کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

کولر

بعد از ظهر رییس واحد تهویه که اتاق کناریمونه اومده میگه چرا شما کولر خاموش روشن میکنید؟ 

میگم: ما کولر خاموش روشن نمیکنیم. کولر روشنه. ترموستاتش قطع میکنه.

میگه: اصلا چرا کولر روشن میکنید؟

میگم: چون گرممونه.

میگه: چرا فلانی روشن نمیکنه؟

میگم: چون گرمش نیست.

میگه: ترموستات روی چند گذاشتین؟

میگم: 22.

میگه: چرا 22؟

میگم: پس چند؟

میگه: 24.

میگم: چرا 24؟

در نهایت قهر کرد رفت

آخه این چه گیر دادنیه. میخوای گیر بدی یه موضوع بهتر پیدا کن. ضمنا ما که نیروی زیر دستت نیستیم بخوای زور بهمون بگی.

سمت بگیریم یا نگیریم

ظاهرا یک سمت بالاتر خالی شده، همکارم به من میگفت برو درخواست بده بدن به تو.  

بهش میگم: من نمیخوام. سمت نیاز ندارم و سمت بالاتر هم نمیخوام همین سمتی که دارم با این وضعیت الانم تا چندین سال برام کافیه. 

میگه: اشتباهی که من کردم تو نکن الان تمام شرکت تورو به عنوان یک شخصی که کار بلده و کار میکنه و نمیپیچونه قبول دارن. 

بهش میگم: برای من مهم نیست بقیه چی میگن من اگه کار میکنم بخاطر حرف بقیه نیست. خودم از کار کردن لذت میبرم.

میگه: الان تو داری کار میکنی سمتت چنده؟ 

میگم: 12. 

میگه: 13 به کی دادن؟ 

میگم: به فلانی.

میگه: همینه دیگه تو داری کار میکنی اما سمت رو فلانی گرفته چون پیگیره. اما تو برات مهم نیست.

میگم: ببین، شخصیت من اینجوری نیست که برم برای سمت و یا هرچیزی دعوا کنم و یا درخواست بدم. روزی که اضافه کار من صفر رد میشد حتی یه روز نرفتم به رییس بگم چرا صفر میدی و روزی که سقف اضافه کار رو گرفتم باز هم نرفتم پیشش و نرفتم تشکر کنم. نمیگم برام مهم نیست اما واقعا برام موضوع با ارزشی نیست این چیزها. ضمنا من نمیخوام تا ابد اینجا کار کنم. از اینجا میرم.

خلاصه حرفش توی گوش من نرفت.

خاطره تولد

من و داداشم دوسال باهم اختلاف سنی داریم و من برادر بزرگترم، بخاطر همین فاصله سنی کم میشه گفت زمان بچگی ما تنها همبازی های هم بودیم. چون توی محله ای بزرگ شدیم که اطرافمون بچه های خیلی خوبی نبودن و همیشه حس حسادتی نسبت به خانواده ما داشتن. به همین دلیل مادرم، اجازه نمیداد با اونا خیلی جایی بریم تا زمانی که بزرگتر شدیم. و تقریبا به دبیرستان رسیدیم.

هروقت میخواستیم فوتبال بازی کنیم، محل بازیمون جلوی درب خونه خودمون بود. جایی دیگه اجازه نداشتیم. اون موقع شاید حس بدی بود، اما الان که به گذشته فکر میکنم میبینم واقعا کار مادرم به نفعمون بوده.

یه روز تولد که تولد مادر بود، من و داداش تصمیم گرفتیم که برای مادر هدیه ای بگیریم و خوشحالش کنیم. پولامون که همش سکه و پولای خرد بودن رو روی هم گذاشتیم. یادم نمیاد چقدر شد. باهم به سوپرمارکت محله رفتیم و یادمه پولمون فقط به یک جوهر نمک رسید. خریدیم و به خونه رفتیم و تولد مادر رو تبریک گفتیم و جوهر نمک بهش دادیم. خیلی خوشحال شد.

از اون موقع بیشتر از ۲۵ سال میگذره و مادرهمیشه میگه بهترین کادو تولدی که من تاحالا گرفتم، همون جوهرنمکی بود که وقتی بچه بودین برام گرفتین.

باز تولدته مادر من، تولدت مبارک و ان شالله همیشه سایه ات روی سر ما بچه ها بمونه

تقابل شعور و امیال

امروز در حین اومدن به سرکار، داشتم اطراف رو نگاه میکردم و مهمان های ناخوانده ای دیدم که متاسفانه از شهرهای نزدیک و دور اومده بودن و طبیعتا به همراهشون بیماری کرونا هم میاد.

