کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

دیوار دل

نوشته پایین نظر شخصی منه و شاید حتی یک درصد هم درست نباشه:

وقتی یک دیوار سیمانی گچ کاری نشده ولی رنگ آمیزی شده رو از دور میبینی، خیلی زیبا به نظر میرسه. رنگ و جلوه زیبایی داره. اما هرچه به این دیوار نزدیک و نزدیک تر میشی ناصاف بودن و غیر سیقلی بودن دیوار بیشتر مشخص میشه تا جایی که وقتی از نزدیک به دیوار نگاه میکنی، یک دیوار زشت و خیلی نا فرم که به شدت توی ذوق میزنه میبینی. 

وقتی دوباره از دیوار فاصله میگیری، زیبایی که دیوار قبلا برات داشت، زیر تجسم واقعیت گم میشه. هرجور نگاه میکنی این دیوار دیگه زیبا به نظر نمیاد. چون میدونی اصل واقعیت چیه.

این داستان دلهای ماست. وقتی از دور نگاه میکنی، آدمی میبینی که به نظر مشکلی نداره، غم نداره، ناراحتی نداره. دوست داری بیای کنارش و از نزدیک دل رو ببینی، اما وقتی دلش برات وا میکنه و واقعیت رو میبینی، اونوقت مثل دیوار رنگ شده ای میمونه که جای زخم های روی دیوار خیلی توی ذوق میزنه و دیگه دوست نداری نزدیک این دیوار بشی و جای زخم شما هم به این دیوار اضافه میشه.

برای همینه نباید اجازه داد آدمها خیلی به دیوار دل آدم نزدیک بشن. چون نزدیکی مساویه با تنهایی و زخم بیشتر.

صرفه جویی

دوباره هوا گرم شده و رسیدیم به زمانی که یکی کولر روشن میکنه و یکی روشن نمیکنه، امروز فردا باشه که رییس تهویه بیاد و گیر بده چرا کولر روشن میکنید و منم بگم چون گرمه. و تکرار ماجرا...

یه عده رو دیدم صرفه جویی رو، زجر کشیدن معنی میکنن، تابستون میبینی درحالی که ماشین کولر داره، شیشه داده پایین. همین الان خاطره ای یادم اومد:

وقتی تازه استخدام شده بودم(بماند کدوم شهر بود)، یه بعد از ظهر تابستون گرم، دیدم یه bmw  که گل زده بود و برای عروسی آماده شده، داره توی خیابون رد میشه. نزدیک که شد، دیدم شیشه پایینه و عروس توی ماشین نشسته. یعنی کلی خندیدم و البته تاسف خوردم، آخه برادر من فلان ماشین سواری، عروس هم سوار ماشینه حداقل کولر بزن. به فکر آرایش اون بیچاره باش که توی گرما و اون بادی که میخوره توی صورتش، نابود میشه. اگه برات مهم نیست لااقل به فکر جیبت باش که خرج آرایشگاه دادی و الان داری آرایش عروس رو خراب میکنی. یعنی واقعا هیچ توجیهی نداشت، اگه بگیم کولر خراب بوده که اصلا واسه این ماشین زشته، اگه بگیم هوا خوب بود، که ظل تابستون بودش. تنها توجیهش اینه که دوستمون داشت صرفه جویی میکرد مثلا.

البته میتونست عروس رو با اسنپ ببره تالار، یا اصلا اتوبوس. 

نوش دارو پس از مرگ سهراب

روزی اگه خواستید ازدواج کنید، لطفا و خواهشا در کنار اون حرفای عاشقانه ای که واقعا در آینده به هیچ کدومش عمل نمیکنید، حرف جدی بزنید. در مورد اینکه دقیقا چی میخواین، خط قرمزهاتون کجاست، اولویت های زندگیتون چیه و از همه مهمتر با الانِ اون شخص ببینید میتونید زندگی کنید یا نه. نه اینکه بگین عوض میشه، اخلاقش بهتر میشه، رفتارش بهتر میشه و هزار دلیلی که برای مقبولیت، به خودتون میگید. اصلا فرهنگتون یکیه؟

حقوق نجومی

خبرگزاری تسنیم مطلبی نوشته در مورد حقوق نجومی کارکنان نفت و گاز.

