاله برای سرپرستی دارن. و شوهر خاله مخالف سرپرستیه. اخبار رو میدیدم میگفت به علت کرونا توی کل دنیا تا الان دو میلیون و ده هزار نفر فوت شدن.
وقتی این آمارو مقایسه میکنی با آمار کشته های جنگ جهانی دوم، 70 تا 85 میلیون نفر کشته و این تعداد کشته شدگان که در حدود 3 درصد جمعیت کل دنیا در اون زمان بود، میبینی کرونا تا الان خیلی تلفات نداشته. کاری که خود بشر سر همدیگه میاره به مراتب بدتره از بیماری و تمام حوادث طبیعیه.
وقتی ما انسان ها کارخونه های اسلحه سازی داریم، یعنی به درجه ای از رذالت رسیدیم که داریم از کشتن همدیگه نون در میاریم و هرچی آدم بیشتر بمیره، عده ای بیشتر منفعت دارن و بیشتر سود می برن.
جالب ترین قسمت ماجرا اینجاست که دونفر، به عنوان مثال یک زن و شوهر، یکی توی همون کارخونه اسلحه سازی کار میکنه که زندگیش با کشته شدن آدمها میگذره و همسر همین فرد، میتونه پزشک باشه و زندگیش با نجات جان انسانها.
بشر در تناقض با حرف و عملشه.
به داداش میگم ساعت 6 حتما بیا مغازه. من باید برم جایی کار دارم. میگه باشه.
از 6 هم گذشت اما نمیومد. هرچی زنگ میزنم هم جواب نمیده.
هیچی دیگه دست منم موند توی حنا. فرداش میگم: مرد حسابی تو قرار بود دیروز بیای. میگه آره ولی زنگ زدن گفتن مسابقه داریم، منم رفتم.
یعنی قیافه من دقیقا این بود--->
.
میگم خب قبلش لااقل زنگ بزن خبر بده که نمیای. منو سرکار گذاشتی منم از کارم موندم. آخه اینهمه حجم از بیخیالی؟؟؟؟؟
دیروز واسه کاری رفتم شهرداری، گفتن باید بری منطقه فلان ناحیه فلان. پارسال هم اومدم همینجا واسه کاری. اومدم اونجا دیدم یه ساختمون درب و داغون کهنه بی در و پیکر داره. داخلش دیگه از بیرونش بدتر. سقف کاذب نصف داشت نصف نداشت، بعضیاشون از سقف آویزون بودن. سیم برق و کابل های شبکه همینجوری روی زمین ریخته بود. جای بعضی از درب ها با آجر و سیمان پر کرده بودن ولی هنوز سفیدکاری نکرده بودن و رنگ سیاهش توی ذوق میزد. در کل عین پارسال بود و هیچ فرقی نکرده بود حتی بیشتر خراب شده بود.
اصلا من ارباب رجوع هیچی، قراره سالی یه بار بیام، همون سالی یه بار این ساختمون برام توی ذوق میزنه. ولی اون کارمند بیچاره که هرروز باید بیاد و این وضع رو ببینه چی؟ یعنی اینقده شهرداری بدبخته که یه ساختمون درست و حسابی نمیتونه واسه پرسنلش بگیره؟
رفته بودم عوارض سالیانه رو بدم. حساب کرد گفت 870 تومن. میگم من پارسال واسه سال 97 و 98 اومدم گرفتم جمعا 840 تومن شد. الان چرا واسه یک سال شده اینقدر؟ میگه تعرفه ها رفته بالا. میگم نفتی که نمیتونین بفروشین پولشو من باید بدم؟ اصلا شهرداری در ازای عوارضی که میگیره داره چکار میکنه؟ یه سطل زباله درست وحسابی توی شهر نداریم.
بعد از اینکه حرف زدنم با این آقا به نتیجه نرسید، رفتم واسه تعویض درب کرکره ای مغازه پدرم مجوز بگیرم.
گفتن باید بری پیش پذیرش فنی. رفتم یه فرم بهم داده خواستم پر کنم میبینم کلا توی این شهرداری یک خودکار واسه ارباب رجوع نذاشتن. از یک خانومی که اونجا نشسته بود خودکار گرفتم و درخواست رو نوشتم. امضا معاونت گرفتم رفتم پیش رییس فنی. میگه برو پرونده ساختمون از بایگانی بگیر. رفتم میگه پرونده اینجا نیست رفته شهرداری مرکزیه(انگارخودش پا داشته
) . بدون پرونده اصلا درخواستت بررسی نمیشه. باید درخواست بدی از اونجا بیارن ضمنا باید خود صاحب سند بیاد. میگم مغازه ما سرقفلیه. سند به اسمش یه بنده خداییه که قطر زندگی میکنه. تازه الان اصلا معلوم نیست مرده یا زندس. الان 10 ساله ایران نیومده. من از کجا پیداش کنم. میگه روالش همینه برو پیش معاون حقوقی. رفتم اونجا معاون نیست به دختره میگم داستان اینه. میگه من نمیدونم شنبه بیا که معاون بیاد. میگم خانوم، یه درب عوض کردن اینهمه داستان داره؟ من که نمیخوام بکوبم از نو بسازم. فقط میخوام این درب بندازم دور درب جدید جاش بذارم.
در آخر دست از پا درازتر برگشتم خونه. همیشه میگن خدا کنه کار آدم گیر 2 جا نباشه. بیمارستان و دادگاه. فکر کنم از الان باید بگن سه جا. شهرداری هم اضافه کنن بهش.
توی یادداشت قبلیم یادم رفت از حرفه ای بودن آقای دزد تشکر کنم. چنان با دقت صندوق باز کردن که کوچکترین خطی روی صندوق نیفته.
ممنونم آقای دزد. نوش جونت زاپاس. فقط با نون بخور که سیر بشی.
وقتی رفتم ماشین رو روشن کنم دیدم قفل درب صندوق عقب آویزونه، صندوق رو که باز کردم دیدم زاپاس نیست. ممنون آقای دزد
قبل از هر چیزی باید تشکر کنم از تمام کسانی که این مدت وبلاگ منو خوندن، با اینکه نوشته های من ارزش خوندن نداشت.
با آرزوی موفقیت برای تمامی دوستان، خدانگهدار.