فاصله بین ۵ ماه از سال ۹۳ تا۹۴، اصفهان چون دوره بدو استخدامم بود، اصفهان بودم. برنامه این بود که سه هفته اونجا بودیم و یک هفته میومدیم خونه. غیر از عید که یک ماه موندیم و ۲ هفته استراحت بود.
من تمام این سفرهای رفت و برگشت رو جز دو سفر، با هواپیما رفتم. یکی از این دوبار که مجبور شدم با قطار برم اصفهان، روز ۱۳ فروردین یعنی روز سیزده بدر بود که هواپیما گیرم نیومد. توی ایستگاه راه آهن، وقتی بلیتم رو چک کردن گفتن واگن فلان و کوپه فلان شماره باید بری. قطار شش تخته بود، وقتی وارد کوپه شدم دیدم شش نفر که ظاهرا همشون اعضای یک خانواده هستن، نشستن. منم رفتم داخل، بعد از اینکه قطار حرکت کرد یکی از خانمها گفت: شما بیرون باش تا رییس قطار بیاد تکلیفت مشخص بشه.
منم گفتم: تکلیف من مشخص بشه؟ من که بلیت دارم و مربوط به این کوپه س. شما یکیتون زیادیه.
رییس قطار اومد و یکیشون که زیادی بود، فرستاد واگن و کوپه خودش. این دفعه خانومه با لحنی خیلی آروم تر و خواهشانه میگه: میشه شما جاتون رو با اون یه نفر ما عوض کنی؟
گفتم: باشه من مشکلی ندارم اگه رییس قطار قبول کنه، رییس قطار اومد گفت: نه نمیشه. اونجا کوپه مخصوص خواهرانه و اینکار امکان پذیر نیست.
هیچی دیگه من موندم با یک خانواده که کلا انگاری باهم دعوا داشتن، نصف شب بحثشون میشد این میگفت من پایین نمیخوابم اون میگفت من بالا نمیرم و از اینجور حرفا یا اینقدر بلند بلند حرف میزدن که نمیشد بخوابی.
قطار واسه نماز صبح نگه داشت. همه پیاده شدن، موقع سوار شدن اومدم برم توی کوپه دیدم زنه میگه: نه نه نه نیا تو دارم لباس عوض میکنم. یه ۳۰ دقیقه ای منو معطل کرد و بعد گفت بیا.
نفهمیدم واقعا فرهنگشون اینجوری بود و یا میخواستن منو اذیت کنن، اما من از همون موقع مثبت فکر کردم که خودشون مشکل داشتن نه اینکه بخوان منو اذیت کنن.
کلا این مدتی که توی قطار با این خانواده هم کوپه بودم به قدری زجر کشیدم و نتونستم راحت بخوابم که توبه کردم دیگه با قطار برم.
دیروز داشتم با مادرم صحبت میکردم، بهش گفتم: فوت علی انصاریان منو یاد دایی انداخت.
مادرم پرسید: چرا؟
جواب دادم: شاید چون دایی هم متولد ۵۶ بود و شاید چون دایی هم هیچوقت ازدواج نکرد. نمیدونم شاید بی ربط باشه و شاید ربطشو من ندونم یا نتونم توضیح بدم.
نوشته ای جدید و بی ربط به متن بالا:
دیشب خواهر زاده دوسالمو بعد از پنج روز دیدم، دلمم چقدر براش تنگ شده بود.

داشتم زیر ماشین پیچ سفت میکردم اومده میگه:دایی جان.(چون من همیشه دایی جان صداش میزنم، اونم منو دایی جان میگه)
میگم: جان دایی.
میگه:میفتی، گریه نکن. مرد که گریه نمیکنه.

کلی بهش خندیدم 
میگم:دایی، من که گریه نمیکنم.
میگه: پیچ گوشتی بده.
میگم: میخوای چکار کنی.
میگه: درست کنم.
میگم: چی میخوای درست کنی .
میگه: ماشین دایی جان.

میگم: نه دایی، دستت درد نکنه، خواهش میکنم ماشین من درست نکن، خراب نیست درسته( توی دلم میگم: که کلی خط بندازی روی ماشین).