نوشته که میانگین حقوق ماهیانه پرسنل نفت‌ و گاز، بین ۲۹ تا ۳۷ میلیون تومنه. یا من توی صنعت و نفت گاز کار نمیکنم  و خودم بی خبرم و یا شاید این خبرگزاری اصلا تعریف صحیحی از ۲۹ میلیون و ۳۷ میلیون نداره. خداییش این اعدادو از کجا اوردی؟ تازه میانگین حقوق رو گفته نه حداکثر حقوق. توی صنعت نفت بیشترین حقوق مربوط به کارکنان فلات قاره س که روی سکو کار میکنن، من شخصا اگه الان سکو کار میکردم  ماکزیمم حقوقم با فول اضافه کار و هزار آیتم دیگه،۱۵ یا ۱۶ بیشتر نمیشد اما عمرا هیچوقت حاضر نیستم برم سکو. شما که این مطلبو نوشتی اگه دوست داری یه یک سالی برو سکو کار کن ماهی ۵۰ میلیون هم بگیر اگه تونستی یکسال دووم بیاری، هرچی خواستی بگو.

من نمیدونم این همه حجمه بر علیه ما از کجا آب میخوره، خب شما اگه فکر میکنی حقتو میخورن چرا رابین هود بازی درمیاری؟

خودکرده را تدبیر نیست...

ساعت تقریبا 4 بعد از ظهر بود به همکارم گفتم بریم تست سنسورهای فلان تابلو رو انجام بدیم که کارمون جلو بیفته. تقریبا 2 ساعتی زمان برد تا تست ها تموم شد. حالا خواستیم تابلو بذاریم سرویس که به به عجب مصیبتی. ایراد داره و نمیاد سرویس. علت خرابی رو پیدا کردیم. یک اورینگ کوچیک مسخره توی یک قطعه مهم بود. قطعه خراب رو باز کردیم و اوردیم پایین. اورینگ رو عوض کردیم و دوباره بستیم و گذاشتیم سرویس( جالبه که فقط همین باز کردن و بستن بیشتر از دو ساعت زمان برد. خود قطعه هم به اندازه یک کف دست بیشتر نیست).  این دفعه دیدیم که خود پمپ به خِر خِر افتاده. خلاصه کارمون تا 1 نصف شب طول کشید. به همکارم گفتم دیگه فایده نداره برگردیم شهر. کی برسیم،کی بخوابیم و کی بیدار بشیم. من همینجا میمونم و میخوابم. همکارمم گفت منم میمونم. رفتیم شاممون رو که گذاشته بودن توی حراست بگیریم. دیدم که شام ماهیه که ساعت 7 پختن و الان سرده سرده.. من همونجور ماهی رو نخورده انداختم که سگ بخوره. کلا ماشالله محل کار بیابون برهوته که نه مغازه ای نه چیزی. هیچی دیگه یکمی نون خشک توی یخچال بود و به یاد سهراب سپهری که آب را گل نکنید شاید یه بدبختی نان خشکیده خود را با چای شیرین میخوره، شب و شام رو گذروندیم.

اما تمام این اتفاقات باعث شد که دیگه هیچوقت بعد از ظهر و یا آخر وقت دست به کاری که احتمال اذیت کردن داره نزنم که گیر بیفتم و البته همیشه توی یخچال یه چیزی پیدا بشه که بشه خورد و مجبور نشم عین...،  نون خشک بخورم

لجاجت

میگن عرب های دوران قبل از اسلام که در فرهنگ ما به عنوان جاهلیت میشناسن، وقتی توی کوچه راه میرفتن اگه خاری به پاشون میرفت، خم نمیشدن خار رو در بیارن و با همون وضع به خونه میرفتن. چون خم شدن خیلی کار زشت و دور از شان یک بزرگ محسوب میشد.

تقریبا ۱۴۰۰ سال از اون موقع گذشته اما هنوز آدمهایی داریم که همین رویه رو به روش دیگه ادامه میدن، نمونه اش این بنده خدایی که مسافر پرواز قشم تهران بوده و ماسک نزده و‌البته حاضر هم نشده اینکارو بکنه، درنتیجه هواپیما برگشته و ایشون رو پیاده کرده و بعد پریده.

یعنی خداییش اینقده ماسک زدن سخت بود یا زجرآور بود که حاضر شدی از پرواز بمونی اما ماسک نزنی؟ یا شاید میخواستن با زور ببرنش اما دنبال بهانه ای بوده که نره

مدیریت بحران و بحران مدیریت

دیروز داشتم کلیپ وزیر بهداشت می دیدم که در مورد مدیریت شرایط کرونایی داغ کرده بود، فقط من نفهمیدم الان توی این مملکت کی چکارست، هرکی میگه اون یکی. وزیر بهداشت که خبر نداره، رییس جمهور که میگه یه عده میگفتن نباید اعلام کنیم اما من مخالف بودم. 

آقا دست همتون دردنکنه با مدیریتتون، شما مصدق زمانه اید. اصلا امیرکبیر. شما همتون خوبید، مشکل از منه که دارم توی این مملکت زندگی میکنم، اون بنده خدا به فکرمون بود که گفت هرکی نمیتونه جمع کنه بره، والا ما هم میخوایم جمع کنیم بریم، اما از برکات پول با ارزش، نه چیزی جمع میشه و نه جایی تحویلمون‌ میگیرن که بریم. 

