کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

خودکرده را تدبیر نیست...

ساعت تقریبا 4 بعد از ظهر بود به همکارم گفتم بریم تست سنسورهای فلان تابلو رو انجام بدیم که کارمون جلو بیفته. تقریبا 2 ساعتی زمان برد تا تست ها تموم شد. حالا خواستیم تابلو بذاریم سرویس که به به عجب مصیبتی. ایراد داره و نمیاد سرویس. علت خرابی رو پیدا کردیم. یک اورینگ کوچیک مسخره توی یک قطعه مهم بود. قطعه خراب رو باز کردیم و اوردیم پایین. اورینگ رو عوض کردیم و دوباره بستیم و گذاشتیم سرویس( جالبه که فقط همین باز کردن و بستن بیشتر از دو ساعت زمان برد. خود قطعه هم به اندازه یک کف دست بیشتر نیست).  این دفعه دیدیم که خود پمپ به خِر خِر افتاده. خلاصه کارمون تا 1 نصف شب طول کشید. به همکارم گفتم دیگه فایده نداره برگردیم شهر. کی برسیم،کی بخوابیم و کی بیدار بشیم. من همینجا میمونم و میخوابم. همکارمم گفت منم میمونم. رفتیم شاممون رو که گذاشته بودن توی حراست بگیریم. دیدم که شام ماهیه که ساعت 7 پختن و الان سرده سرده.. من همونجور ماهی رو نخورده انداختم که سگ بخوره. کلا ماشالله محل کار بیابون برهوته که نه مغازه ای نه چیزی. هیچی دیگه یکمی نون خشک توی یخچال بود و به یاد سهراب سپهری که آب را گل نکنید شاید یه بدبختی نان خشکیده خود را با چای شیرین میخوره، شب و شام رو گذروندیم.

اما تمام این اتفاقات باعث شد که دیگه هیچوقت بعد از ظهر و یا آخر وقت دست به کاری که احتمال اذیت کردن داره نزنم که گیر بیفتم و البته همیشه توی یخچال یه چیزی پیدا بشه که بشه خورد و مجبور نشم عین...،  نون خشک بخورم

لجاجت

میگن عرب های دوران قبل از اسلام که در فرهنگ ما به عنوان جاهلیت میشناسن، وقتی توی کوچه راه میرفتن اگه خاری به پاشون میرفت، خم نمیشدن خار رو در بیارن و با همون وضع به خونه میرفتن. چون خم شدن خیلی کار زشت و دور از شان یک بزرگ محسوب میشد.

تقریبا ۱۴۰۰ سال از اون موقع گذشته اما هنوز آدمهایی داریم که همین رویه رو به روش دیگه ادامه میدن، نمونه اش این بنده خدایی که مسافر پرواز قشم تهران بوده و ماسک نزده و‌البته حاضر هم نشده اینکارو بکنه، درنتیجه هواپیما برگشته و ایشون رو پیاده کرده و بعد پریده.

یعنی خداییش اینقده ماسک زدن سخت بود یا زجرآور بود که حاضر شدی از پرواز بمونی اما ماسک نزنی؟ یا شاید میخواستن با زور ببرنش اما دنبال بهانه ای بوده که نره

مدیریت بحران و بحران مدیریت

دیروز داشتم کلیپ وزیر بهداشت می دیدم که در مورد مدیریت شرایط کرونایی داغ کرده بود، فقط من نفهمیدم الان توی این مملکت کی چکارست، هرکی میگه اون یکی. وزیر بهداشت که خبر نداره، رییس جمهور که میگه یه عده میگفتن نباید اعلام کنیم اما من مخالف بودم. 

آقا دست همتون دردنکنه با مدیریتتون، شما مصدق زمانه اید. اصلا امیرکبیر. شما همتون خوبید، مشکل از منه که دارم توی این مملکت زندگی میکنم، اون بنده خدا به فکرمون بود که گفت هرکی نمیتونه جمع کنه بره، والا ما هم میخوایم جمع کنیم بریم، اما از برکات پول با ارزش، نه چیزی جمع میشه و نه جایی تحویلمون‌ میگیرن که بریم. 

خداییش شما مدیریت بحرانتون خیلی خوبه اما جای این دو کلمه جا به جاس. شده بحران مدیریت.

من دکتر..

یکی از چیزهایی که خیلی بدم میاد اینه وقتی کسی میخواد خودشو معرفی کنه، با مدرک تحصیلی و یا پست و مقام، اسمشو میگه.

مثلا اون روز یک نفر اومده مغازه پدرم واسه خرید، خودشو اینجوری معرفی کرد:” من دکتر فلانی هستم”. منم خوب از قبل میشناختمش گفتم :” بله میدونم در خدمتم”. بعد از خرید سر فکر کنم ۵۰۰۰ تومن داشت چونه میزد. اونوقت همین ایشون یه ماشین تویوتا کرولا نمیدونم چه سالی سوار بودن.

شیطنت های بچگانه

یکی از عادتهای زمان بچگی من، ناآرومی و به شدت شیطون بودنم بود که مخصوصا پدرم همیشه از عادت به تنگ میومد. اینقدر سر به سر خواهرم میذاشتم که بعضی وقتها پدرم عصبانی میشد و میگفتن:” پسر، تو مگه مرض داری اینقدر سر به سر خواهرت میذاری؟” این جمله از زبون پدر من، جمله ای خیلی نا مودبانه ای محسوب میشد چون هیچوقت توی حرفاشون از کلمات استفاده نمیکنن. حالا شما ببین من چقدر اذیت میکردم که عصبانی میشدن. 