پریروز موقع کار، راننده گفتش که من بنزینم کمه، بین راه من به نفر بهره برداری زنگ زدم که ماشین ما بنزین نداره شما ماشین خودتو بفرست برگرده ما بیایم سرچاه، ماشین ما همینجا منتظر میمونه تا ما کارمون تموم بشه و بعد باهاش برگردیم. گفت باشه. نگو بعدش زنگ زده ترابری و حتی به گوش رییس منطقه رسیده، و رییس منطقه گفته ۴۰۰ تومن از حقوقش کم کنین. صاحب ماشین هم گفته من این ۴۰۰ تومن رو از راننده کم میکنم. حالا راننده بنده خدا با حقوق یک میلیون و دویست، قراره ۴۰۰ تومن ازش کم بشه.
از امروز که این خبر شنیدم یک عذاب وجدانی گرفتم که چرا اصلا من زنگ زدم، هرچند که اصلا نمیدونستم قراره اینجوری کنه. اگه میدونستم عمرا زنگ نمیزدم. یعنی اصلا تصور نمیکردم اینجوری بکنه.
البته میدونم داستان از کجا آب میخوره، روز قبلش سر یه موضوعی یکی دیگه از همکاران با همین آقا بحث شد و از اون روز کینه گرفته که تلافی کنه و چون زورش به ما نرسیده، سر راننده خالی کرده و زیرآبشو زده.
اما از امروز یک بازنگری اساسی در برخورد با این آقا میکنم. وقتی قراره اینجور قانونی برخورد کنه، خب باشه منم قانون رو میدونم. منم دیگه کاری که وظیفه شماست رو انجام نمیدم. وقتی مجبور شدی ۲۰ کیلومتر از کمپ تا فلان چاه بیای و ۲۰ کیلومتر برگردی که فقط یک دکمه رو فشار بدی متوجه میشی همه چیز قانون نیست.
متاسفانه امروز علی انصاریان هم فوت شدن و هنوز عده ای معتقدن که کرونا وجود نداره.
خدا به مادرشون صبر بده.
تقریبا دوسال پیش پزشک طب صنعتی شرکت باهام تماس گرفت که کجایی، منم گفتم سرکارم. گفتش بیا درمانگاه پالایشگاه.
وقتی رفتم درمانگاه، گفتش آنزیم های کبدت، ۴ برابر حد نرماله و کبدت داره از بین میره. گفتم آره میدونم، مربوط به الان نیست چند سال این مشکل رو دارم. برام سونو کبد و کیسه صفرا نوشت و تکرار آزمایش که شاید آزمایش اشتباه شده.
رفتم آزمایشگاه واسه تکرار آزمایش، دختره که نمونه میگیره میگه، مشروب میخوری؟
من: نه، مشروب چیه. من تا حالا حتی یکبار هم لب نزدم.
دختره: آخه چون معمولا کسایی که مشروب میخورن آنزیماشون بهم میریزه.
من: خب هرکسی که آنزیمش بهم بریزه که حتما نباید مشروب خورده باشه.
در هر صورت آزمایش انجام دادم و نتیجه همونی شد که آزمایش قبلی شده بود.
سونو هم گرفتم و به همراه جواب آزمایش پیش دکتر درمانگاه بردم، به دکتر گفتم: آقای دکتر من زمستونا آنریم های کبدم اینجوری میره بالا و تابستون میاد پایین، قبلا، چند سال پیش دکترهای دیگه ای رفتم. این مشکل رو من چند ساله دارم. از بس دارو خوردم و نتیجه نداد دیگه خسته شدم واسه همین دیگه دکتر نرفتم. دکتره میگه یادته چه دارویی بهت داد؟
گفتم آره، لیورگل.
گفتش خب باز لیورگل برات مینویسم، روزی یکی بخور بعد از دوماه باز آزمایش بده.
بعد از دوماه که دارو خوردم رفتم آزمایش دادم شاید به اندازه ۲ واحد میزان آنزیم هام پایین اومده بود.
نکته جالب کار اینجاست که با دارو خیلی آروم آروم آنزیم ها پایین میان، اما وقتی زمستون تموم بشه و بهار بیاد، توی رنج نرمال قرار میگیرن.
اینو به دکتره که گفتم احساس کردم باور نکرد، اما وقتی این پیگیری ها تا تابستون زمان برد و دید که وقتی زمستون بود آنزیم ها توی دوماه اصلا پایین چشمگیری نمیومدن اما الان همه چیز برگشته توی رنج نرمال، اونوقت باور کرد.
پ.ن: این مشکل رو باز زمستون سال بعد و الان دارم. اما دیگه دکتر نرفتم.
بعدا نوشت: یادمه دفعه اولی که این موضوع فهمیدم دکتر بیرون درمانگاه، برام سونو کبد نوشت، ما بیمه مون جوریه که برای هزینه باید دکتر درمانگاه هم نسخه رو تایید کنه تا شرکت هزینشو قبول کنه. وقتی رفتم پیش پزشک درمانگاه، گفت این مورد تایید نیست و نسخه ای که پزشک بیرون نوشته بود رو پاره کرد.
بهش گفتم: چرا پاره کردی؟
میگه: مورد تایید ما نیست.
میگم: شما تایید نکن اصلا من میخوام برم آزاد انجام بدم. شما به چه حقی برگه دفترچه منو پاره کردی؟ دفترچه من، یک مدرک شخصی منه. شما میتونی تایید نکنی ولی حق نداری پاره کنی.
دید که عصبانی شدم، معذرت خواهی کرد و همون سونو رو توی یه برگه دیگه نوشت و تاییدش کرد.
من نمیدونم رییس ما چه فکری میکنه، آخه کی میاد همه رو با هم مرخصی بده، اونم توی شیفت کاری که خودشم مرخصیه.
هیچی دیگه من موندم دست تنها با یه مشت تجهیزات قدیمی که دست به هرجاش بزنی از جای دیگه میزنه بیرون. البته تنها نیستما، یک نفر مثلا هست اما در واقع نیست
. فقط حضور فیزیکی داره.
صبح آزمایشگاه زنگ زده میگه دوتا Coil دارم که میخوام دوتاشو به هم وصل کنم رفتم کارگاه، بهره برداری زنگ میزنه به گوشیم که کجایی؟ توی دفتر نیستی؟ میگم کارگاهم. میگه فلان چاه، مشکل داره. بعد از اینکه کارم توی کارگاه تموم شد، رفتم سرچاه، یکی دیگه زنگ میزنه کجایی؟ کسی توی دفتر نیست؟ میگه نه. میگه فلان چیز اوردیم بیا تحویل بگیر. میگم من نیستم اگه رسیدم میام اگه هم نه دیگه بذار واسه فردا. ساعت یک و نیم از سرچاه اومدم ناهار نخوردم هنوز، این دفعه یکی دیگه زنگ میزنه که گزارش روزانه چی شد. بعدش اون یکی میگه نامه ابطال تقاضا خرید نزدی، تا قبل از 2 بزن که خرید رو باطل کنن.