خداییش شما مدیریت بحرانتون خیلی خوبه اما جای این دو کلمه جا به جاس. شده بحران مدیریت.

من دکتر..

یکی از چیزهایی که خیلی بدم میاد اینه وقتی کسی میخواد خودشو معرفی کنه، با مدرک تحصیلی و یا پست و مقام، اسمشو میگه.

مثلا اون روز یک نفر اومده مغازه پدرم واسه خرید، خودشو اینجوری معرفی کرد:” من دکتر فلانی هستم”. منم خوب از قبل میشناختمش گفتم :” بله میدونم در خدمتم”. بعد از خرید سر فکر کنم ۵۰۰۰ تومن داشت چونه میزد. اونوقت همین ایشون یه ماشین تویوتا کرولا نمیدونم چه سالی سوار بودن.

شیطنت های بچگانه

یکی از عادتهای زمان بچگی من، ناآرومی و به شدت شیطون بودنم بود که مخصوصا پدرم همیشه از عادت به تنگ میومد. اینقدر سر به سر خواهرم میذاشتم که بعضی وقتها پدرم عصبانی میشد و میگفتن:” پسر، تو مگه مرض داری اینقدر سر به سر خواهرت میذاری؟” این جمله از زبون پدر من، جمله ای خیلی نا مودبانه ای محسوب میشد چون هیچوقت توی حرفاشون از کلمات استفاده نمیکنن. حالا شما ببین من چقدر اذیت میکردم که عصبانی میشدن. 

نمونه ای از اذیت هایی که سر خواهر و برادر بیچاره در میووردم(منو ببخش خواهرم و داداشم):

  • وقتی خواهرم کوچیک بود بهش میگفتم: شما بچه مامان بابا نیستی، یادمه یه روز توی یه پلاستیک زباله گذاشته بودنت دم‌ در و مامان بابا چون دختر نداشتن، تورو قبول کردن و تحویل پرورشگاه ندادنت.
  • وقتی کوچیک بودی اینقده گریه میکردی، یه بار مامان بستت به پنکه و پنکه روaن کرد که دنبالش بچرخی.
  • خواهرم اسباب بازی پنگوئن داشت که از پله بالا میرفت و روی سرسره، سر میخورد و میومد پایین، یادمه به پله روغن زدم که مثلا راحت تر بره بالا، دیگه بالا نرفت و من شکوندمش و موتور آرمیچر داخلشو اوردم بیرون
  • خونه مادربزرگم چند خونه با ما فاصله داره، همیشه من و داداشم وقتی مادرم نبود دعوا داشتیم، اون موقع هنوز کوچه آسفالت نبود. یه بار توی همین دعواها، داداش در حال فرار به خونه مادربزرگم بود که من یه سنگ برداشتم و دقیقا بادمه با زاویه تقریبا ۴۵ درجه انداختم بالا و سنگ قشنگ خورد توی سر داداشم و غرق به خون شد و منم فرار کردم
  • برای آخرین نمونه از هنرهای عصر حجری‌ فاجعه بارم، من و داداشم در حالی که روی تخت داشتیم بازی میکردیم از بالا هول دادمش و با پشت سر افتاد پایین و تا چند روز فراموشی گرفت. اون روز اگه مادربزرگم نبود مطمئنم پدرم منو میکشت.

بعد از تمام این کارهای من، خواهر و برادرم گریه کنان شکایت منو پیش مادر و یا پدرم میبردن و پدرم عصبانی میشدن. البته خود پدرم هم از دست عاجز بودن، میگفتن:” اون موقع وقتی برق نبود من هرچیزی میخواستم از توی کمد ابزار راحت پیدا میکردم، الان اگه ۱۰ تا چراغ هم باشه پیدا نمیشه از دست تو”

من از همینجا از خواهر و برادر عزیزم، که الان فقط خواهر و برادر نیستیم، دوستیم و نزدیک ترین دوستی که بشه تصور کرد، معذرت میخوام. و البته پدر عزیزم، پیشاپیش روزت مبارک.

وعده آزادی

بعضی از خبرها رو میخونی دیگه حتی نمیتونی بخندی، باید ایستاده گریه کرد، مثل این خانم نماینده مجلس که برگشته به دختر حاکم دبی گفته بیا ایران که از نعمت حقوق بشر و آزادی برخوردار باشی...

آخه خواهر من شما اول یه نظرسنجی بکن ببین مردم خودت از این آزادی و حقوق بشری که شما وعدشو میدی و ما بحمدالله برخورداریم، راضی هستن یا نه.

 فقط خواهشا نظرسنجی رو از افراد خانوادت انجام نده. از عامه مردم بپرس.