موضوع اول:
شنیدن بعضی از کلمات به ظاهر ساده، یادآور خاطرات تلخ گذشته س که در پستوی فکر در حال خاک خوردن بودن، اما دوباره زنده شدن.
موضوع دوم:
اصولا چون از شب تا صبح، ده بار از خواب بیدار میشم، خواب های متنوع و بی ربط به هم زیاد میبینم. بعضی وقتا خوابام یادم میمونه. دیشب خواب جالبی دیدم:
توی یه فضای باز مراسمی برگزار میشد که قرار بود توی این مراسم خاطرات تا دهه ۷۰ میلادی سوزونده بشه و مردم هرچی خاطرات گذشته دارن بسوزونن و بعد از اون شروع به زندگی مدرن کنن. لوازم خاطره انگیز، حتی خاطراتی که توی ذهن دارن همه رو کپه کرده بودن و آتیش زدن.
برام جالب بود که ذهن آدم تا کجاها میتونه بره و چه چیزهایی خواب ببینه. جای عجیب تر، توقف زمانه. خیلی از وقتا شما ۱۰ دقیقه بیشتر نمیخوابی، اما به اندازه چند روز زندگی کردن، خواب میبینی. یه جورایی طبق نظریه نسبیت انیشتین پیش میره.
من معتقدم تمامی آدمها، انسانهای منحصر به فردی هستن. یعنی امکان نداره شما کسی رو پیدا کنی که استعدادی داشته باشه که مانند و مشابهش رو شخص دیگه هم داره. اما معمولا انسانها قبل از اینکه این استعداد رو کشف کنن، از دنیا میرن. چون عمر ما اینقدر نیست که بدون کمک دیگران فرصت داشته باشیم این استعداد رو کشف کنیم. اما وقتی جامعه کمکی به کشف این استعداد نمیکنه حتی بلعکس باعث منزوی شدنش هم میشه، نباید انتظار زیادی از فرد داشت. چون شما اجازه ندادی.
الان داستان خیلی از ماها همینه. سنمون بالا و بالاتر میره و اصلا نمیدونیم از این دنیا چی میخوایم. اصلا چرا هستیم. چه استعدادی داریم.
چرا باید کسی که علاقه به تاریخ داره بره عمران بخونه؟ چرا باید کسی که استعدادش توی فیزیکه بره رشته پزشکی؟ چرا باید مدیر، معلم و خانواده مسیرشو تعیین کنن؟ چون علاقه اش، نونی براش درنمیاره. همکلاسی من اول دبیرستان، رشته مورد علاقش فیزیک بود اما سر قضیه ای معلم نمره ریاضیشو زیر 12 داد و دیگه نتونست رشته ریاضی انتخاب کنه. رفت تجربی و مسیر زندگیش کلا تغییر کرد. دیگه ازش خبر ندارم اما اگه حتی پزشکی هم قبول شده باشه، احتمالا آدم موفقی نیست. چون ناچارا و از روی اجبار رفته.
یک بدبختی هم که میدونه به چی علاقه داره و توی چی استعداد داره، به موانع اینجوری برمیخوره.
شما فکر میکنید اگه مثلا نیکولا تسلا توی جامعه الان ایران زندگی میکرد، موفق به اختراع کویل تسلا و دیگر اختراعات شده بود؟ نه. اینقدر در پیچ و خم زندگی برای بدست اوردن لقمه نونی گرفتار میشد که حتی تصور این اختراعات هم نداشت.
بعضی وقتها از آدمهای نزدیک، چیزهایی میبینیم که انتظار نداریم و بلعکس یک دوست که هیچ نسبت فامیلی هم شاید نداشته باشه، جایی، زمانی، وقتی که نیاز به کمک شدن داری، با تمام وجود کمکت میکنه که اونم انتظار نداری.
اونوقت آدم درک میکنه چرا باید به این دوست بگی داداش و کسی که داداشته، نمیتونی اسم داداش روش بذاری(در مورد داداش خودم ننوشتم).