.
البته رییس گفته که اگه نیاز شد بگو من بیام. ولی از اونجایی که بود و نبودش فرقی نداره و حتی بعضا به ضرر هم هست، ترجیح میدم تنها باشم

.
یا اون روز رئیس میگه میری واسه انبار گردانی. نامه زدم از تمام ادارات باید حداقل یکی بره.
میپرسم، اجباریه؟
میگه: نه.
منم میگم: پس من نمیرم.
میگه: پاداش داره.
میگم: چقدر میخواد بده 200؟ 300؟ من 500 میدم ولی اسم منو ننویس
فکر کنم توجیه شد که من چقدر نا داوطلب(کلمه جدیدیه به معنای داوطلب نبودن) هستم. واسه همین اسم یه بدبخت دیگه نوشت که الان 6 ساله هرسال داره میره. خدا بهت صبر بده همکار
.
دیروز توی یوتیوب مستندی به اسم جنگ در اروند نگاه میکردم، این مستند در مورد تاریخ مناقشه بین ایران و عراق بود. البته فرصت نکردم همشو ببینم.
جایی از مستند میرسه به زندگی صدام حسین. میگفت صدام حسین زمان بچگی همیشه مورد شماتت ناپدریش بوده. وقتی این فرد بزرگ میشه در سن ۱۵ سالگی به اتهام قتل تحت پیگرد پلیس قرار میگیره.
حرف من خود شخص صدام حسین نیست، حرف من شکل گیری شخصیت انسانهاست که در سن کم این شخصیت شکل میگیره. استاد روانشناسی که من باهاشون کلاس داشتم، معتقد بودن شخصیت انسانها در سن کم و تا ۵ سالگی شکل میگیره و هم تربیت و هم ژنتیک توی این شکل گیری، دخیل هستن. اما ژنتیک به نسبت تربیت، تاثیر پذیری خیلی کمتری داره. برای همینه خیلی(نمیگم همه) از بچه های طلاق که پدر و مادرشون در سن کم از هم جدا شدن، آینده ی شکوفایی ندارن. خیلیاشون بزهکار میشن. خیلیاشون به دام اعتیاد میفتن.
متاسفانه و متاسفانه، شخصیت انسانها تغییر پذیر نیست.
من در مورد شخصیت توی وبلاگم خیلی مطلب نوشتم، شاید دلیلش اتفاقاتی بوده که در زندگی روزمره پیش میومده. اینم یک مطلب تکراری دیگه.
توی مغازه پدرم بودم که دو دختر اومدن برای خریدن کلید و پریز.
لیستشو به من گفت و من وسایلی که میخواست براش اوردم، یکی یکی کلید و پریز ها رو با زاویه ای نسبت به نور لامپ می گرفت و نگاه میکرد و میگفت اینو عوض کن خط داره روی کلید. من وقتی حالت معمولی نگاه میکردم خطی نمیدیدم اما وقتی نور لامپ رو روی اون کلید مینداختم، یک خط خیلی خیلی ریز میدیدم. چند بار این حرکت رو انجام داد و من تمام کلیدها رو چندین بار عوض کردم و شاید بیشتر از نیم ساعت زمان برد تا راضی شد، دوستش هم داشت به کارش میخندید. منم کم کم داشتم عصبانی میشدم.
به دختره گفتم ببخشید میتونم یه سوالی بپرسم؟ گفت: آره.
گفتم: شما ازدواج کردید؟
گفت: نه چطور؟
با همین لحن و همین کلمات گفتم: خدا بهت رحم کنه با این وسواسی که تو داری فکر نکنم شوهر گیرت بیاد.
هیچی نگفت فقط یه اخمی کرد و دوستش غش کرد از خنده.
توی شهر ما رسم ازدواج خیلی عجیب.
کلا همه چیز با داماده. از مراسم گرفته تا لوازم خونه و طلا و تمام خرج های کوچیک و بزرگ. یعنی عروس حتی یه سوزن هم از خونه باباش نمیبره.
عملا ما یا داماد وزنه بردار داریم و یا داماد کمر شکسته.
یعنی اونی که از زیر بار این مخارج بتونه سالم دربیاد به قول هادی عامل خیلی چغر و بدبدنه. و مطمئنا میتونه توی المپیک واسه کشورمون طلا بگیره و اونی که نتونه که کمرش خرد و خاک شیر میشه.
خداییش کی این رسمو باب کرده، یه زمانی ملت یه مهمونی میگرفتن و گاوی گوسفندی سر میبریدن و همون میشد غذای عروسی، آشپز و سالن دار هم فک و فامیل بودن. اما الان که دیگه این داستانا نیست. بخوای زن بگیری، بیچاره میشی. بدبخت میشی و به خاک سیاه میشینی از فرداش باید کاسه گدایی دست بگیری بری توی خیابون.
پ.ن: بذارید یه پیشنهاد بدم، اگه خواننده این مطلب پسره، یه وقت فکر زن گرفتن اینورا به سرتون نزنه که بیچاره میشین. 