نمونه ای از اذیت هایی که سر خواهر و برادر بیچاره در میووردم(منو ببخش خواهرم و داداشم):

  • وقتی خواهرم کوچیک بود بهش میگفتم: شما بچه مامان بابا نیستی، یادمه یه روز توی یه پلاستیک زباله گذاشته بودنت دم‌ در و مامان بابا چون دختر نداشتن، تورو قبول کردن و تحویل پرورشگاه ندادنت.
  • وقتی کوچیک بودی اینقده گریه میکردی، یه بار مامان بستت به پنکه و پنکه روaن کرد که دنبالش بچرخی.
  • خواهرم اسباب بازی پنگوئن داشت که از پله بالا میرفت و روی سرسره، سر میخورد و میومد پایین، یادمه به پله روغن زدم که مثلا راحت تر بره بالا، دیگه بالا نرفت و من شکوندمش و موتور آرمیچر داخلشو اوردم بیرون
  • خونه مادربزرگم چند خونه با ما فاصله داره، همیشه من و داداشم وقتی مادرم نبود دعوا داشتیم، اون موقع هنوز کوچه آسفالت نبود. یه بار توی همین دعواها، داداش در حال فرار به خونه مادربزرگم بود که من یه سنگ برداشتم و دقیقا بادمه با زاویه تقریبا ۴۵ درجه انداختم بالا و سنگ قشنگ خورد توی سر داداشم و غرق به خون شد و منم فرار کردم
  • برای آخرین نمونه از هنرهای عصر حجری‌ فاجعه بارم، من و داداشم در حالی که روی تخت داشتیم بازی میکردیم از بالا هول دادمش و با پشت سر افتاد پایین و تا چند روز فراموشی گرفت. اون روز اگه مادربزرگم نبود مطمئنم پدرم منو میکشت.

بعد از تمام این کارهای من، خواهر و برادرم گریه کنان شکایت منو پیش مادر و یا پدرم میبردن و پدرم عصبانی میشدن. البته خود پدرم هم از دست عاجز بودن، میگفتن:” اون موقع وقتی برق نبود من هرچیزی میخواستم از توی کمد ابزار راحت پیدا میکردم، الان اگه ۱۰ تا چراغ هم باشه پیدا نمیشه از دست تو”

من از همینجا از خواهر و برادر عزیزم، که الان فقط خواهر و برادر نیستیم، دوستیم و نزدیک ترین دوستی که بشه تصور کرد، معذرت میخوام. و البته پدر عزیزم، پیشاپیش روزت مبارک.

وعده آزادی

بعضی از خبرها رو میخونی دیگه حتی نمیتونی بخندی، باید ایستاده گریه کرد، مثل این خانم نماینده مجلس که برگشته به دختر حاکم دبی گفته بیا ایران که از نعمت حقوق بشر و آزادی برخوردار باشی...

آخه خواهر من شما اول یه نظرسنجی بکن ببین مردم خودت از این آزادی و حقوق بشری که شما وعدشو میدی و ما بحمدالله برخورداریم، راضی هستن یا نه.

 فقط خواهشا نظرسنجی رو از افراد خانوادت انجام نده. از عامه مردم بپرس.

دکتر

پدرم یکماه پیش مشکلی براشون پیش اومده بود که در نهایت کارشون به عمل کشید.

دختر عمه ام که خودشون متخصص داخلی هستن، یک دکتر معرفی کردن و ایشون عمل جراحی رو انجام دادن.

پدرم مشکلشون حل نشد و دکتر باز سونوگرافی نوشتن، الان توی سونو مشخص شده که این آقای دکتر، درواقع اون چیزی که باید عمل میکردن، عمل نکردن و هیچ فرقی بین سونو قبل از عمل و‌ بعد از عمل نیست.

قراره شنبه هفته بعد پدرم جواب سونو‌ رو ببرن پیش دکترشون، ببینن چی میگن. اما چیزی که مشخصه اینه که معلوم نیست دکتر دقیقا چکار کردن، چی عمل کردن که مشکل پدرم حل نشده که هیچ، بیشتر هم شده.

موضوع انشا

یکی از موضوعات انشا که شاید به جرات بشه گفت همه ما داشتیم، این بود که علم بهتر است یا ثروت. 

همه ما باید یک صفحه چرندیات در مورد اینکه علم بهتر از ثروته مینوشتیم چون آقا و‌ یا خانم معلم، اینو میخواستن. ما از بچگی با دیکتاتورها سروکار داشتیم، معلم ها و مدیرانی که به معنای واقعی دیکتاتور بودن و الان افراد حاصل تربیت اون آدمها، خودشون مدیر و رییس هستن و دیکتاتوری همچنان ادامه داره.

اما علم بهتر است یا ثروت؟ فکر نکنم الان اگه این سوالو از یک آدمی که داره توی اجتماع زندگی میکنه بپرسی، جوابش علم باشه مگر اینکه از قبل ثروتمند باشه.

افراد فقیر و ثروتمند، واژه های اتفاقات به ظاهر مشترک زندگیشون هم متفاوته چه برسه به خود زندگی.

یه انسان فقیر اگه ۱۰۰۰ تومن پول از جایی برداره بهش میگیم دزد، اما اون آدمی که ۳۰۰۰ میلیارد ورمیداره میبره، واژه باکلاس تری براش استفاده میکنیم. اختلاس گر.

تماسی که نباید گرفته بشه

احتمالا چند روز دیگه میخوای زنگ بزنی و من باز باید حس بد بیاد سروقتم. 

هرسال تماس گرفتی ولی لطفا امسال دیگه زنگ نزن...

کاش میتونستم بهت بگم که تماس گرفتنت خیلی بدتره از بی خبری.

قانون

اگه قانون با اعتقادات آدم همسو نباشه چکار باید کرد؟