آدمها تغییر میکنن. تغییر به سمت مثبت و یا به سمت منفی و بعضیا خیلی تغییر کردن...
امروز داشتم اینستاگراممو چک میکردم، یکی از پیج ها، عکس اُتو قدیمی گذاشته بود، یاد خاطره ای افتادم:
وقتی دبیرستان بودم، یک روز پدرم قرار بود جایی برن و مادرم خونه نبودن، به من گفتن: شلوارم اتو کن تا من برم دوش بگیرم که دیرم نشه.
منم گفتم باشه
اتو قدیمی زدم به برق و رفتم شلوار و میز اتو اوردم که شروع کنم. نگو ترموستات اتو خراب بود و قطع نمیکرد. همین که اتو گذاشتم روی شلوار، شلوار چسبید به اتو و سوخت. پدرم از حمام اومدن بیرون.
بهشون گفتم: دیگه شلوار دارین؟
گفتن: چطور؟
گفتم: شلوارتون سوخت.
گفتن: این شلوار حتی یکبار هم نپوشیدم، سوزوندیش؟
گفتم: همین که اتو گذاشتم، چسبید.
رفتن یه شلوار دیگه پیدا کردن.
گفتم: بذارید اتو کنم.
گفتن: همون یکی که اتو کردی بسه، اینم میخوای بسوزونیش؟
این شد که دیگه من هیچوقت لباس پدرم اتو نکردم یعنی دیگه اجازه ندادن.
درسی توی پیش دانشگاهی داشتیم به اسم بینش اسلامی اگه اشتباه نکنم.
این درس رو من پایان ترم از ۱۵ شدم ۱۴/۵ و میان ترم شدم ۱. یعنی در کل از بیست نمره من شد، ۱۵/۵.
رفتم پیش مدیر مدرسه بهش گفتم اشتباه نشده نمره من؟ لیست معلم رو نگاه کرد گفت نه، ولی غیر منطقیه که با این نمره پایان ترم، نمره میان ترمت اینه. برو با معلم صحبت کن.
رفتم از معلم پرسیدم چرا اینجوری نمره دادی در حالی که توی طول ترم امتحانی هم نگرفته بود که معیارش امتحان باشه. گفت عضو بسیج نیستی. روزی که فرم بسیج اوردم گفتم هرکی عضو بشه میان ترمشو ۵ میدم و تو عضو نشدی.
منم گفتم اگه میان ترمم صفر باشه هم عضو بسیج نمیشم و نشدم.
گذشت این داستان تا چند سال پیش که درسم تموم شده بود و حتی سرکار بودم، یه روز جلو مغازه پدرم ایستاده بودم، دیدم آقای م(همون معلم بینش پیش دانشگاهی) داره میاد، به خودم گفتم باید از خجالتش در بیام. رفتم پیشش گفتم:” ببخشید شما آقای م هستید؟ معلم بینش ؟ “. خوشحال شد که یک شاگردشو بعد از سالها دیده( احتمالا بازنشست شده بود)، گفت: “آره. خودم هستم”.
منم گفتم:” شما احتمالا یادتون نمیاد ولی من خوب یادمه که ۱۴/۵ پایان ترم من با میان ترمی که شما یک رد کردی، نابود شد”. گفت: “نه اشتباه میکنی”. گفتم” من اشتباه میکنم؟ حتی شماره کلاس مدرسه هنوز یادمه” .
یکمی صحبت (و شاید بشه گفت بحث )کردیم و البته از من اصرار و از ایشون انکار.
در آخر قبل رفتنش بهش گفتم:” من هیچوقت نه اون موقع و نه بعد از اون عضو بسیج نشدم و حتی فرم عضویتشو هم تا حالا ندیدم و البته که بابت این موضوع خوشحالم و خوشحالم که اعتقاداتمو به نمره نفروختم”.
من همیشه توی زندگیم یا جز اولین ها بودم و یا آخرین ها. و یا هردو.
حتما میگید اولین که خوبه، باید بگم نه اونقدرا که فکر میکنید.