اما اگه خواننده دختره، بهترین مکان برای ازدواج اینجاست چون هیچی نیاز ندارین بیارین


محل کار قبلیم، یک شرکت ساخت سکوی نفتی بود و من توی دپارتمان مهندسی کار میکردم، رییس دپارتمان یک مهندس سازه مجرب که سابقه طولانی در این کار داشتن و به واسطه سابقه کار در خارج از کشور، فردی بسیار مسلط به زبان انگلیسی بودن. اما این قسمت خوب ماجرا بود، قسمت بد ماجرا اینجا بود که ایشون اخلاق خاصی داشتن که اگر به کسی اعتماد داشتن، این اعتماد بصورت دایم وجود داشت و بلعکس اگر به هردلیلی به کسی اعتماد نداشتن، تا ابد بی اعتماد بودن.
من وقتی استخدام این شرکت شدم، قرار بود رییس واحدمون سعی در استخدام فردی داشت که رفیقش بود اما مدیرعامل با این استخدام مخالفت کردن و من استخدام شدم. خب از اون روز رییس واحد شروع به زیرآب زدن من پیش رییس مهندسی کردن، و نتیجه این شد که من در نظر ایشون آدمی شدم که کارش رو بلد نیست.
بعد از چند ماه رییس واحد اخراج شد و از اون روز ما ارتباط مستقیم با رییس مهندسی داشتیم و مشکلات رو مستقیم به ایشون گزارش میدادیم.
یک روز در حین بررسی سفارشات خرید و نقشه ابزاردقیقی سکو، متوجه یک عیب و مشکل بزرگ شدم، رفتم موضوع رو به رییس مهندسی گزارش دادم، ایشون گفتن بذار من بررسی کنم نتیجش بهت میگم. گفتم: باشه.
ایشون رفتن از فردی که تخصص پایپینگ داشتن اما براشون قابل اعتماد بودن، پرسیدن.
این فرد پیش من اومد و گفت توی سفارش خرید و نقشه چنین مشکلی هست بررسی کن بیین چجوریه. من نگاه که کردم دیدم همون چیزیه که من خودم به رییس مهندسی گفتم.
یعنی بعد از یک سیکل، موضوع برگشته پیش من که خودم نظر بدم. خب منم نظر دادم و این دفعه بعد از یک چرخه برعکس، از اونور نتیجه دوباره به من رسید و با مشاور مشکل رو مطرح کردم.