دو هفته پیش که یک روز تعطیل داشتیم، به قدری ساحل شلوغ بود که حتی جا برای سوزن انداختن هم نبود، تلوزیون با این مهمان ها مصاحبه انجام داده بود، از یکی از افراد پرسید، از کجا اومدید؟ جواب داد از کرمانشاه. گفت خب به نظرتون توی این وضعیت کرونا مسافرت رفتن کار درستیه؟ جواب داد اونجا هوا سرد بود اومدیم اینجا مسافرت که گرمتره.

کلا شعور بعضی از هموطنامون دیگه خیلی توی ذوق میزنه، یکمی از میزان شعوری که فکر میکنی درسته بکاه و عکس، بدان بیفزا.(خدا رحمتت کنه دهخدا، بیا ببین چطور دارم گند میزنم به دستور زبان فارسی).

از یک طرف واکسن نمیخرن، اما به جاش واکسن روسی وارد میکنن که خود خانم دکتر محرز میگه من خودم این‌ واکسن رو نمیزنم. یعنی شما عمق فاجعه رو ببین که خود وارد کنندش میگه من نمیزنم، چون میدونه داره چی وارد میکنه. حالا یا آگاهانه و از سر اجبار افراد پرقدرت دیگه . و یا آگاهانه ولی خودخواسته. 

اصولا توی هرچیزی که سیاسی کاری باشه، دودش توی چشم مردم میره.

کوچه شهید ...

شهرداری، اسم کوچه مونو عوض کرده کرده و تابلویی نصب کرده که نوشته کوچه شهید ...

پدر این شهید، پیرمردی تقریبا ۸۰ ساله هستن که پسرشون سرباز بودن و اواخر جنگ مفقود اثر میشن.

الان  این پیرمرد دیگه بدون عصا نمیتونن راه برن اما تقریبا تا ۱۰ سال پیش که حتی خودشون رانندگی میکردن، هرموقع تلوزیون اعلام میکرد قراره شهید گمنام و یا غیر گمنام بیارن، خودشون و همسرشون به تشییع جنازه این شهدا میرفتن، شاید به امید اینکه این شهید، پسر گمشدشون باشه. راستی این آقای پیر، هرروز و هر نماز به مسجد میرن و مسجد دقیقا سر کوچه و در محلیه که تابلو کوچه نصب شده

دیروز داشتم پیش خودم به این موضوع فکر میکردم الان این پیرمرد، هرروز تابلو اسم پسرشونو میبینن و قبل از اسم پسرشون، کلمه ای نوشته شده که نشون میدن پسرشون کشته شدن و‌هیچوقت امکان برگشتشون نیست. و هرروز یادآوری و یادآوری.

چقدر میتونه این موضوع دردآور باشه که بهت ثابت کنن بچه ات و عزیزت دیگه نیست و هیچوقت نمیتونی ببینیش و حتی هیچوقت شاید جسدش و حتی اثری از جسدش هم نخواهی دید

هنر سرآشپز

دیروز ناهار شرکت متاسفانه فسنجون بود و من به خوردن برنج خالی بسنده کردم، خداییش شما چجوری میتونید فسنجون بخورید؟ خیلی بد بود.

هندونه و پمپ

 چند ماه پیش توی ماشین که میرفتیم سرکار، همکارم میگه یه کاری هست که فقط از دست تو برمیاد، میگم چی؟ میگه فلان  پمپ خرابه و واحد مکانیک نتونسته تعمیر کنه، عملیات نامه زده به رییس منطقه که این پمپ الان ۲۰ روزه خارج از سرویسه و هربار که تعمیر میشه یک روز بیشتر کار نمیکنه. 

میگم: پمپ ها مربوط به واحد ما نیست، خیلی وقته طی یک حرکت انتحاری انداختیم گردن مکانیک. میگه: الان موضوع واحد نیست، کل اداره تعمیرات رفته زیر سوال. گفتم: کل واحد ما میتونن تعمیر کنن نه فقط من. میگه: نه فقط تو میتونی، کسی دیگه نتونسته(منم مثلا اصلا متوجه هندونه زیر بغل نشدم).

بعد دو سه روز کار کردن روی پمپ، تعمیر شد و راه افتاد. من دوهفته بررسی کردم دیدم داره بدون  مشکل کار میکنه. 

بعد از اتمام کار، دست منو گرفته میگه بیا بریم پیش رییس تعمیرات، تو آبروی اداره رو خریدی. رفتیم اونجا به رییس میگه اضافه کار بهش بدین، منم برگشتم گفتم: من اضافه کار نمیخوام، فقط خواهش میکنم این پمپا رو از این به بعد گردن ما نندازین. 

بعد که اومدیم بیرون، همکارم عصبانی شد که این چه حرفیه زدی، میگم آقای فلانی، ما به اندازه کافی حجم کاریمون بالا هست که وقت واسه کار بقیه نداشته باشیم، اگه من اینو درست کردم فقط برای حفظ آبروی اداره بود نه اینکه خودم اضافه کار یا تشویق بخوام.