اولین سال نظام سالی واحدی ما بودیم، یعنی نظام جدیدی که هنوز هزار تا عیب داره و باید اصلاح بشه، ما همون موشی بودیم که اولین واکسن رو بهش میزنن که ببینن چی میشه.
یادمه بعد از ما گفتن کتاب هاتون عوض میشه یعنی اگه کسی کنکور قبول نشد، خیلی از درسا براش سال بعد جدیده. اینجا آخرین بودم.
موقع دانشگاه، رشته ما فقط یک ورودی داشت و قبل از ما این رشته نبود و دیگه بعد از ما هم اون رشته رو نگرفت، اینجا اولین و آخرین بودم.
یک سال از سربازی که رفته بودم دانشگاه قبول شدم و خدمت رو نیمه کاره گذاشتم و ادامش موند بعد از دانشگاه. وقتی دانشگاه تموم شد، اومدم سربازی دیدم مدتش از ۱۸ ماه شده ۲۱ ماه. یعنی من جای ۶ ماه سربازی که مونده بود، ۹ ماه خدمت کردم. اینجا باز جز اولین بودم.
این شد که من همیشه اولین و آخرین بودم اما نه به اون معنای خوب.
یعنی شانس رو ببین. من خود لوک خوش شانس بودم...
یادمه سوم دبیرستان روز اولی که کلاس شیمی داشتیم، یادم نمیاد زنگ چندم بود، بچه ها سرکلاس نشسته بودیم که معلم اومد. یک معلم با اخلاقی بسیار بد و قیافه ای ترسناک.
از اول کلاس شروع کرد به پرسیدنِ جدول آنیون و کاتیون.
جمله ای که استفاده میکرد هنوز یادمه “جدول آنیون و کاتیون حفظی؟” اگه میگفتی آره خب چیزی نمیگفت. اگه میگفتی نه جوابش این بود” برو گمشو بیرون وقتی حفظ کردی بیا”.
خب منم جزو دسته ای بودم که باید به بیرون گم میشدم و البته خیلی هم شدم. وقتی منو بیرون انداخت، نرفتم جدول حفظ کنم. از مدرسه رفتم سینما و بعد خونه.
اون هفته گذشت. هفته بعد دوباره همین داستان پیش اومد و من حفظ نکردم، گفتم ولش کن برای خودش میگه من حفظ نمیکنم( در صورتی که حفظ کردن واسه من ۱۰ دقیقه هم زمان نمیبرد و خیلی راحت حفظ میشدم).
این دفعه برخوردش یکمی تفاوت داشت. وقتی جواب منفی به سوالش میدادی، اول یک سیلی خیلی محکم جوری که برق از سرت میپرید، میزد وبعد جمله معروف” برو گمشو بیرون وقتی حفظ کردی بیا”. اون روز باز من جای حفظ کردن، سینما رفتم.
هفته بعد و جلسه های بعدی، باز همین داستان بود. از یه جایی دیدم اینجوری نمیشه من هرجلسه دارم سیلی میخورم و با خفت از کلاس پرتم میکنه بیرون. خب حفظ کردم و سیلی خوردن ها تموم شد.
این خاطره رو تعریف کردم که اینو بگم، من بعد از اون سال برای همیشه از درس شیمی بیزار شدم و هیچوقت موقع انتخاب رشته دانشگاه، انتخابم شیمی نبود. حتی تا جایی که اصلا واسه کنکور، درس شیمی نخوندم و صفر زدم.
چقدر رفتار یک معلم، در آینده یک دانش آموز تاثیر گذاره.
با اینکه در قرن 21 زندگی میکنیم هنوز عده ای غارنشین وجود دارن. لااقل توی اداره ما که هستن.
از اتاقت بیا بیرون یکمی آفتاب بخوری لااقل روماتیسم مفصلی نگیری.
ظهر پیام اشتباه اومده، در حالی که عصبانی بودم، کلی خندیدم.
آخه کی دیدی اینجوری سفارش بده که واسش خواستگار پیدا کنن؟