ما زحمت کشیدیم  و دعوا کردیم که این پمپ رو از گردنمون باز کردیم،خخخ.

مشتری مدار باشیم

 بعضی از مشتریها واقعا عجیبن، آقائه اومده مغازه میگه فلان چیز میخوام، میگم این چیزی که شما میخوای جوابگوی شما نیست میسوزه. میگه به توچه . میگم آقای عزیز اگه تو اینو بخری به نفع من فروشندس. من از خدامه که تو بخری ولی دارم راهنماییت میکنم که جواب کارت نمیده. میل خودته هرجور خودت صلاح میدونی. اصلا بخر که خونه ات آتیش بگیره. وظیفه من راهنمایی بود که گفتم.

یا خانومه اومده میگه فلان پزشک مطبش کجاست، میگم کوچه اول. رفته تا سرچهار راه بعدش که اومده شروع کرده به فحش کشی که تو که بلد نیستی چرا آدرس میدی؟ میگم خانوم محترم، من به شما گفتم کوچه اول. شما بد شنیدی یا اصلا نشنیدی رفتی سرچهارراه که من مقصر نیستم. بعد شما چطور کوچه اول رو سرچهار راه شنیدی؟؟؟ خیلی حرف مشترک ندارن والبته که هجاهاشون اصلا یکی نیست. دیدم داره داغ میکنه گفتم ببخشید

ورود بی سلام ممنوع

از آدمهایی که وقتی میان توی مغازه، سلام نمیکنن، خوشم نمیاد، البته که مقصر اونا نیستن، من زیادی به صحبت کردن و بیان الفاظ، توجه میکنم. اصولا خیلی مشتاق فروش جنس به این افراد نیستم.البته راهنماییشون میکنم. از خوش شانسی پدرم، از فردا باید برم سرکار خودم و استراحتم تمومه. پس مغازه پدرم نیستم که جنس به این افراد ندم

آقا، از فردا هرچی خواستید بیاد بخرید من دیگه نیستم.

خاطره

در زمان دانشگاه، درسی داشتیم به نام برنامه نویسی پیشرفته. همه کلاس میدونستن من برنامه نویسیم خوبه اما  این درس رو من پایان ترم از 12 نمره، 9 گرفتم و استاد میان ترم منو صفر دادن و من مثل یه مرد افتادم.

برام تجربه ای شد که جوری بعد از این امتحان بدم که اگه میان ترم صفر هم گرفتم، درس رو نیفتم. اینم بگم یکی از مشکلاتی که من اون موقع داشتم و خدا رو شکر الان ندارم این بود که به کم راضی میشدم یعنی بارم سوالامو جمع میزدم اگه میدیدم پاس میشم دیگه بقیشو حتی اگه بلد بودم جواب نمیدادم.

چند ترم بعد، درسی داشتیم که پیش نیازش دونستن برنامه نویسی بود. یه روز که سرکلاس اومدیم، استاد گفت امروز میخوام امتحان بگیرم. همه گفتن نه اما استاد گفت آره. منم که اصلا برام مهم نبود چه الان بگیره چه فردا و چه هفته آینده چون من هیچوقت برای امتحان این درس، چیزی نخوندم. راستش چون اصلا برنامه نویسی درس حفظ کردنی نیست و درسی نیست که شب امتحان بخونی. باید اینقده تمرین کنی که بتونی سوالا رو تحلیل کنی و یک روش حل براش بدست بیاری.

خب، استاد که راضی نشد. گفت امتحان. یه سوال روی تخته نوشت گفت برنامشو بنویسید. دختره بغل دست من نشسته بود که بهش خاله ریزه میگفتیم( قدش به گمونم از 165 بیشتر نبود واسه همین به خاله ریزه معروف بود).خاله ریزه گفت: جواب رو به من میگی؟ گفتم :آره من مینویسم تو از روی دست من بنویس. 

امتحان که تموم شد، استاد برگه ها رو جمع کرد و شروع کرد به حل سوال و نوشتن اون روی تخته. چیزی که استاد نوشت با حل من متفاوت بود. خاله ریزه برگشت با طعنه گفت: اشتباه نوشتی که. منم با یه پوزخندی جوابش دادم: اگه من برنامه نویسی بلدم میگم استاد داره اشتباه مینویسه. استاد یه چند خطی که نوشت گفت: ببخشید این اشتباهه و پاک کرد و شروع کرد از نو نوشتن. این دفعه همون چیزی نوشت که من نوشته بودم. برگشتم نگاه خاله ریزه کردم گفتم: دیدی بهت گفتم. فقط قیافه خاله ریزه دیدنی بود توی اون لحظه.